تبليغاتX
تاریخ ایران باستان

تاریخ ایران باستان

به نام نیک اهورایی مینویسم که ایرانم را آفرید و تو را ای کهن بوم و بر دوست دارم.

پیش گفتار شا هنامه حکیم فردوسی

به نام دادار یکتای فرهمند اشو افزونی جهان استومند

 

پیش گفتار   شا هنامه    حکیم  فردوسی

یکی نامه بود از گه باستان      ----     فراوان بدو اندرون داستان

یکی پهلوان بود دهقان نژاد   ----      دلیر و بزرگ و خردمند و راد

پژوهنده روز گار نخست         ----     گذشته سخنها همه باز جست

ز هر کشوری موبدی سالخرد    ----   بیاورد و این نامه را گرد کرد

بپرسیدشان از نژاد کیان         -----        از آن نامداران فرخ گوان

که گیتی به آغاز چون داشتند     ---       که ایدون به ما خار بگذاشتند

چگونه سر آمد به بد اختری        ---       بر ایشان همه روز گند آوری

محمد ابن عبد الرزاق پور بابک خراسانی( سامانیان ) برای نخستین بار قبل از فردوسی توسی فرمان به گرد آوری شاهنامه داد که به آن شاهنامه ابو منصوری گویند که تنها مقدمه آن شاهنامه برجای مانده است او چهار موبد فرزانه را از جایجای ایران فرا خواند به نامهای :

 شادان برزین   از توس ماهروی خورشید بهرام   از نیشابور

شاج یا ماخ   از هرات یزدان داد   از سیستان

 آن را از نوشته های کهن پهلوی و اوستایی و خدای نامه ها به فارسی آن زمان برگرداندند و روانشاد

ابو منصور محمد معمری وزیر دانشمند وی.. آنرا ویراست و آراست.... و انوشه روان فردوسی توسی این داستان راستان ایران را به نظم در آورد.

بدین نامه چون دست بردم فراز     یکی پهلوان بود گردن فراز

جوان بود و از تخمه پهلوان      خردمند و بیدار و روشن روان

مرا گفت کز من چه باید همی     که جانت سخن بر گراید همی

به چیزی که باشد مرا دسترس     بر آرم.نیارم نیازت به کس

همی داشتم چون یکی تازه سیب     که از باد بر من نیاید نهیب

چنان نامور گم شد از انجمن   چو از باد سرو سهی در چمن 

ستم باد بر جان او ماه و سال     کجا بر تن شاه شد بد سگال

محمد ابن عبد الرزاق پور بابک خراسانی در طی توطئه ای کشته میشود و پسر وی امیرک منصور از فردوسی حمایت میکند و او را در سرودن شاهنامه تشویق مینماید. و به گفته فردوسی به دست نهنگان مردم کش (محمود غزنوی) پس از چندین سال زندانی شدن کشته میشود و فردوسی بر محمود غزنوی به خاطر این کار زشتش نفرین میفرستد و او رانکوهش میکند.

 

 

تو این را دروغ  و  فسانه  مخوان         ---     به یک سان روشن زمانه مدان

از او هرچه اندر خورد  با  خرد        ---       دگر بر ره  رمز  معنی برد

 

در پیشگفتار داستان اکوان دیو . از آن جا که بلند کردن پهلوانی چون رستم و به آسمان بردن او را . برخی باور نمی کرده اند..   می گوید : اگر چه این سخن گزافه می نماید. اما اگر معنی آنرا برای خردمندان یاد آوری کنی گزاف نیست و اگر چه سخن بر دل نمی نشیند اما تو از گفتار دهقان پیر بشنو :

 

نباشی بر این گفته همداستان   ----     که دهقان همی گوید از باستان

خردمند کاین داستان بشنود     ---     بدانش گراید . بدین نگرود

و لیکن چو معنیش یاد آوری    ----    شود رام و کوته کند داوری

تو بشنو ز گفتار دهقان پیر     ----     اگر چه نباشد سخن دلپذیر

 

اکوان دیو همان اکومن یا اندیشه بد است که در برابر وهومن ( رستم ) یا اندیشه نیک قرار می گیرد و دیو اندیشه بد است که میتواند پهلوانی چون رستم را از زمین به آسمان برد و رمز آن چنین است :  زیبایی دیو که به صورت گوری زرین در آمده بود او را به غرور و نخوت افکند. چون همیشه اندیشه های بد ظاهری زیبا و درونی پلید دارد مثل : دزدی برای راحتی و آسایش دنیا .. اما رستم راه نبرد با او را میدا ند و به همین روی در برابر وی واژگونه سخن گفته و تندرستی جسته است....

 

و چیزها اندر این دفتر بیاید که شگفت نماید. چونان آن مارها که بر دوش ضحاک رستند. اما آن کس که دشمن خرد  باشداین را دروغ نماید. چون به دیده  خرد  بنگری و مغز آن را دریابی.. تو را راست آید..

 

همی خواهم از دادگر یک خدای    ---   که چندان بمانم به گیتی به جای

که این نامه  شهریاران پیش        ---   بپیوندم از خوب گفتار خویش

سر آمد کنون قصه یزدگرد             به ماه سپندار مز روز ارد

ز هجرت شده پنج هشتاد بار          که من گفتم این نامه شاهوار

چو این نام بر نامه آمد به بن   ---    ز من روی گیتی شود پر سخن

نمیرم از این پس که من زنده ام  ---   که تخم سخن را پراکنده ام

بناهای آباد گردد خراب         ---  ز باران و از تابش آفتاب

پی افکندم از نظم کاخی بلند     ----      که از باد و باران نیابد گزند

 

جهان کرده ام از سخن چون بهشت        ----        از این پیش تخم سخن کس نکشت

هر آن کس که دارد هوش و رای و دین         ----        پس از مرگ بر من کند آفرین

 

                       انوری " این قصیده سرای بزرگ میگوید :

آفرین بر روان فردوسی             ----             آن همایون نژاد فرخنده

     او نه استاد بود و ما شاگرد           ----              او خداوند بود و ما بنده                        

 

اگر روزی فرا برسد که جوانان ایران پی ببرند به افتخارات بلند نیاکانشان که این کشور را به صورت کانون فروزش و افروزش فرهنگ و دانش بشری در آورده بودند و هزاران سال در میانه جهان به آفاق جهان دانش و فرهنگ صادر میکردند و جهان داران همه در مراحل مختلف دانش بشری وا مدار نیاکان ما هستند اگر همه ایرانیان به نیاکان خودشان مفتخر بشوند و بلند شوند و راه آینده را هموار کنند و مشعل دانش را به دست گیرند ..ما در این پهنه جهان غریب و بیکس نمی افتیم ...  روان نیاکان به یاری ما خواهد آمد...

 

بدانید نیاکان ما سخن بر گزافه نگفته اند و هر آنچه گفته اند یک در هزار آن واقعیت هاست.کشور ما پایتخت جهان بود . کشور ما پایتخت جهان هست...

 

گوی با خصم بد اندیش که این پرچم ما       سالها همسر خورشید فلک پیما بود

نقش بیداد و خیانت همه شد نقش بر آب      نقش ما بود که جاوید و جهان آرا بود

 

 

ایدون باد...  ایدون تر باد

 

+ نوشته شده در  جمعه هشتم تیر 1386ساعت 14:28  توسط باربد  | 

با اندیشه ژرف نیاکان زیستن

با اندیشه ژرف نیاکان زیستن

 

به دانش به دانندگان راه جوی

 

به گیتی به پوی و به هر کس بگوی

 

ز هر دانشی چون سخن بشنوی

 

ز آموختن یکزمان نغنوی

 

چو دیدار یابی به شاخ سخن

 

بدانی که دانش نیاید به بن

 

فردوسی توسی

 

+ نوشته شده در  جمعه هشتم تیر 1386ساعت 13:56  توسط باربد  | 

تنـگهٔ بـُلاغی

تنـگهٔ بـُلاغی

تنـگهٔ بـُلاغی در استان فارس، در مسیر راه شاهی یا جادهٔ سلطنتی که به دستور داریوش بزرگ هخامنشی ساخته شد، بین پاسارگاد و تخت جمشید واقع است. این تنگهٔ 18 کیلومتری در فاصلهٔ 4 کیلومتری پاسارگاد و 8 کیلومتری مرکز شهرستان سعادت شهر واقع است. به باور باستان‌شناسان بخشی از راه باستانی شاهی که قدیمی‌ترین راه ایران بشمار می‌آید نیز از این تنگه گذر می‌کرده است.

تاریخچه

تنـگهٔ بـُلاغی (بلاغ به معنی چشمه ) تنگه ایست نزدیک روستایی باستانی (در پی اکتشافات اخیر احتمالاً شهری بزرگ) در استان فارس ایران، بین پاسارگاد و تخت جمشید و در نزذیکی مرکز شهرستان پاسارگاد سعادت شهر قرار دارد و به باور باستان شناسان زمانی در مسیر راه شاهی یا جادهٔ سلطنتی و از شواهد راه سازی دوران پادشاهی هخامنشیان است. این شاهراه نخستین جاده بین المللی شناخته شده جهان است. راه شاهی، شاهراه و مسیری زیارتی و کاروان رو بوده که پاسارگاد را به تخت جمشید و شوش و دیگر مناطق شاهنشاهی ایران پیوند می‌داده است که به نوبه خود جدا از سایر آثار و کشفیات دیگر، یک اثر باستانی مهم بشمار می‌آید.

جاده‌ای که به فرمان داریوش بزرگ هخامنشی ساخت آن از سارد (پایتخت لیدی) آغاز شد و پس از اینکه پاسارگاد را به تخت جمشید پایتخت هخامنشیان متصل کرد، به شوش کشیده شد و از همان زمان به نام راه شاهی معروف شد. داریوش شاه بارها و بارها برای اداره امور کشوری و برگزاری جشن‌های بهاره در تخت جمشید با گردونه (ارابه) ویژه خود از این جاده گذر کرد.

این جاده که سده‌هاست در زیر خروارها خاک مدفون شده از خاطره‌ها، از پیروزی‌ها، از عبور پر از جلال و شکوه داریوش و خشایارشا و اردشیر و دیگر شاهان هخامنشی در طول 220 سال سلطنت، از جشن‌ها و … ناگهان از سایه وحشت‌انگیز جنگ، از تعقیب داریوش سوم به وسیله اسکندر مقدونی که از همین راه داریوش می‌گریزد و پس از سه روز «بسوس» (قاتل داریوش) باز از همین راه سر داریوش سوم هخامنشی را می‌آورد و بر دامن اسکندر می‌افکند و پس از آن آتش و خون.

آرامشی 250 ساله بر این سرزمین حاکم بود دستخوش طوفان حوادث شده و همه چیز برباد می‌رود. مجموعه کاخ‌های ساخته شده بر روی صفه تخت جمشید به‌وسیله اسکندر به آتش کشیده می‌شود و اسکندر و سربازانش باز از همین راه به طرف شوش حرکت کرده و آنجا را نیز ویران می‌کنند.

از این مکان باستانی اطلاعات زیادی در دسترس نبود، تنها در سال 2005 در پی اکتشافات گروههای باستان‌شناسی از ایران، آلمان، استرالیا، ایتالیا، فرانسه، ژاپن، لهستان و هلند اطلاعات قابل توجهی بدست آمد.

داده‌های جدید

برپایه داده‌های جدید تنگهٔ بلاغی تنها یک گذرگاه کوهستانی نبوده، و در دوره‌های گوناگون از رونق بسیاری برخوردار بوده است. تاکنون 129 کارگاه باستان‌شناسی در این تنگه یافت شده است و قدیمیترین آثار کشف شده تا به کنون، متعلق به 7500 سال پیش است. در این محل آثاری از دوره‌های پارینه‌سنگی، نوسنگی، ایلامی (2700-645 پیش از میلاد)، هخامنشیان، اشکانیان و ساسانیان و اوایل دورهٔ اسلامی بدست آمده. واقع شدن تنگهٔ بلاغی در بین مجموعه تخت جمشید و پاسارگاد و شهر ساسانی استخر، حدس باستان شناسان را در مورد عبور راه ارتباطی از این منطقه تقویت کرده است.

باستان‌شناسان ایرانی و آلمانی با کشف کوره‌های سفال‌گری در پشت سد سیوند در تنگهٔ بلاغی شواهدی از صنعت گسترده سفال‌گری را در این منطقه به دست آوردند. تنها در یکی از محوطه‌ها دو کارگاه سفالگری کشف شده است. این کوره‌ها دایره‌ای شکل و به صورت سنگ‌چین هستند.

گروه باستان‌شناسی ایرانی-هلندی در ماه آوریل 2005، حدود 15000 تکه سفال در یکی از کارگاههای باستان‌شناسی پیدا کردند که متعلق به دوران شاهنشاهی ساسانیان و اوایل دورهٔ اسلامی هستند. این تکه‌های سفال بیشتر برنگ کرم هستند.

به گزارش سرپرست گروه باستان‌شناسی لهستانی به تاریخ 8 می‌‌2005، در پی کشف تکه‌هایی از لوله به قطر حدوداً 30 سانتی متر و به رنگ خاکستری مربوط به دوران شاهنشاهی هخامنشیان، نظر باستان شناسان مبنی بر اینکه این منطقه تنها شامل یک روستای کوچک بوده است، تغییر کرده و اکنون باور بر این است که این منطقه شامل یک شهر باستانی بزرگ است. به نظر باستان شناسان این لوله‌ها ممکن است برای انتقال فاضلاب یا آب مصرف می‌شده اند.

توسط این گروه یک زیر خاکی نیز متعلق به دوران شاهنشاهی هخامنشیان در محل پیدا شده است. این بزرگ‌ترین کوزه‌ای است که تا به حال در ایران یافت شده است. ارتفاع کوزه 140 سانتی متر، قطر آن 123 سانتیمتر و وزن آن 120 کیلوگرم است.

اسکلت کامل یک انسان نیز از زیر خاک بیرون آمده، که متعلق به دوران شاهنشاهی ساسانیان است (226-651 میلادی). اسکلت متعلق به یک مرد بزرگ سال بوده، که در حالت چمباتمه پیدا شده است.

تیم مشترک باستان شناسان ایران و ژاپن با کاوش‌های نجات‌بخشی در غارهای باستانی منطقه تنگه بلاغی ابزارهای سنگی کشف کردند. کاوش در دو غار این منطقه به یافتن شمار زیادی ابزار سنگی گوناگون و از جنس «چرت» و سنگ چخماق انجامید.

«بابک کیال»، سرپرست مجموعه باستانی پاسارگاد در مورد محوطه‌های باستانی شناسایی شده گفت: «در این بررسی‌های باستانی آثاری شامل تپه‌های پیش از میلاد، کوره‌های ذوب فلز، غار و سکونتگاه‌های پیش از میلاد، دو گورستان دسته‌جمعی مربوط به دوران اشکانی و آثار دیگر به دست آمده است.»

 آثار کشف شده

  • مهر سنگی قهوه‌ای رنگ 5500 ساله با نقوش افقی به اندازه 5 تومانی
  • خمره ذخیره آذوقه(کوزهٔ سفالی 120 کیلویی)
  • بیش از 7 کیلومتر مرز سنگی مربوط به دوران اشکانی
  • دو اسکلت دفن شده به همراه اشیاء در گور
  • کارگاه شراب سازی
  • کارگاه سفال سازی 7500 ساله
  • محوطه باستانی 7000 ساله
  • یک روستای هخامنشی با دیوارهای دفاعی و لوله‌های سفالی دفع فاضلاب
  • گورستان 6000 ساله
  • یک گورستان کلان سنگی ساسانی
  • بقایای دوران ایلامی
  • حوض ساخته شده از لاشه سنگ با اندود گچ

سد سیوند و تخریب آثار باستانی

  • «منیرو بوشناکی»، معاون فرهنگی یونسکو: صدای تنگه بلاغی را به گوش جهانیان برسانید.
  • باستان شناسان برای نجات هر محوطه، تنها 3 روز فرصت دارند.
  • «سید محمد بهشتی»، رییس پژوهشگاه سازمان میراث فرهنگی و گردشگری کشور گفت: «فرصت نجات بخشی محوطه‌های سد کارون سه کوتاه بود ولی با وجود مشکلات زیاد از قبیل نبود نیروی انسانی و عدم تدارکات کافی، فعالیت در آنجا آغاز شد. این کار حرکت تازه‌ای بود. در سد سیوند این تمرین با زمان و تدارکات وسیع‌تری انجام می‌گیرد و تمرین بعدی ما که فرصت طولانی تری خواهد داشت روی سد کارون 4 تمرکز دارد. تا آن زمان امیدواریم بتوانیم اقدامات بهتری برای نجات آثارمان انجام دهیم.» .
  • «بابک کیان» سرپرست مجموعه باستانی پاسارگاد در مورد محوطه‌های باستانی شناسایی شده، گفت: «در این بررسی‌ها محوطه‌های باستانی شامل تپه‌های پیش از میلاد، کوره‌های ذوب فلز، غار و سکونتگاه‌های پیش از میلاد، کوره‌های سنگی مربوط به دوره فرمانروایان فارس (فرقه داران)، دو قبرستان دسته جمعی مربوط به دوران اشکانی، بیش از 7 کیلومتر مرز سنگی مربوط به دوران اشکانی و دیگر محوطه‌های باستانی که بر اثر ساخت سد زیر آب می‌‌رود؛ شناسایی شد.»
  • به اعتقاد کارشناسان ساخت سد سیوند به جز ایجاد مشکل برای آثار درون تنگه، به دلیل به وجود آوردن شرایط خاص در منطقه به آسیب دیدن سازه‌های اصلی محوطه جهانی پاسارگاد منجر می‌شود. «کیان» که خود کارشناس مرمت آثار باستانی است، در این باره گفت: «هنوز بررسی‌های دقیقی روی این مساله انجام نگرفته است، اما با توجه به آبرفتی و سست بودن خاک منطقه حدس زده می‌شود جمع شدن آب در دریاچه سد، باعث افزایش شدید رطوبت هوا در منطقه و بالا آمدن میزان آب سطحی شود که این اتفاق می‌‌تواند به پی اصلی کاخ‌ها و آرامگاه کوروش آسیب وارد سازد.»
  • «جونکو تاینگوچی» کارشناس یونسکو در ایران در این باره به گاردین گفت: «جای تاسف است که برای نجات بخشی این محوطه‌ها وقت زیادی را نداریم. تا آنجایی که می‌‌دانیم بر اثر ساخت این سد، منظر محوطه باستانی پاسارگاد به زیر آب خواهد رفت و ارزش میراث و محوطه‌های بالقوه اطراف آن برای همیشه در هاله‌ای از راز فرو خواهد رفت.»
  • «جامعی»، مدیر پروژه احداث سد سیوند می‌گوید: «در سال 1371 هنگامی که قصد داشتیم احداث سد را آغاز کنیم طی نامه‌ای، از سازمان میراث فرهنگی استان فارس استعلام کرده و خواستار بررسی منطقه از نظر فرهنگی شدیم اما از جانب سازمان میراث فرهنگی هیچ گونه اقدامی صورت نگرفت بنابراین ما کار احداث سد را آغاز کردیم».
  • ساخت سد سیوند از سال 71 روی رودخانه سیوند(پلوار) در منطقه بلاغی آغاز شد. تنگه 18 کیلومتری بلاغی در فاصله 4 کیلومتری از محوطه ثبت جهانی پاسارگاد قرار دارد این تنگه تا پایان دی ماه امسال آبگیری می‌شود و 129 محوطه مهم باستانی و تاریخی را با خود به زیر آب می‌برد.
  • «کریم علیزاده»، مدیر روابط بین الملل پژوهشکده باستان‌شناسی سازمان میراث فرهنگی و گردشگری کشور نیز در این باره گفت:«کاوش در غارهای پارینه‌سنگی تنگه بلاغی باتوجه به کمبود اطلاعات و مطالعات محدودی که تاکنون در باره دوره پارینه‌سنگی در کشور انجام گرفته است، می‌‌تواند اهمیت بسیار داشته باشد و اطلاعات فراوانی را در باره سکونت در این دوره در اختیار قرار دهد».
  • کارشناسان زمان مورد نیاز برای نجات‌بخشی تمام محوطه‌ها را چهار سال می‌دانند اما زمان تخصیص داده شده از طرف سازمان آب منطقه‌ای استان فارس (مجری ساخت سد سیوند) برای این کار تنها یک سال است. این در حالی است که سد تا پایان دی ماه آبگیری می‌شود.
  • اگر سازمان میراث فرهنگی فارس از اهمیت منطقه مطلع بود و با ساختن سد در این ناحیه مخالفت می‌کرد، با توجه به اینکه در منطقه بلاغی یک یا دو محل دیگر نیز برای سدسازی مناسب شناخته شده، تغییر محل ساخت سد امکان‌پذیر بود و اکنون پیشینه و هویت ما به زیر آب نمی‌رفت.
+ نوشته شده در  جمعه هشتم تیر 1386ساعت 13:51  توسط باربد  | 

گفت و گوی ویژه با استاد فريدون جنيدی

گفت و گوی ویژه با استاد فريدون جنيدی

اشاره :

 

استاد فريدون جنيدی ، ايران شناس و شاهنامه پژوه ، در بيستم فروردين ماه 1318 در كوهستان ريوند نيشابور ديده به گيتی گشود . دوران نوجوانی و جوانی خود را به پژوهش در شاهنامه فردوسی سپری كرد . در سال 1358 « بنياد نيشابور » را بنيان نهاد و به آموزش زبان های ايرانی و پژوهش های فرهنگی پرداخت . حاصل يک عمر تلاش و كوشش او نگارش كتاب های با ارزشی درباره تاريخ و فرهنگ و زبان های ايرانی است كه از آن ميان می توان به كتاب های « فرهنگ واژه های اوستايی » ، « خود آموز خط و زبان ايران پيش از اسلام » ،  « زروان ، سنجش زمان در ايران باستان » ، « نقش جانوران در سخن سعدی » ، « نامه فرهنگ ايران » ، « زمینه شناخت موسيقی ايران » ، « كارنامه ابن سينا » ، « حقوق بشر در جهان امروز و حقوق جهان در ايران باستان » ، « مجموعه یازده جلدی داستان های رستم پهلوان »  و اشاره كرد . چندی پیش درباره جایگاه شاهنامه فردوسی ،  گفت و گویی با استاد جنیدی داشتم كه بخش هایی از آن را در این جا با هم می خوانيم :

 

 

            

ایران نامه : به عنوان نخستين پرسش ، بفرماييد كه از ديدگاه شما پيوند با ريشه های  تمدن كهن ما كه در شاهنامه فردوسی از آن سخن می رود تا چه اندازه می تواند در ساختن ايرانی نو و بازپيرايی فرهنگ ايران نقش داشته باشد ؟

 

برای كشوری چون ايران كه كشوری يگانه است و درازترين تاريخ را درميان كشورهای جهان دارد ، بهره وری از ريشه ها ، بهتر به شاخه ها  و ميوه ها  و دست آوردهای آينده ياری می رساند و هر آيينه اين شاخه ها و ميوه ها بخواهند كه رابطه خودشان را با ريشه ها قطع كنند ، مرگشان حتمی خواهد بود . يعنی اگر از ريشه ها ببريم مرگ آينده   فرهنگی كشور قطعی است . خردمندانه نيست كه ما از ريشه ببريم و چندان نيرو از ريشه اين درخت به سوی شاخه ها  می آيد كه اين ميوه ها  و شاخه ها  توان بريدن از ريشه را نخواهند داشت .

 

ايران ، در ميانه جهان برای هزاران سال تختگاه جهان بود و خرد و دانش و فرهنگ به همه جهان می فرستاد و جهانيان از هنر ، فرهنگ و انديشه ايرانی برخوردار بودند،  اما يک تفاوت با كشورهای نو و تازه بنيان نهاده شده دارد و آن اين كه ايران كشوری ريشه دار است ولی برای نمونه انگلستان را 800  سال پيش دزدهای دريايی به وجود آوردند و يا فرانسه را شارلمان 1000 سال پيش پديد آورده ، بنابراين اين كشورها تازه بنياد هستند ، اگر چه در جهان امروز با استفاده از نيروی اقتصادی ، سوق الجيشی و نيروی فرهنگی كه به آن ها كم كم افزوده شد ، در فهرست كشورهای مطرح جهان قرار دارند . ما ايرانيان در تمام گفتارها و كردارهای خودمان ، در زندگی فرمان نياكان خودمان را به جای می آوريم  و از فرهنگ نياكان استفاده می كنيم . اين فرمان های خيلی كهن هستند و بسيار فراتر از 1000 سال پيش يا 2000 سال پيش صادر شده اند .

 

ما که در كشورمان ، تبر سنگی ده هزار ساله داريم ، بايد ببينيم كه ريشه ها در كجاست و اين ريشه ها  چگونه بر زمان ما فرمان می رانند . بی گمان آن هنگام كه كشور ايران به نام « خونيرث بامی » تشكيل شد ، هزاران سال بر نياكان ما گذشته بود و تمامی اين قوانين فرهنگی و ملی تكوين پيدا كرده بود و چند هزار سال پس از آن كشور « خونيرث بامی » يا « ايرانويچ » يا كشور امروزی ايران به دست ما رسيده است و امروز هم ما نمی توانيم از فرمان نياكان خود كه به دست ما رسيده سرپيچی كنيم . برای نمونه هر مادر ايرانی به فرزند خودش می گويد كه « دروغ گو دشمن خداست »  و می دانيم كه اين گفتار به اين ترتيب در دين مبين اسلام نيامده و مسلم است كه اين گفتار از ايران باستان است و می بينيم كه پس از  گذشت سال ها  كه از حضور اسلام در ايران می گذرد هنوز از واژه های ايرانی « خدا » ، « پيامبر »  و « نماز »  استفاده می كنيم . پس می بينيم كه اين فرمان های نياكان ما كه همه ما امروز از آن ها پيروی می كنيم تا چه اندازه كهن ، دقيق و پر صلابت بوده است .

 

افزون بر اين ها در گذر اين دوران دراز ، بسياری رويدادهای فرهنگی ، اجتماعی و آبادانی ها و جنگ ها در ايران رخ داده كه اين ها می توانند برای ما سرمشق باشند . من در پيش گفتار كتابی كه اكنون زير چاپ است به نام  « محمود غزنوی سرآغاز واپس گرايی  در ايران » به اين بيت فردوسی اشاره كرده ام  :

 

به جويی كه يک بار بگذشت آب         نسازد خردمند از آن جای خواب

 

پس ما می توانيم با استفاده از رخدادهايی كه در درازای این چند هزار سال روی داده ، برای آينده خودمان خط مشی تعيين كنيم و از تكرار رويدادهای مشابه درد آور پيشگيری كنيم تا از ستم های  آينده در امان بمانيم.

 

مجموعه اين ها ما را وادار می كند كه يک همچون يادگار با ارزشی همچون شاهنامه فردوسی را كه از نياكانمان بر جا مانده و هزاران سال بر جان و روان انديشه ايرانيان فرمان رانده گرامی بداريم و از آن برای بازسازی ، باز پيرايی و زنگارزدايی فرهنگ ايرانی سود ببريم و آينده را بر آن بنيان بگذاريم .

 

 

ایران نامه : ايرانيان برای بازنويسی تاريخ خود تا چه اندازه می توانند به شاهنامه استناد كنند و آيا نسخه های اصيلی از شاهنامه امروز در دسترس داريم ؟

 

فردوسی در پايان شاهنامه يک بيت بسيار زيبا آورده است و آن اين كه :

 

هر آن كس كه دارد هوش و رای و دين          پس از مرگ بر من كند آفرين

 

يعنی آفرين ايرانيان آينده را از خدا خواسته و چون به هيچ روی به عنوان پادشاه سخن ايران به دربار محمود اعتنا نكرد ، محمود و غزنوی ها از اين موضوع  آشفته و رنجيده بودند و تصميم گرفتند كه كاری بكنند تا شاهنامه را به دربار محمود پيوند بزنند و اين گونه به باور خوانندگان بقبولانند كه محمود مشوق فردوسی بوده است ، بنابر اين پس از مرگ فردوسی بايد بخش هايی را به شاهنامه می افزودند و همين كار را هم كردند . برای نمونه در هنگامی كه سيامک می خواهد به جنگ ديو سياه برود ، در يک بيت می خوانيم :

 

بپوشيد تن را به چرم پلنگ             ز جوشن نبود آن كه آيين جنگ

 

 

 و در بيت ديگر هنگامی که دو سپاه رو در روی هم قرار می گيرند :

 

سيامک بيامد برهنه تنا         برآويخت با غول آهريمنا

 

در اين جا اين پرسش مطرح می شود كه  چگونه خداوند سخن فردوسی، گفته که او جوشن را از تن درآورده و فراموش كرده كه در بيت بالا از پوشيدن جوشن گفته است !؟

 

مسلم است كه از نظر ما اين موضوع ممكن نيست و متأسفانه انبوه استادانی كه بر روی شاهنامه كار كرده اند به همين يک موضوع ساده هم توجه نكرده اند و از اين دست ابيات كه غزنوی ها ساخته اند در شاهنامه فراوان است و بعدها هم كه نويسندگان و ناسخ ها ، عقايد ، نوشته ها و شرح های خودشان را وارد می كردند و سخن های سبک بسيار وارد شاهنامه شد . خوشبختانه يک ايرانی به نام « حمداله مستوفی » در قرن هشتم به اين موضوع  توجه كرده و نوشته است :

 

ز سهو نويسندگان سر به سر           شده كار آن نامه زير و زبر

 

او بعد هم اشاره می كند كه من 50 نسخه  شاهنامه را بررسی كردم و با مقابله آن ها اين نسخه را در حاشيه سفرنامه می نويسم . ملاحظه می كنيد كه يک ايرانی در 600 سال پيش به اين موضوع توجه می كند كه شاهنامه ها آشفته است و نويسندگان در آن ها دست برده اند و ابيات افزوده و دگرگونه فراوان دارد و اگر ملت ايران يک حكومتی داشت كه با فرهنگ ايران آشنا بود ، مسلم بدانيد كه تا به حال يک شاهنامه ويراسته به جهانيان هديه می كرديم . متأسفانه در ابتدا شاهنامه به دست مغول زادگان و اتابكان افتاد و بعد هم به دست حكومت صفوی افتاد كه اصلا به فرهنگ ايران توجه نداشتند و پس از آن هم به دست قاجارها افتاد كه از طوايف تركمان بودند و اصلا با فرهنگ ايرانی آشنايی نداشتند . نتيجه اين شد كه در اين دوران طولانی كه حكومت ايران ملی نبود و به فرهنگ ايران و دستمايه های فرهنگ ايران احترام نمی گذاشت و توجهی به آن نمی كرد ، شاهنامه به اين وضعيت دچار شد .

 

در اين 60- 50  سال اخير به اين موضوع توجه شده و گروه هايی برخاستند كه شاهنامه هايی را برابر بگذارند و نخستين كار را ايرانيان گريخته كه به روسيه رفته بودند در مسكو انجام دادند و پس از آن ها ، بنياد شاهنامه فردوسی تصميم داشت كه به اين كار دست بزند كه سرانجام دفتر كارشان بسته شد.

 

 در اين زمان يک مرد بزرگوار و استاد فرزانه به نام «  دکتر جلال خالقی مطلق » به تنهايی شروع به اين كار كرد و دلاورانه اين كار را كرد و به حق می توانيم او را فرزند فردوسی بناميم ، برای اين كه 34 سال برای انجام اين كار سختی كشيد و به تنهايی كاری را كرد كه بارها و بارها از چاپ انتقادی مسكو ، بهتراست چون آن ها كه چاپ انتقادی مسكو را انجام دادند ، تعداد محدودی از نسخه های شاهنامه را در دست داشتند ولی كاری كه استاد جلال خالقی مطلق انجام داده با نگرش به نسخه های متعدد شاهنامه است و به قدری اين كار دقيق و اساسی و علمی و فرهنگی است كه هرگونه ستايش از سوی ما برای جلال خالقی مطلق سزاوار است  و ايشان در خور آفرين فرزندان فردوسی هستند . با همه اين ها بايد با كمک اين همه تلاش هايی كه شده به ويژه شاهنامه ويراسته خالقی مطلق يک شاهنامه ای را ويرايش كرد كه بسيار نزديک به شاهنامه زمان فردوسی باشد .

 

 

                              

ایران نامه : آیا می توانیم امیدوار باشیم که به زودی شاهد نتیجه تلاش های شما نیز در باره شاهنامه باشیم ؟

 

  البته. من هم حدود 28 سال است كه مشغول به اين كار هستم و اميد دارم كه در پايان 30 سال من هم اين كار را به ايرانيان هديه كنم و يكايک ابيات افزوده شده را هم نشان دهم که به چه دلیل افزوده شده است . اما كاری ديگر هم دارم به نام « داستان ايران » كه نمونه ای از مضامین آن را در كتاب « زندگی و مهاجرت آريايی ها »  مطرح  كرده بودم و اين كتاب گزارش و رمزگشايی شاهنامه است و همان طور كه فردوسی می فرمايد :

 

از او هر چه اندرخورد با خرد                           دگر  بر ره  رمز معنی برد

 

بايد به رمزگشايی شاهنامه بپردازیم و این کارممکن نيست مگر اين كه به ياری اوستا و متون پهلوی و ديگر نوشته های كهن ايران صورت گيرد و خوشبختانه اين مقدمات در نزد من حاصل شد و با آشنايی كه با زبان های ايران باستان دارم و با توجهی كه خداوند به من داد برای نگرش به شاهنامه ، من مشغول نگارش كتاب «  داستان ايران » شدم و برای اين كار هم 25 سال يادداشت فراهم آورده ام و اكنون مشغول نگارش آن هستم  و فكر می كنم كه حدود يک سال ديگر به پايان برسد و به ملت بزرگ ايران هديه شود .

 

ایران نامه : به گزارش رويدادهای شاهنامه اشاره كرديد . به نظرشما آن چه كه در شاهنامه فردوسی آمده تا چه حد می توانند برای بازنويسی تاريخ ایران بنيان درستی باشد و اين كه گروهی تصور می كنند كه بخش استوره ای شاهنامه چندان پايه و اساس تاريخی ندارد تا چه حد درست است ؟ آيا اين استوره ها می توانند در بازنويسی تاريخ ايران به کار آیند ؟

 

من به هيچ روی اعتقاد ندارم كه شاهنامه به 3 بخش استوره ای ، حماسی و تاريخی تقسيم شده است و همه شاهنامه تاریخ است و چنان كه گفتم اين ها همه رمز دارد . اگر به گفتار خود فردوسی توجه كنيم ، می گويد :

 

تو اين  را  دروغ و فسانه مدان        به يكسان  رَوشن  زمانه  مدان

از  او هر چه اندر خورد با خرد           دگر  بر ره  رمز معنی  برد

 

پس می بينيم كه اين ها رمز است و چون بسيار از ما دور بوده به صورت رمز درآمده است .می دانيم كه پس از سرمای بزرگ 200 هزار سال پيش كه در روی كره زمين رخ داده ، چهار سرمای ( يخبندان ) بزرگ ديگر هم روی كره زمين رخ داده و زمان دقيق اين ها را زمين شناسان معين كرده اند و از يک تا چهار شماره گذاری كرده اند و كتاب شاهنامه  هر چهار سرمای بزرگ را به ما نشان داده ، پس چگونه است كه اين كتاب با اين همه دقت نمی تواند پايه تاريخ باشد ؟ شاهنامه اصل و ريشه تاريخ است و اين ها را من در كتاب  « داستان ايران » باز گو خواهم كرد . تا هيچ كس ديگر نتواند به گونه ديگر به آن ها بنگرد .

 

ایران نامه : آيا شخصيت هايی همچون « آرش کمان گیر » نیز که در  دیگر استوره های ما از آن ها یاد می شود ، حضور تاریخی داشته اند ؟

 

آرش يک شخصيت نبوده. منظور از آرش ، ايرانيان است ولی چون زمان آن بسيار از ما دور است به صورت رمزی به يک شخصيت تبديل می شود . برای نمونه در استوره « آرش كمان گير » واژه « آرش » در زبان اوستايی در اصل « ائيرخش »  است كه  « ائير » يعنی « ايرانی » و اين نشان می دهد كه ايرانيان در زمان منوچهر در كوهستان « مانوش » آماده شدند كه تورانيان را به پس برانند و اين كوهستان مانوش در اطراف دماوند است و در اين داستان می بينيم كه « ائيرخش » یا ايرانيان از بالای كوه دماوند تير پرتاب می كنند ، يعنی ايرانيان از فراز كوه ها  با جنگ افزار برتر خود كه تير و كمان بوده با تورانی ها مبارزه می كنند و هنگامی كه موفق می شوند كه تورانی ها را به آن سوی « آمودريا » برانند ، ديگر نيروی خود ايرانی ها هم به پايان رسيده بود و تورانی ها هم گريخته بودند و ايرانيان فرصت پيدا می كنند كه به سازمان دهی كشور بپردازد .

 

 

                                      

 

ایران نامه : می دانيم كه همه ملت ها به قهرمانانی نياز دارند كه بتوانند آن ها را الگو قرار دهند و در تنگناهای تاریخی و حتا فرهنگی از روش آن ها پيروی كنند . حال اگر ما بپذيريم كه اين قهرمانان استوره ای ما يک شخص نبوده اند و يک رمز يا مفهوم كلی به نام ملت ايران يا مردم آريايی هستند ، آيا فكر نمی كنيد كه قهرمانان  ما جایگاه خود را در قلب مردم از دست می دهند  و ملت ما در باور خود از داشتن قهرمانی همچون كاوه ، آرش ، رستم  و غيره محروم می شوند ؟

 

رستم ، همواره رستم است و همواره حافظ ايران است و جانش همواره برای ايرانيان سپر بوده است . شما ببينيد كه در بسياری از جنگ های شاهنامه رستم حضور ندارد . اما هيچ كس نمی پرسد كه اگر رستم جهان پهلوان بوده ، پس چرا در بسياری از جنگ ها حضور نداشته است ؟ خوب پاسخ روشن است و آن اين كه در آن زمان سيستان سپاهی براي شركت در جنگ ها نداشته و فرماندهی سپاهيان ايران به دست « گودرز »  بوده كه سپهسالار « خوربران » است كه همان مناطق آذربايجان و كردستان است . پس روشن است كه چرا رستم در برخی از جنگ ها نبود ولی ما بايد با پژوهش به اصل واقعيت ها برسيم . اما اين كه می گویید مردم الگو می خواهند ، من می بينم كه در برخی خانواده ها هنوز هم رستم الگو برای بچه هاست و شيرين ترين نام است اما در پژوهش های دانشگاهی و بالاتر بايد به ريشه حقايق توجه كرد . با اين همه در همين جنگ ايران با اعراب كه آن را جنگ تحميلی خوانده اند اين بچه ها كه روی مين می رقصيدند همان گودرز و رستم و گيو و حسين بن منصور حلاج  بودند و اين جوانان همگی قهرمان ايران هستند و درود بر روان آن ها باد . ما نمی خواهيم كه اين الگوها و نمادها را از جوانان ايران بگيريم ، اما بايد تحقيقات ادامه پيدا كند .

 

ایران نامه : در مورد آن بيت كه رستم را يلی از سيستان می داند ، چه نظری داريد ؟

 

اين ها از افزوده ها هستند و سخن فردوسی درباره رستم اين است  :

 

 

           جهان آفرين تا جهان آفريد          سواری چو رستم نيامد پديد

 

ایران نامه : از شركت شما در اين گفت و گو سپاس فراوان دارم.

+ نوشته شده در  جمعه هشتم تیر 1386ساعت 13:48  توسط باربد  | 

زیان پارسی زبان ملی ما ایرانیان است.

زیان پارسی زبان ملی ما ایرانیان است.
آنچه فرهنگ ما را پس از تازش عربها , موغولها , انگلیسیها و دیگر کشورها به میهن ما زنده نگاه داشته , زبان مادری مان است پس تلاش می کنیم زبان مادری خود را پاس داریم و تا می توانیم از واژه های زبان خودمان به جای واژه های بیگانه ای که پس از این تازشها به زبانمان وارد شده بهره ببریم و با آنها گفتگو کنیم و بنویسیم.
چرا از بکار بردن واژه های زبان خود که سرمایه های فرهنگی ما هستند سربلند نباشیم ؟
آیا زبان پارسی مایه شرمساری ایرانیان است یا دست آویز سربلندی ما ؟
زبان مادری ما همچون گنجینه ای از هزاران سال پیش با گذر از جنگها و کشتارها و درازای سده ها به دست من و شما رسیده و مایه ی سربلندی ماست. بیاییم پارسی را پاس داریم !
واژه نامه ای که پیش روی شماست در راستای هدف یاد شده کمک خواهد کرد که برابر پارسی واژه های بیگانه ای
را که به طور روزمره از آنها استفاده می کنیم را بدانید

 

Persian is our iranian national language.
this is our mother tongue which protect our culture against foreign countries like Mongolia , Arabia , England and... So , we must appreciate our mother tongue and use our own works , speak and write in persian instead of loan words.
What do you think?
Is Persian language object of the shame or pride for us?
yes , Persian language is our treasure which is with us in thousand of years , passing from wars and genocide.
Appreciate Persian language.
this glossary is helpful for you to find and replace the persian word instead of the loan words which are entered in our mother tongue in the years.

+ نوشته شده در  جمعه هشتم تیر 1386ساعت 13:46  توسط باربد  | 

کرایه صفحات نمایشگر پلاسما

کرایه صفحات نمایشگر پلاسما

 

 

در اندازه های 50"   _ "42

 

 

جهت   نمایشگاه ها -  همایش ها

 

 

تالارها   -   استودیوهای فیلمبرداری  -  

 

 

و مراسم مختلف...

 

 

همراه با نصب و آموزش

 

+ نوشته شده در  جمعه هشتم تیر 1386ساعت 13:41  توسط باربد  | 

 

"ائو وپنتايو اشاهه"

 

 

"راه در جهان يکی و آن راه راستی است"

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

از:  دکتر سهراب خدابخشی

ویراستار: مسعود لقمان

 

پادزهر

 پادزهر يکی از واژه های باستانی است چنان که «پاد» به معنی «ضد» در اوستا پائينی و در زبان پارسی باستان پاتی ناميده شده است و «پادزهر» يعنی «ضد زهر» که يونانی ها «ترياک» و تازيان «ترياق» نامند. افيون از آن روی ترياک ناميده شده که در ترکيب بيشتر ترياق ها به کار می رفته، ترکيبات پادزهر از ۶۰جزء گياهان گوناگون بوده که پسين تر به بيست و ده و حتا سه جز رسيده، در ايران باستان برای دفع سموم،کانی، حيوانی و گياهی، پادزهر به کار می بردند چنان که در فرودين يشت بند ۱۳۱آمده: «فروهر فريدون (ترای تئونا) پور آبتين را درود می فرستيم از برای پایداری بر ضد جرب، لرزه تب، نائزه و اورشه از برای پایداری بر ضد آزار مارگزيدگی».

 در «تاريخ بلعمی» آمده: «نخستين کسی که در اخترشناسی نگريست و ترياق اختراع کرد و در دانش پزشکی رنج برد فريدون بود». از گذشته نگاران بيگانه، پلی نيوس می نويسد: «ملن مديکا بالنک ايرانی دارويی ست که برگ آن مانند برگ تمشک و دارای چند خار است و آن را برای پادزهر به کار می برند و در سرزمين ماد بزرگ می رويد اگر ميوه پخته آن را در دهان گيرند تنفس را آسان نمايد».

در زمان ساسانيان هنگامی که دانشکده ی پزشکی گندی شاهپور در اوج بود برزوی پزشک و پزشکان ژوهنده ی ديگر در جستجوی گياهان پادزهری بوده اند. در شاهنامه آمده است:

 

پزشک پژوهـنده آمـد بـه کـوه               بيـاورد با خویشتن آن گروه

زدانيی او را فـزون بـود بـهـر              هـمی زهر بشناخت از پادزهر

گيـاهـان کوهـی فـراوان درود              بيفکند از آن هرچه بيکاره بود

از آن پاک ترياک ها بـرگـزيـد             بيامیخت دارو چنان چون سزيد

 

پادزهـر مهردادی

 مهرداد ششم ( ۱۳۱ تا ۶۳ پ م) شاهنشاه اشکانی از هماوردان سرسختِ دولت روم بود و از آن جايی که در زندگی، سيار محتاط بود از آن بيم داشت که روزی يکی از سرداران يا نزديکانش به فريب دشمنان، وی را مسموم سازند. بنابراين انگيزه بر آن شد که خود را کم کم به زهرهای گوناگون خو و عادت دهد. نخست از اندازه های کم آغاز کرد و کم کم بر اندازها افزود تا هنگامی که ديگر اندازه های کشنده نيز در وی اثر نداشت.

سرانجام هنگامی که اين پادشاه در جنگ با رومی ها در «پونتس» شکست خورد. آن ننگ بر او ناگوار آمد و خواست خودکشی کند ولی چون هيچ گونه زهر کشنده ای در او کارساز نشد به يکی از نزديکان خود دستور داد تا با زخم دشنه زندگی وی را پايان بخشيد.

 اين روش يعنی به کار بردن اندازه کم کم زهر در بدن، و خود را بدان عادت دادن در روم و يونان به نام يادگار مهرداد، مهرداديسم يا ميتراداتيسم ناميده شد گرچه مهرداد در ايران باستان با اين روش به راستی پادزهر طبيعی در بدن پديد آورد ولی دو سده پس از زمان وی جالينوس ترياقی ساخت به نام «ترياک ميتراداتوس».

 

 ابوريحان بيرونی می‌نويسد:

«ترياق در روزگار ما چنان است که

هر دارويی که مضرت زهرها را دفع کند آن را به ترياق تعریف کنند و

 شريف ترين گونه های ترياق ها، ترياق فاروق است

که به کلمه ی يونانی، ترياک مثريد وتوس خوانند.

 فاروق به معنی جدا کننده‌ی ميان خون و زهر و نجات دهنده‌ است مر تن را از مضرات زهر».

 

 پورسينا در کتابِ «قانون» آورده است:

«ترياق مثريد توس را جالينوس يونانی ساخت و

 برای رفع بيشتر زهرها برای تمام اندام به کار می‌رود».

 

 معجون اين ترياق را به گونه ای که شمردم از سی جزء فزون است ولی به گونه ای که پورسينا ياد می کند اين ترياق پسين تر بدست پزشک ايرانی به نام شاهپور سهل (پزشک گندی‌شاهپور) کم تر شد و جزء‌های مهم را برگزيد و ترياقی ساخت مرکب از ۱۲گياه که پسين تر ابن صرافيون از وی پيروی کرد. بنابراين ترياق «مثريد توس» بر پايه نسخه‌ی شاهپور سهل بنا به گفته پورسينا آمده در «قانون» چنين است:

 «علک البطم ۲۴درهم ـ خرومرفس ۱۲درهم ـ زبيب ۴درهم ـ دارچين، مقل ارزق، اطفارالطيب، سنبل رومی، سليخه، اکليل الملک، حب‌ الفارمن هر کدام ۳درهم، زعفران ۱درهم، قفراليهود ۵/۲ درهم».

 

 

گياه هئوما

اين گياه در اوستا هئوما و در سانسکريت سوما و در پارسی هوم ناميده می‌شود. در ايران باستان از ديد سپنتايی، مينويی به نام ايزد هئوما را پاسبان اين گياه پنداشته‌اند و از گفته های کهن برمی‌آيد که پزشکی به نام هئوما آن را کشف نمود.

جايگاه و رستنگاه نخستين آن در زمان باستان بنابر نوشته های يسنا ۱۰بند ۱۱بخشی از کوه های هندوکش و البرز شرقی پنداشته‌اند. امروز نيز اين گياه بيشتر در فلات افغانستان و تبت و کشمير و دامنه‌های هندوکش می‌رويد. در يسنا ۹بند ۱۶آمده است:

 

«درود به هئومای نيکو،

 نيک آفريده شده،

 راست آفريده شده،

 نيک درمان دهنده،

 خوش‌اندام، نيک کنش پيروزگر،

 زردگون و نرم تاک،

 چون خورندش از همه بهترين،

از برای روان راه جوی‌ترين است».

 

 پراهوم

افشره‌ی اين گياه را پراهوم می‌ناميدند و با صفت دور "انوشه" (جاويدان) ار آن ياد شده است. برای تهيه آن تشريفاتی با همراهی 7 تن داشتند. به دست آوردن افشره و مراسم اش بدين گونه بود:

يک تن زوت بود و اوستا می‌خواند.

دومی هوم را می‌کوبيد به نام هاونان.

سومی نگهبان آتش بود به نام آتره‌ وخش.

چهارمی آب می‌آورد به نام آبرت.

پنجمی پراهوم را از صافی می‌گذرانيد به نام آسنه ‌تار.

ششمی پراهوم را با نام شير درهم می‌نمود به نام رئت ويشکرا.

و

هفتمی بازرس و نگهبان کارهای آن ها بود به نام سر شاورز.

 

 همه‌یِ آن ها ماسک های ويژه‌ای به نام پنام را بر چهره داشتند. پنام، گونه، بينی و دهان را می پوشانيد

 ايرانيان خواص «بهی بخشی» و بهبود دهندگی فراوانی برای هوم باور داشتند، چنان که در يسنا ۱۰بند ۶ و ۷ آمده است:

«کمترين خورش و فشرده هئوما، از برای نابودی بيماری و عيب های فراوان بسنده است،

نابود شود هر آن آلودگی که به وجود آمده باشد

از آن خانه ای که هئوما در آنجا آورند، درمان پديدار کند و چاره‌بخشی نمايد».

 

پژوهش درباره هئوما

 گياه‌شناسان ايرانی کم و بيش از اين گياهِ باستانی ياد نموده‌اند؛ چنان که در «تحفه المؤمنين» حکيم مومن آمده است:

«هوم المجوس گياهی است ساقش يک عدد و باريک، صلب،

گلش زرده تيره، همانند ياسمن و برگش ريز،

ظاهراًَ از جنس ارغوان زرد است ولی نزد برخی «بخور مريم» و نزد برخی «مرانيه» مراد است. خشک اين گياه کوچک با ساقه‌های بی‌برگ و پرگره می ماند به ساقه رَز (انگور) و

 در قُطر و رنگ همانند کاه گندم».

 

گياه‌شناسان و خاورشناسان باختر زمين درباره‌ی اين گياه گفتگوهای بسياری کرده‌اند و شماری مانند دکتر اچينسون گياه‌شناس سرشناس، آن را «افدرا و وولگاريس» دانسته است. در آزمايشگاه گياه شناسی دانشکده پزشکی تهران آن را، «اريکا اکيستفرميس» يا «افدرااکيستفرميس» تشخيص داده شد از تيره‌ی «ژنه‌تاسه» و آن ها را «رزين دومر» می‌نامند که برگ های آن به فلس های کوچکی تبديل شده، از ميان رفته، اندازه ی ميان گره‌ای آن کمابيش دراز و گل های نر آن خيلی بسيار است،

افشره ی اين گياه به رنگ کم وبيش قهوه‌ای است، دارای مزه گس مانند و خواص افدرين به فرمول C10H13NO می‌باشد.

 کاربرد

 فشرده‌ی آن در آسم و تنگی نفس سودمند است، تپش و ريتم قلب را نيرو می‌بخشد.

 

۲ـ کارد درمانی

چنان که همه گواه هستيم، امروزه نزديک به نيمی از بيماری هايی که با دارو، درمان نمی‌پذيرند، عمل جراحی، آن را درمان‌پذير ساخته است. هنگامی که جراحی متديک و کلاسيک روی کار آمد و به ويژه با تکميل ابزارهای گوناگون بی هوشی و پش از آن پديدآوردن و ساختنِ ابزارهای پلشت‌بری و گند زدايی،  گام های کارسازی در درمان بسياری از بيماری ها برداشته شد. اما نبايد پنداشت که درمان ها ديرين و با تنگنای ابزاری، جراحی يا کارد درمانی، ماربردی نداشته است.

در ايران باستان و در اوستا از واژه‌ی «کارد درمانی»، به گونه ی، " کره‌تو بئيشه زو" بارها ياد شده است و آن را پس از «گياه درمانی»، و پا‌يه ی دوم بر می شمرده اند. شماری از پژوهندگان، "خشتره وئيريا"، مينو‌ی نگهبان ابزار را، نگهبان «کارد درمانی» پنداشته‌اند.

در دينکرت ۴ آمده است که اگر پزشکی نخست با روش گياه درمانی، برای درمان بيماری کوشيد و سودی نگرفت. چنان چه آزموده باشد می‌تواند از برای درمان زخم ها، غده‌ها، قطع اندام و مفاصل از کارد ياری گيرد.

پيش از مکتب مزديسنا، کسانی بودند که بدون داشتن آزمون و گواهينامه، دست به جراحی بيماران زده، بسياری از آنان را به کام مرگ می‌کشاندند و می‌توان گفت پايه و رسم و روشی برای اين کار بنيان نهاده نشده بود. ولی با روی کار آمدن مکتب مرديسنا و بنابر باورها آن مکتب، يک تن جراح هنگامی می‌توانست يک مزداپرست را عمل نمايد که نخست سه بت‌پرست را به شايستگی و نيکی عمل کرده بود و گرنه جز اين گناهی که مرتکب شده‌ بود همانند گناه زخم عمدی و سزاوار کيفر می‌ شد. در وندیداد پرگرد ۷ ند ۳۶تا ۴۰ آمده است:

«ای پاک دادار دو گيتی اگر مزداپرستان بخواهند عمل کنند نخست هم نوع خود مزداپرست را بيازمايند يا بت‌پرست؟ اهورامزدا فرمود: اگر وی نخست يک بت پرست را عمل کرد و مرد، دوم بار بت پرست را عمل کرد و مرد، سوم بار بت پرست را عمل کرد و مرد، آنگاه خواهان عمل تا جاودان ناآزموده است. پس نبايد يک مزداپرست را در عمل زيان رساند. اگر چنين کرد بايد زيان ديده را با دريافت کيفر از برای گناه عمدی جبران نمايد، اگر او نخست يک بت‌پرست را عمل کرد و تن درست در آمد دوم بار بت پرست را عمل کرد و تن درست درآمد سوم بار بت پرست را عمل کرد و تن درست در آمد پس او جاودان آزموده است و به دلخواه می‌تواند، چون پزشکی آن ها را بيازمايد، به دلخواه يک مزداپرست را عمل کند، به دلخواه يک مزداپرست را درمان نمايد».

در ميان ايرانيان تريتا نخستين کسی بود که در جراحی دست داشته است چنان که در بندهش آمده است:

«اهورامزدا کاردی زرين به تريتا بخشيد تا با آن کارد درمانی کند و بيماران را با آزمود‌گی درمان نمايد».

پسين تر در کتاب ها پهلوی، "سئنامرو"، که در کنار درخت "ويسپوبيش"، می‌زيسته است را به نام جراح چيره دست شناسايی کرده است که پسين ترک و در پارسی به چهره ی سيمرغ حکيم درآمد و کارهای شگفت‌آور نمود.

 

 بی هوشی

آشکار است که عمل جراحی در صورتی امکان دارد که ابزار بی هوشی در دسترس باشد. اگر يک عمل سطحی کوچک بدون بی هوشی وآن هم به سختی انجام گيرد، برای شکاف های بزرگ شدنی نيست.

در ايران باستان « می» يا شراب، يکی از ابزارهای بی هوشی بوده است يعنی به راستی کار «نارکوز» را انجام می‌داده است. امروز در اثر آزمايش و بررسی پی برده ايم که می يا شراب به گونه ميانگين، در بر دارنده ی ۳۰ درسد الکل است و همچنين ثابت شده است هنگامی که ميزان الکل در يک ليتر خون به سه سانتيمتر مکعب برسد در فرد نشانه تحريک شادی و غم پديد می‌آيد ولی اگر ميزان الکل خون بالا تر رود و به ۵ سانتی‌متر مکعب در يک ليتر برسد. مستی کامل و خواب ‌آورد است ولی گمان می رود که برای جراحی بسنده نباشد و در ايران باستان داروی بی هوشی نيز وجود داشته است.

در اوستا از گياهی به نام بنگ که در زبان پهلوی به گونه منگ در آمده، نام برده شده که معنی نام آن «بی هوشی» است. چنان که در "ارتای ويراف نامک"، باب ۲بند ۳ آمده است:

«هنگام شاهنشاهی اردشير بابکان

موبدان موبد ارتای ويراف در

 اثر نوشيدن چند جام پياپی می‌ آميخته با منگ

 شتاسپان به خواب و بی هوشی گراييد و به گردش مينوی پرداخت».

 از اين گياه بنگ، گذشته نگاران بيگانه نيز ياد نموده‌اند؛ هردوت در سده پنجم پيش از ميلاد می‌نويسد:

«نژاد سکيت‌‌ها تيره‌ای از ايرانيان، از گياه کانابيس دانه برگيرند و به زير چادرهای نمدی خود خزند و آن را روی سنگ گداخته ريزند آن چنان که دود از آن ها برخيزد و به اندازه‌‌ای بخار پراکند که بخار هيچ گرمابه‌ای به پای آن نرسد. سکيت ها در اثر اين بخار به خروش و شادمانی آيند و از هر گرمابه‌ای برای آن ها بهتر است».

در سده نخست ترسايی پلی نيوس يکی ديگر از گذشته نگاران يونانی می‌نويسد:

«در بلخ و کرانه رود بوريس، "تنس" گياه شگفت‌آوری است که اگر آن را با مرمکی و شراب آميزند چون خورند چيزهای شگفت‌آميز به تصور آن ها آيد و از خود بی خود شوند تا اين که معجونی از ميوه کاج و فلفل آميخته با شراب خرما و عسل بخورند و به حال آيند».

به گمان بسيار گياه شگفت‌آميز پلی نيوس همان «کانابيس» باشد که هردوت از آن ياد کرده است. گياه «کانابيس» دو تيره‌ی مهم دارد: يکی «کانايس آنديکا» و ديگری «کانابی ساتيوا» که اين دومی همان «کنف»است که تخم‌ آن را شاهدانه گويند و در پهلوی شهدانک شده و سکرآور است.

 به دو انگيزه «کانابيس» همان بنگ اوستايی است:

 ۱ـ تخم «کانابيس»، شهدانه نيز سکرآور است و در تازی بذرالبنج، يا تخم بنج يا بنگ گويند.

 ۲ـ اين که لفظ«کانابيس» در زبان های اسلاو تقليدی از سکيت ها همانند بنک است چنان که در روسی، پنکه و در لهستان، پينکا و در چک اسلواکی، پنک گويند و همه يادآور واژه بنگ اوستايی است. پس بنگ همان است که در خداینامک بارها به نام داوری بيهوشی ياد شده چنان که فردوسی آورده است:

 

بفـرمـود تـا داوری هـوش  ‌بـر              در افکنـده در جام می چـاره‌گـر

بدادند و چون خورد بی هوش گشت             تو گفتی که بی ‌جان و بی‌توش گشت

 

همچنين در شاهنامه از گياه بنگ نامبرده شده است چنان که فردوسی آورده است:

 

به افسون سبک سوسن تيـز چـنگ               بـه جام می‌افکند يک پـاره بنگ

چون آن جام را خورد شد مست مـرد              ورا بنگ و می سخت بی هوش کرد

 

 شکاف رستمی

 بنا بر نوشته های خداینامک، چون باروری رودابه زن زال ـ سپهدار زابل ـ به ۹ماهگی رسيد و از درد فراوان رنج می برد، سئنامرو فرمان داد تا رودابه را با جام های پياپی از می (شراب) خواباندند و با دشنه‌‌ای تهيگاه او را شکافته، کودک را بيرون آوردند و سپس جايگاه زخم را دوخته و آميخته‌ای از گياه و شير و مُشک را بر آن نهاده و بستند، چنان که فردوسی آمده است:

 

چنين گفت سيمرغ  کاين غم چراست         به چشم هژبر  اندرون نم چـراست

از اين سـرو سيميـن بر مـاهروی         تـو را کودک آيـد يـکی نامجوی

نيـايد بــه گيتـی ز راه رهــش          بـه فـرمـان دادار نيـکی دهش

بيـاور يکـی دشـنـه آبگـــون         يکـی مـرد بينـا دل پر فسون

نخستيـن به می ماه را مست کــن        ز دل بيم و انديشـه را پست کـن

تو بنـگر کـه بينـا دل افسون کـنـد        ز پهـلوی او بچـه بيـرون کنـد

شـکـافـد تـهـی‌گـاه سرو سـهـی         نـباشـد مـر او را زدرد آگهـی

وزو بچـه ی شيـر بيـرون کشـد        همـه پهلـوی ماه در خون کـشـد

وزان پس بدوزد کجا کـرد چـاک       ز دل دور کن ترس و تيمار و باک

گياهی که گويم با شيـر و مشـگ      بکوب و بکن هر سه در سايه خشک

بـسـای و بـپـالـای بر خستگيش       ببينـی هـم انـدر زمـان رستگيش

بر آن مال زان پس يکی پر من            خـجـستـه بـود سـايـه و فـر من

...

بيامد يکی مـوبـد چيـره دسـت        مر آن ماهرخ را به می‌کرد مـسـت

شکـافيد بی رنـج پهـلـوی مـاه          بتـابيـد مـر بـچـه را سـر ز راه

چـنـان بی‌گزندش بـرون آوريـد          که کس در جهـان اين شگفتـی نديد

دو دستش پر از خون ز مادر بـزاد           نـدارد کــی ايـن چنين بچه ياد

شبان روز مادر ز می خفـتـه بـود         ز می خفته هم دل زهُش رفـته بود

همان زخمگـاهش فرو دوخـتـنـد         بـه دارو هـمـه درد بـسپـوختنـد

 

گفتگو در پیرامون شکاف رستمی

بنابر باور ايرانی، سئنامرو (سيمرغ)، دستور داد شکم رودابه را باز کرده زهدان را بشکافند و رستم بدين گونه به گيتی پا نهاد و اين شکاف به نام «شکاف رستمی» ناميده می‌شود ولی باور اروپايی متفاوت است:

۱ـ الهه پزشکی يونان به نام آپولون شکم کرنی را باز کرد و پدر پزشکی يونان آسکلپسيوس از وی زاده گرديد يعنی به وسيله‌ی «شکاف اسکلپيسن».

 ۲ـ‌ ژوليس سزار فرمان داد پس از ده دقُقه از مرگ مادران بارور شکم آن ها را شکافته کودک را نجات دهند و به شکاف «سزارُن» سرشناس شد.

 ۳ـ خود ژولس سزار بدين‌وسيله از مادر زاده شده بود.

باور نخست و سوم اروپايی درستی ندارد چه نخست «شکاف اسکلپسين» به وسيله‌ی يک الهه روی زهدان الهه‌ی ديگر به عمل آمده است و موهومی بيش نيست، دوم اين که اگر ژولس سزار خود به وسيله‌ی «شکاف سزارين» زاده شده بی شک پس از مرگ مادرش بوده و حال آن که در هنگام گشایش کشور «گل» مادر سزار زنده بوده است بنابراين، اين گفته درست نيست. تنها «شکاف رستمی» و «شکاف سزاری» را می‌توان درست دانست. اينک در چگونگی «شکاف رستمی» گفتگو می‌نماييم:

 

 ۱ـ بی هوشی

 به گونه ای که در «شکاف رستمی» اشاره شد بی هوشی به ياری مِی‌ انجام گرفته و امروز می‌دانيم که می به انگيزه داشتن الکل، مستی، سستی و گيجی می‌آورد ولی توانايی ندارد حس درد را از ميان ببرد و يک چنين شکافی بی‌گمان همراه با داروی بی هوشی ايران باستان يعنی آميخته‌ای از شراب و بنگ بايد صورت گرفته باشد که در اين جا از بنگ اشاره‌ای نرفته است.

 ۲ـ دوختن

آيا دوختن زهدان ممکن بوده است؟ برابر اسناد و تاريخ، در سده شانزدهم در فرانسه و در سده هفدهم در آلمان چنين مرسوم بود که زهدان را ندوخته داخل شکم می‌کردند و برآيند، اين که مادر هم فوت می‌کرد. ولی در سال ۱۸۷۶پرو باور داشت بايد پس از بيرون آورد کودک، زهدان و لوله و تخمدان را بردارند. کوتاه آن که، نخستين کسی که زهدان را دوخت کهرر بود و سپس لمبر روش دوختن را تکميل ساخت يعنی در دوختن، زهدان و پرده‌ی «صفاق» را جداگانه شرط کاميابی دانست و این کار هم در سده نوزدهم اجرا شد.

 ۳ـ ابزارهای پلشت‌بری و ابزار گوناگون عمل

 در امکان وجود يا نبود آن جای گفتگو و درنگ است. چون تاريخ درباره‌ی هر دو شکاف يعنی رستمی و سزارين تاکنون حکمی نداده و آغاز هر دو از داستان است. بهتر است ما ايرانيان داستان ملی خود را پذيرفته، در برابر شکاف سزارين از شکاف رستمی بهره بريم[7].

 

 4 ـ مانتره درمانی

 تلقين در درمان برخی از بيماری های روانی هوده ای نيکو بخشيده است و بايد با برپايی يک پيرامون آرام وآسوده با کوشش در همدردی و آرامش روحی همراه باشد تا بر اراده‌ی بيمار چيرگی يابد. البته از تلقين منفی بايد دوری جست، تلقين بايد مثبت باشد يعنی از درد و بيماری سخن گفته نشود بلکه از به دست آوردن تن درستی نويد داده شود و هوده‌ای که از آن گرفته شده در بيماری های روانی است که خود در اثر انديشه نادرست در بيمار پيدا شده است. مانند اين که شخص بيمار نيست و خود را بيمار می‌خواند و سرچشمه‌ی اين انديشه و تلقين بر وجدان خودِ وی هم نا آشکار و به راستی غيرارادی است.

 در ايران باستان تلقين با نيايش نيز همراه بوده است و آن را روی هم رفته مانتره می‌ناميدند و اين روش درمان را مانتروبئشه‌زو يا «مانتره درمانی» می‌ناميدند. در مکتب مزديسنا باور داشتند آن که از «گياه درمانی» و «کارد درمانی» هوده نگرفته است بايد با ايمانی پاک از مانتره درمان جويد و مانتره پزشک مهم تر از همه است. در ارديبهشت يشت بند ۶آمده است:

«از اشا (پاکی و راستی) درمان جوييد، از داد درمان جوييد، از گياه درمان جوييد، از کارد درمان جوييد، از مانتره درمان جوييد که درمان دهنده، درمان دهنده‌تر، درمان دهنده‌ترين است».

 مانتره در ديدِ آريايی

 آرياييان می‌پنداشتند که در شماری از واژه های مانتره که به زبان رانده می‌شود، در برخی واژه های گفتاری نيرويی نهفته است که خدايان را به همراهی می‌‌کشاند و انسان را توانا می‌سازد که بر دردها و آسيب‌ها پيروز شود. بنابراين مانتره ترفندی کارساز و نيرومند بود که در برابر آن ها به کار می‌رفت ولی باور نخستين آرياييان در برابر اثر مانتره ساده بود پس باورهای آن ها بخردانه به شمار می‌رفت ولی پسين تر کم کم به خرافات آلوده شد و انديشه کردند مانتره می‌تواند برخی از کسان آدمی را که دارای توانايی  ويژه هستند به هر امری توانا سازد و با سخن مانتره مينو‌ی ايريامن را از خود خشنود سازند. چنان که در ونديداد پرگرد ۲۰بند ۱۰ـ۱۲ آمده است: «با همه دردها، آسيب‌ها، مرگ‌ها، نظرهای ناپاک رويارويی می‌نمايم، بشود که ايريامن ارجمند بپسندد تا به ياری مردان و زنان، برای ياری از منش پاک به سوی ما‌ آيد، با پاداش گران بهايی که در خور باور است، من از او پاداش دلخواه دادگری را خواستارم، بشود که ايريامن اراده کند براند همه دردها، آسيب ها، مرگ ها، نظرهای ناپاک».

 مانتره در مکتب مزديسنا

هنگامی که يونانيان از آپولون خدای دارو و درمان، بابلی ها و آشوريان، از بت ها و الهه‌ها درمان می‌جستند و برخی مانند کلدانيان با اوهام و خرافات دست به دامان جادوگران می‌زدند، ايرانيان اهورا مزدا را بئشه‌زه يعنی «آسيب‌زدا»، بئشه زيوتمه يعنی «درمان‌بخش‌ترين» و پشوتنا يعنی «نگهدارتن» می‌‌خواندند و در هنگام بيماری در اثر باور از وی درمان می خواستند و باور داشتند زمزمه‌ی سخن مانتره از همه برتر است. چنان که در هرمزد يشت بند  ۱ـ ۴ آمده است:

«پرسيد زرتشت از اهورامزدا کدام سخن از پاک مانتره بزرگوارتر است که سراينده را زور و نيرو افزايد که در دل و نفس وی آشکار شود، کدام نيرومندترين، پاکی افزاینده‌ترين، تن درستی بخش‌ترين، چاره‌بخش ترين، انگره مينو و دُرج زادترين است؟

اهورامزدا فرمود:

«ای اسپيتمان زرتشت! نام من و سخن مقدس من نيرومندترين، پاکی افزاينده‌ترين، تن درست‌ بخش‌ترين، چاره‌بخش ترين انگره‌مينو و دروج زداترين است .

 کسی که نام مرا زمزمه کند، سخن مانتره را زمزمه کند مانند جشون پشت، زره پيش سينه، به ضد انگره‌مينوی نابکار بکار رود نه درد به وی رسد نه آسيب، قدرت اين سخن چنان است که گويی هزار مرد يک مرد را نگهبانی کند».

و هم‌چنين در ارديبهشت يشت بند ۷־۹آمده است:

«ای بيماری‌ها نابود شويد، ای مرگ نابود شو، ای آسيب رسانندگان نابود شويد، ای پتيارگان نابود شويد، ای آزار رسانندگان نابود شويد، ای تب نابود شو، ای پليدترین تب نابود شو، ای مايه‌ی درد و رنج و بيماری نابود شو، ای ترومتی نابود شو، ای پئيری ميتی نابود شو ای بد نظر نابود شو، ای جهی کا نابود شو، ای باد طرف شمال، ای بادی که از سوی پليدی ها می‌آيی نابود شو».

 

 مانتره در مکتب اکباتان

 گذشته نگاران بيگانه نيز از اين روش درمان در ايران باستان نام برده‌اند چنان که پلوتارک در سده ششم پيش از ميلاد می‌نويسد:

«سردار يونانی تمستوکلس که در مکتب اکباتان راه يافته بود

پزشکان مغ را ديده بود که با نيروهای فرا گيتی بيماران را درمان می‌کردند

و آن را دانش مغی می‌گفتند و کمتر به بيگانگان ياد می‌دادند و جزو دانش های پنهانی بود».

 

راهکار نفسانی در دانشکده‌ی گندی شاهپور

 پزشکان دانشکده پزشکی گندی‌شاهپور در درمان برخی از بيماری ها «راهکار نفسانی» به کار می‌برند چنان که جبرئيل پوربوخت ایشو در سال ۲۱۳هجری از گندی‌شاهپور به دربار هارون‌الرشيد فراخوانده شد. هارون از وی خواست يکی از نديمه‌ها را که به فلج دستِ راست دچار شده بود درمان بخشد. جبرئيل بوخت ایشو دستور داد نديمه را آوردند و به هنگام ديدن وی بدون سرآغاز چنان دست پيش برد که انگار می‌خواهد وی را از ستر عورت بيندازد. کنيزک بی‌درنگ چنان دست پيش برد و بر دست جبرئيل زد که هارون شگفت زده گرديد.

 

 ابسرواسيون

 در ميان زرتشتيان هنوز به پيروی از باورها مکتب مزديسنا روش درمان با مانتره رواج دارد و اين برابر درمان کليسايی اروپاييان در سده های گذشه به نام «اگزرسيسم» می‌باشد.

اين گونه درمان که به حقيقت بايد آن را «درمان مذهبی» ناميد بدين‌ گونه اجرا می‌شود:

 بيمار را شستشو داده صمغ ها و گياهان ويژه، مانند صندل، کندر و عود را در مجمری روی آتش می‌ريزند و سراينده‌ی مانتره با گفتار زير و بم با يک آهنگ ويژه موسيقيايی اين تلقين و نيايش را برای بيمار می‌سرايد و کم و بيش يک نوع پسيکوموزيکوتراپی انجام می‌گيرد و اثر آن به گونه ناآشکار روی دستگاه روانی و عصبی يک نوه عمل تورپياژ محسوب می‌شود زيرا بيماران در پايان اين مراسم يک نوع حالت شعف و اميدواری در خود حس می‌نمايند. در باره ی کارايی و چگونگی عمل مانتره می‌توان باورها دارمستتر را در زير بازگو داشت:

«دعای آدمی معمولاً‌ برابر با گيتی است، انسان نيازهای ساده‌ی خود را در برابر هر چيزی به هنگام نبود آن ضمن نيايش می‌خواهد چنان چه برابر مقررات گيتی همان مقصود بايد موجود شود، بنابراين انسان می‌بيند که دعای او برآورده می‌گردد.

 

از اين موضوع چنين هوده می‌گيرد که نيايش هوده مند است و به شُوند(دليل) نابی نيت و باور و سادگی طبع در هر چيزی،

شُوند فرا گيتی را بر شُوند طبيعی برتری می‌دهد،

همين رسيدن به هدف، باور ايرانيان را درباره کارايی مانتره راسخ‌تر می‌سازد».

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم آبان 1384ساعت 19:24  توسط باربد  | 

فردوسی و اهميت شاهنامه

فردوسی و اهميت شاهنامه


محمدعلی فروغی

شاهنامه فردوسی هم از حيث کميت هم از جهت کيفيت بزرگترين اثر ادبيات و نظم فارسی است، بلکه ميتوان گفت يکی از شاهکارهای ادبی جهان است، و اگر من هميشه در راه احتياط قدم نميزدم، ميگفتم که شاهنامه معظمترين يادگار ادبی نوع بشر است

تاريخ ملی ايرانيان
نخستين منت بزرگی که فردوسی بر ما دارد احيا و ابقای تاريخ ملی ماست. هرچند جمع آوری اين تاريخ را فردوسی نکرده و عمل او تنها اين بوده است که کتابی را که پيش از او فراهم آمده بود بنظم آورده است وليکن همين فقره کافيست که او را زنده کننده آثار گذشته ايرانيان بشمار آورد. چنانکه خود او اين نکته را متوجه بوده و فرموده است: " عجم زنده کردم بدين پارسی " و پس از شمارهء اسامی بزرگانی که نام آنها را ثبت جريدهء روزگار ساخته می گويد
چون عيسی من اين مردگان را تمام ـ سراسر همه زنده کردم بنام

ايرانی بی شاهنامه: چرخ چنبر
اگر فردوسی شاهنامه را نظم نکرده بود اين روايات بحالت تاريخ بلعمی (ترجمه و تلخيص تاريخ محمدبن جريرطبری) و نظاير آن در ميآمد که از صدهزار نفر يک نفر آنها را نخوانده بلکه نديده است، و شکی نيست در اينکه اگر سخن دلنشين فردوسی نبود، وسيلهء ابقای تاريخ ايران همانا منحصر بکتب امثال مسعودی و حمزه بن حسن و ابوريحان ميبود که همه بزبان عرب نوشته شده و اکثريت عظيم ايرانيها از فهم آن عاجزند. شاهنامه فردوسی از بدو امر نزد فارسی زبانان چنان دلچسب واقع شده که عموما فريفته آن گرديده اند. هرکس خواندن ميتوانست، شاهنامه را ميخواند و کسی که خواندن نميدانست در مجالس شاهنامه خوانی برای شنيدن و تمتع يافتن از آن حاضر ميشد. کمتر ايرانی بود که آن داستانها را نداند و اشعار شاهنامه را از بر نخواند و رجال احيا شدهء فردوسی را نشناسد. اگر اين اوقات ازين قبيل مجالس نمی بينی و روايت آن اشعار را کمتر ميشنوی، از آن است که شدايد و بدبختيهای عصر اخير محور زندگانی ما را بکلی منحرف ساخته و بقول معروف چرخ ما را چنبر کرده بود

وظيفه هر ايرانی
بعقيدهء من وظيفه هر ايرانی است که اولا خود با شاهنامه مانوس شود، ثانيا ابناء وطن را بموانست اين کتاب ترغيب نمايد و اسباب آن را فراهم آورد. مختصر، فردوسی قباله و سند نجابت ملت ايران را تنظيم فرموده، و همين کلمه مرا بی نياز ميکند از اينکه در توضيح مطلب و پافشاری در اثبات مقام فردوسی از اين جهت بطول کلام بپردازم

وقايع تاريخی و اعتقاد به حقيقت
بی موقع نميدانم که جواب اين اعتراض را بدهم که: غالب رواياتی که فردوسی در شاهنامه نقل کرده، يا تمام عاری از حقيقت است يا مشوب بافسانه ميباشد و درين صورت چگونه ميتواند سند تاريخ ما محسوب شود؟ غافل نبايد شد از اينکه مقصود از تاريخ چيست و فوايد آن کدام است. البته در هررشته از تحقيقات و معلومات حقيقت بايد وجهه و مقصود باشد و خلاف حقيقت مايهء گمراهی است. اما در اين مورد مخصوص، مطابق واقع بودن يا نبودن قضايا منظور نظر نيست. همه اقوام و ملل متمدن مبادی تاريخشان مجهول و آميخته بافسانه است و هراندازه سابقهء ورودشان بتمدن قديمتر باشد اين کيفيت در نزد آنها قويتر است، زيرا که در ازمنهء باستانی تحرير و تدوين کتب و رسائل شايع و رايج نبود، و وقايع و سوانحی که بر مردم وارد ميشد فقط در حافظهء اشخاص نقش ميگرفت و سينه به سينه از اسلاف باخلاف ميرسيد و ضعف حافظه يا قوت تخيل و غيرت و تعصب اشخاص، وقايع و قضايا را در ضمن انتقال روايات از متقدمين به متاخرين متبدل ميساخت و کم کم بصورت افسانه در می آورد. خاصه اينکه طبايع مردم عموما بر اين است که در باره اشخاص يا اموری که در ذهن ايشان تاثير عميق می بخشد افسانه سرايی ميکنند، و بسا که بحقيقت آن افسانه ها معتقد و نسبت بآنها متعصب می شوند

مايهء اتحاد: يادگار گذشته
حاصل اينکه تاريخ باستانی کليهء اقوام و ملل بالضروره افسانه مانند است. هر قومی برای اينکه ميان افراد و دسته های مختلف او اتفاق و اتحاد وهمدری و تعاون موجود باشد، جهت جامعه و مابه الاشتراک لازم دارد؛ و بهترين جهت جامعه در ميان اقوام و ملل، اشتراک در يادگارهای گذشته است، اگر چه آن يادگارها حقيقت و واقعيت نداشته باشد. چه شرط اصلی آنست که مردم بحقيقت آنها معتقد باشند، و ايرانيان همواره معتقد بوده اند که پادشاهان عظيم الشان، مانند جمشيد و فريدون و کيقباد و کيخسرو داشته و مردان نامی مانند کاوه و قارن و گيو و گودرز و رستم و اسفنديار ميان ايشان بوده که جان و مال و عرض و ناموس اجدادشان را در مقابل دشمنان مشترک مانند ضحاک و افراسياب وغيره محافظت نموده اند. به عبارت اخری، هر جماعتی که کاوه و رستم و گيو و بيژن و ايرج و منوچهر و کيخسرو و کيقباد و امثال آنان را از خود ميدانستند، ايرانی محسوب بودند و اين جهت جامعه، رشتهء اتصال و مايهء اتحاد قوميت و مليت ايشان بوده است

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم آبان 1384ساعت 23:27  توسط باربد  | 

"ابوالفضل ایلچی بیگ"! نفرت ايرانيان و خيانت و رسوايي .... جوانان ايران بدانيد

"ابوالفضل ایلچی بیگ"! نفرت ايرانيان و خيانت و رسوايي .... جوانان ايران بدانيد
در طول سده ی گذشته،برخی از سیاستمداران و رهبران بیگانه، به دلیل اقدامات و توطئه هایی که بر ضد منافع ملت ما انجام داده اند مورد نفرت و نفرین ایرانیان واقع گشته و چهره هایشان در حافظه ی تاریخی ما همچون اهریمنانی بدکردار و دژخو نقش بسته است:

-کلنل لیاخوف روسی: عامل به توپ بستن مجلس دموکراتیک ملت ایران

-وینستون چرچیل انگلیسی: مسبب اصلی اشغال نظامی ایران در شهریور ۱۳۲۰ و همچنین کودتای استعماری مرداد ۱۳۳۲

-ژرژ استالین گرجی-روسی: عامل کشتار و تبعید دهها هزار ایرانی ساکن قفقاز،از رهبران کشورهای اشغالگر ایران در شهریور ۱۳۲۰ و سیاه تر از همه،مسبب اصلی قائله ی منحوس فرقه ی دموکرات آذربایجان در سالهای ۱۳۲۴ و ۱۳۲۵

-جمال عبدالناصر مصری: رهبر و تئورسیون جنبش ضدایرانی پان عربیسم و مخترع واژه ی جعلی "خلیج عربی"

-ژنرال هایزر آمریکایی: مامور اجرای پروژه ی استعماری تسلیم ارتش ایران به کارگزاران جمهوری اسلامی

-صدام حسین عراقی: عامل کشتار و تبعید صدها هزار ایرانی شیعه و کرد ساکن عراق و آغازگر و تحمیل کننده ی جنگ ویرانگر هشت ساله بر ملت ما

هر یک از این تبهکاران به سهم خود، کم یا بیش در ناکامی ها و ناخوشی هایی که ملت ما در قرن اخیر داشته است،نقش ایفا نموده اند.اما در این میان،نام یک اهریمن دیگر که می بایست دقیقا در کنار این نامهای نفرت انگیز قرار بگیرد،سخت خالی به نظر می رسد:

"ابوالفضل ایلچی بیگ"!


ایلچی بیگ،در ۷ ژوئن سال ۱۹۳۷ در روستای "کلکی" نخجوان زاده شد.وی در کودکی پدرش را که سرباز ارتش شوروی در جنگ با آلمان نازی بود،از دست داد.نام اصلی خانوادگی او "قادوروقلو اوغلو علی اف" بود که بعدها این نام را به دلیل تمایلات شووینیستی اش به "ایلچی بیگ" تغییر داد.استدلال وی برای این تغییر نام این بوده که بدلیل عربی بودن واژه ی ملت،،بر آن شده تا از واژه ی ترکی-مغولی "ایل" بهره ببرد تا بتواند به جای "ملیتچی" (ملی گرا/ناسیونالیست)،"ایلچی" خوانده شود! از آنجایی که در روستای وی،مدرسه ای نبوده است،ایلچی بیگ کلاس های اول تا هفتم را در روستای مجاور "اونوس" گذراند.به گفته ی خود ایلچی بیگ،وی وقتی هشت ساله بوده است،شاهد "فاجعه" ی آذربایجان جنوبی (؟!) بوده.وی در این باره با لحنی حزن آلود،ماجرای گریز بزدلانه ی چند صد هوادار خودفروخته ی دارودسته ی پیشه وری - همانهایی که شعار "مرگ هست و بازگشت نیست" شان،گوش فلک را کرده بود!- به اران را چنین روایت می کند:

" من نمی دانستم که این فاجعه در چه سالی روی داد.بعدها فهمیدم که در سال ۱۹۴۶ روی داده است.مردان،زنان و دختران،با شیرجه زدن به درون رود ارس در نیمه شب،خودشان را به شمال رسانده و به روستای ما می آمدند.آنها شبانه بر در خانه هایمان می کوبیدند و ما هم عادت کرده بودیم که در را به رویشان بگشاییم...مردمی که همه ی انواع درد و رنج را تحمل کردند."

پس از ورود به دانشگاه باکو در سال ۱۹۵۷،به دلیل گرایشهای متعصبانه ی مذهبی،به تحصیل در رشته ی عربی شناسی دانشکده ی مطالعات شرقی این دانشگاه مشغول شد و در سال ۱۹۶۲ فارغ التحصیل شد و پس از آن به عنوان کارمند سفارت جمهوری سوسیالیستی آذربایجان شوروی به مصر اعزام شد.در بازگشت،ایلچی بیگ به عنوان استاد در دانشگاه دولتی باکو مشغول به کار شد.او که ناسیونالیستی متعصب محسوب می شد، حتی در اوج دوران قدرت کمونیست ها به سخنرانی های ضدروسی-ضدکمونیستی در دانشگاه مبادرت می کرد و به همین دلیل در 15 ژانویه ی 1975 به زندان افتاد و یکسال و نیم را در حبس کمونیستها به سر برد..وی پس از آزادی از زندان،رهبری یک سازمان زیرزمینی به نام "وارلیق" را در دهه ی ۱۹۸۰ بر عهده گرفت.ایلچی بیگ، رهبری "جنبش آزادی ملی" را در سال ۱۹۸۸ و "جبهه ی خلق" را در ۱۹۸۹ به عهده گرفت و سرانجام با کوشش های همین جبهه،اران (آذربایجان شمالی) را به یک واحد سیاسی مستقل تبدیل کرد.در نخستین انتخابات پس از استقلال،ایلچی بیگ با کسب حدود ۶۰ درصد آرا به عنوان رئیس جمهور آذربایجان انتخاب شد.

با به قدرت رسیدن ایلچی بیگ،پان ترکیست های افراطی محور باکو-آنکارا عملا قدرت را در جمهوری آذربایجان به دست گرفتند.برای مثال،"اسکندر حمیداف"،رهبر شاخه ی آذربایجانی جنبش فاشیستی "گرگهای خاکستری" (بوزقوردلار)،توسط ایلچی بیگ به منصب مهم و حساس وزارت امور داخله ی این کشور گماشته شد و به زودی سیل شبه نظامیان تبهکار ترکیه روانه ی اران شدند.گرگهای خاکستری با استفاده از موقعیت بدست آمده به درون تشکیلات امنیتی جمهوری آذربایجان رخنه کرده و کنترل بخشهای حساس و کلیدی آن را در دست گرفتند.از این پس آنها می توانستند در اجرای آدمکشیهای وحشیانه شان،از آزادی عمل کامل برخوردار باشند.آنها همچنین با همکاری سرویسهای اطلاعاتی ترکیه،شبکه ی تروریستی بنیادگرایان افغانی و شبه نظامیان تروریست چچنی،اقدام به سازماندهی یک شبکه ی بزرگ آدمکشی در منطقه نمودند که در جریان جنگ چچن،نقشی بسیار مخرب در ایجاد تنش و کشتارهای خونین در چچنستان و سپس در خود آذربایجان و بر ضد اقلیتهای مسیحی این کشورو بویژه ارمنی هاایفا نمود.در واقع،کشتارهای خونینی که در سال ۱۹۹۲ بر ضد ارامنه صورت گرفت و منجر به بسیج عمومی ارمنی های درون و بیرون قراباغ،برای جلوگیری از وقوع یک ژنوساید دیگر شد،دقیقا بدست همین فاشیستهای عمدتا ترک تبار گرگ های خاکستری و همپالکی های عرب-افغانشان صورت گرفت.

برای نمونه،در تاریخ ۱۰ آوریل ۱۹۹۲،شبه نظامیان گرگ های خاکستری همراه با یگان هایی از ارتش آذربایجان،روستای ارمنی نشین "ماراغار" را در شمال شرقی قراباغ مورد یورش قرار دادند.آنها با اره سر ۴۵ روستایی را از بدن جدا ساخته و پس از به اسارت گرفتن ۱۰۰ زن و کودک بیگناه و غارت و تاراج دارایی های اهالی ده،همه ی خانه های آن را به آتش کشیدند.و البته این تنها مشتی از خروار بود و دهها مورد این چنینی در دیگر مناطق ارمنی نشین جمهوری آذربایجان،به ویژه در "سومقیت" به دست نژادپرستهای خونخوار ترک صورت گرفت.برای آنکه تصویر بهتری از ژرفای دیدگاههای شووینیستی ایلچی بیگ به دست آوریم،بهترین سند،یعنی سخنرانی شخص وی را در سال ۱۹۹۲ درباره ی مسئله ی ارامنه با هم مرور می کنیم:

"اگر یک ارمنی تا اکتبر امسال در باکو باشد،آذریها {منظور دارودسته ی فاشیست گرگهای خاکستری است!} او را در میدان مرکزی باکو حلق آویز خواهند نمود."

در جریان جنگ قراباغ/ارتساخ،ایلچی بیگ ضمن عقد قراردادهای نظامی با ترکیه و دریافت تسلیحات و افسران آموزش دهنده از این کشور،از همه روشهای غیرانسانی برای شکست دشمن بهره برد.بمباران روستاهای بی دفاع،موشکباران شهرها،کشتار کودکان،منفجر کردن لوله های گاز،....اما هیچ یک از این روشها سودی نبخشید و ارتش آذربایجان که دارای شمار معتنابهی سربازان کرد،تالش و لزگی تبار-که قطعا خواستار شکست شووینیستهای ترک بودند- بود،به دلیل تفرقه ی حاکم و مدیریت بسیار ضعیف دولت ایلچی بیگ،دچار شکستهای سنگین شد و کل منطقه ی قراباغ کوهستانی،به همراه بخشهای وسیعی از سرزمینهای اطراف آن به تصرف نیروهای ارمنی درآمد.


وی حتی با مردم هم تبار خویش نیز رفتاری مستبدانه و ستمگرانه داشت و صدها تن از مخالفان سیاسی اش را به زندان ها و سیاهچاله های مخوف افکند،به طوری که در زمان زمامداری اش،دولت آذربایجان هدف دهها مورد اتهام درباره ی نقض حقوق بشر از سوی سازمانهای بین المللی فعال در این زمینه قرار گرفت.

در زمینه ی مسائل اقتصادی نیز،دولت ایلچی بیگ،چنان کشورش را به مهلکه ی افلاس و ورشکستگی انداخته بود که پدر را وادار به فروش دخترش در قبال یک بسته ماکارونی می کرد! همین فقر و تنگدستی شدید بود که منجر به ایجاد یکی دیگر از موارد سیاه کارنامه ی دولت مستعجل ایلچی بیگ،یعنی گسترش فاجعه آمیز فحشا و تجارت سکس در جمهوری آذربایجان شد که عمدتا به دست بنگاه های ترک صورت می گرفت. فیروز هاشم اوف روزنامه نگار و تاریخ شناس برجسته جمهوری آذربایجان پیرامون این مسئله چنین می گوید:

"دار و دسته ابوالفضل ایلچی بیگ آذربایجان را مرکز فاحشه، به دنیا معرفی کردند و نه تنها وطن، بلکه ناموس آذربایجان را نیز فروختند."

سیاستهای ضدایرانی ایلچی بیگ

به عنوان یک پان ترکیست دوآتشه،ایلچی بیگ همواره نسبت به مناطق آذری نشین ایران که از پگاه تاریخ،جزئی جدایی ناپذیر از این خاک مقدس بوده اند،چشمداشتهای توسطه طلبانه و تجاوزکارانه داشت.وی در دوره ی پیش از استقلال اران،با جدایی خواهان خودفروش آذری نما،رابطه ی سیاسی محکمی داشت و بویژه در مقطع فروپاشی حکومت شاهنشاهی،مشوق بازگشت فرقه چی ها و دیگر پان ترکیستها به ایران و تبلیغ برای "وحدت" (بیرلیک) دو آذربایجان،یا به عبارت بهتر آذربایجان و اران،بود.در مقطع پس از استقلال،وی به عنوان رئیس جمهور آذربایجان،علنا و رسما،سخن از "آزادسازی آذربایجان جنوبی" زده و لاف و گزافهای معمول پان ترکیست ها را در مصاحبه های متعددی مطرح می نمود.وی در حالی که نیروهای تحت فرمانش در ارتش آذربایجان،یا در حال فرار بزدلانه از برابر ارمنی های چندین بار ضعیفتر بودند و یا همچون برگ خزان بر زمین می ریختند،سخن از "خواب" هایی که شبها از تبریز می بیند،می کرد و مبتکر بازیهای ضدایرانی ای همچون کنگره ی آذربایجانی های جهان و یا مطرح کردن آذریها به عنوان ملتی تقسیم شده و معرفی دولت ایران به عنوان "اشغالگر"! آذربایجان جنوبی شد.در دوران ریاست جمهوری وی،دهها کتاب و صدها مقاله به دستور مقامات پان ترکیست دولت تحت فرمانش،به منظور تحریف هدفمند تاریخ آذربایجان و نیز سرقت مفاخر علمی،ادبی و فرهنگی و حتی تمدن ها و اقوام ایرانی چاپ شدند و رسانه های گروهی این کشور نیز به طور سازماندهی شده،به سمت ارائه ی اخبار،گزارشها و تحلیلهای غیرواقعی و نادرست از وضعیت آذریهای جنوب ارس،به منظور تحریک حس کینه توزی ارانیها بر ضد ایران و ایرانی هدایت شدند.همچنین فشارها،سرکوبها و تضییقات بر ضد اقلیتهای ایرانی و انیرانی جمهوری آذربایجان همچون تالشها،کردها،تاتها و لزگی ها شدت گرفت که در نهایت منجر به شورش این اقوام و تشکیل حکومتهای خودمختار تالشها در جنوب و لزگیها در شمال این کشور شد.

ایلچی بیگ که در نتیجه ی شورشهای قومی داخلی و شکستهای نظامی خارجی،مجبور به کناره گیری از قدرت و فرار به زادگاهش در نخجوان شد،حتی در تبعید هم دست از سیاستهای ابلهانه ی ضدایرانی اش نکشید.وی در نخستین سفرش به ترکیه پس از برکناری از قدرت،خواستار ایجاد کنفدراسیونی با ۱۱۰ میلیون جمعیت توسط ترکیه و آذربایجان شد.او در جریان یک کنفرانس خبری در آنکارا چنین گفت:

"۴۰ میلیون ترک آذری و ۷۰ میلیون ترک آناتولیایی می بایست به یکدیگر پیوسته و یک کشور ۱۱۰ میلیونی ایجاد کنند.پس از ایجاد چنین کشوری،ما بایست به جهان اعلام کنیم که هیچ امری در این منطقه بدون موافقت این کشور غول آسا نمی تواند انجام شود."

ایلچی بیگ که در سال ۱۹۹۷ به باکو بازگشت،دوباره رهبری سازمان افراطی "جبهه خلق" را به عهده گرفته و این بار با تاکید بیشتر بر ماهیت الحاق گرایانه و پان ترکیستی آن،توطئه های ضدایرانی خود را از سر گرفت.ایلچی بیگ،صریح ترین،گستاخانه ترین و بی شرمانه ترین سخنان ضدایرانی اش را در سخنرانی اش در جریان برگزاری "قورولتای" جبهه ی خلق در روز ۱۱ مارس سال ۱۹۹۸ ابراز داشت:

"ایجاد جمهوری دموکراتیک آذربایجان در آذربایجان شمالی در بخشی از سرزمین های سرزمینهای آذربایجانی در سال های ۱۹۱۸ تا ۱۹۲۱ و استقرار مجدد آن به عنوان جمهوری آذربایجان در سال ۱۹۹۱ به این معنی نیست که جنبش آزادی ملی آذربایجان به پایان رسیده است...مرحله ی جدید با ایجاد و یا استقرار مجدد دولت یک آذربایجان متحد پایان خواهد یافت...
...اگر به نقشه نگاه کنیم،آشکارا پیوندهایی را که راه حل مشکل قراباغ را به مسئله ی جنوب و با مسئله ی نخجوان،و به طور کلی به تهاجم ارمنی ها مربوط می کند،مشاهده خواهیم نمود.اگر بخواهیم دقیقتر صحبت کنیم،این غیرممکن است که بتوانیم یک راه حل جامع را برای این مسائل،به ویژه مشائل منتج از تهاجم ارمنیها،بدون حل مسئله ی جنوب بیابیم.شکستهایی که ما در نبردمان با ارمنی ها در دهه های ۸۰ و ۹۰ متحمل شدیم،به دلیل تقسیم شدن آذربایجان بوده است.
البته مسلما مسئله ی جنوب،تنها مسئله ی {چگونگی مواجهه با} ارمنی ها نیست.این مسئله ی سرنوشت ما به عنوان یک ملت است. متحدشدن و یگانه شدن،حق طبیعی ملت ماست.این حقی است که خدا آن را اعطا نموده است.این یک رویا،یک آرزو و یک آرمان است که از هستی ملی مان ناشی می شود.با همه ی وجودمان آرزو می کنیم که این مسئله تحقق یابد.
...این پاسخ ماست به کسانی که می گویند:" ما نتوانستیم قراباغ را باز پس بگیریم اما شما سخن از برافراشتن پرچممان بر فراز تبریز می زنید؟.":
ما اگر می خواهیم قراباغ را آزاد کنیم،بایست تبریز را آزاد کنیم.برای نجات قراباغ،نخجوان،زنگیلان،کلب اجار ،قبادلی،آغدام،فیضولی و جبرالی،ما می بایست تبریز را نجات دهیم.شما بایستی این پیوستگی ها را ببینید.جبهه ی خلق نمی تواند موضوع آزادی را فراموش نکند و هیچگاه فراموش نخواهد کرد....در حال حاضر سازمان هایی {در ایران} وجود دارند که یگانه هدفشان استقلال ترک های آذری است."

وقتی گزافه گویی های ایلچی بیگ را درباره ی پیوستگی مسئله ی "جنوب" با مسئله ی قرباغ،کنار سخنان دقیقا مشابه "محمودعلی چهرگانی"،رهبر گروهک پان ترکیستی "گاموح" قرار می دهیم،ارتباط فعال و ارگانیک دارودسته ی ایلچی بیگ با جدایی خواهان آذری نمای ایرانی بیشتر و بیشتر روشن می شود.در واقع به جرئت می توانیم ادعا کنیم که حتی در حال حاضر،"میراث ایلچی بیگ"،یک عنصر اساسی در جنبش منحوس "بیرلیک" پان ترکیستها بوده و با تکیه بر این میراث شوم است که گروههای تجزیه طلب فعال در ایران،مناسباتشان را با اربابان و آموزگارانشان در آنسوی ارس تنظیم می کنند.

ایلچی بیگ که در سالهای پس از بازگشت به باکو،رهبری به اصطلاح اپوزیسیون ناسیونالیست رژیم علی اف ها را به دست گرفته بود،دچار بیماری صعب العلاجی شد و در جولای ۲۰۰۰ برای درمان،به "وطن دوم" اش یعنی ترکیه رفت و این آغازی بود بر پایان سریع عمر یک سیاست پیشه ی رومانتیک و نابخرد! سه شنبه ۲۲ آگوست سال ۲۰۰۰،سال صفر،ابوالفضل ایلچی بیگ،در حالی که همچنان خواب تبریز و زنجان و قراباغ و خوجالی و ... را می دید و در حالی که نفرت و نفرین سرد ملیونها ایرانی و آذری را برای سفر به دیار عدم توشه ی خود ساخته بود،چشم از جهان فرو بست و راهی همان جایی شد که پیش از او،انور پاشا،گوک آلپ،تکین آلپ،پیشه وری، و تورکش بدان سفر کرده بودند! ...

...و اما "میراث شوم ایلچی بیگ" هنوز وجود دارد و البته این وظیفه ی ماست که روح پلید ایلچی بیگ را نیز همچون جسمش،با درهم شکستن توطئه های پان ترکیست های میهن فروش،به جهنم واصل کنیم!

برخی منابع:

http://www.network54.com/Forum/message?forumid=13181&messageid=956002918
+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم آبان 1384ساعت 10:5  توسط باربد  | 

مروري بر زندگي‌نامه روزبه پارسي

 

مروري بر زندگي‌نامه روزبه پارسي

روزبه پارسي پسر دادويه معروف به عبدالله بن مقفع كه يكي از مترجمان برجسته و دانشمندان بنام ايران در قرن دوم هجري است ، در فيروزآباد پارس به‌دنيا آمد . او در بصره به‌عنوان مولب در خاندان « آل هاشم » پرورش يافت و در اثر آميزش با تازيان زبان عربي را به‌خوبي فراگرفت و در آن به‌مرحله استادي رسيد و از فصحا و عربي‌نويسان دهگانه درجه اول دوران خود شد . وي زبان پهلوي را به‌خوبي مي‌دانست .

پدرش زردشتي و از نژاد اصيل ليراني بود . روزبه اگرچه ظاهرا مسلمان شد اما تا پايان عمر زرتشتي باقي ماند . شرح زير دليلي بر آن‌است كه روزبه پارسي كيش اجداد و نياكان خود را هرگز ترك نكرد :

« ابن‌المقفع نزد عيسيي بن علي شد و گفت مسلماني در دل من راه كرد و خواهم به‌دست تو مسلماني گرفتن . عيسي گفت اسلام آوردن تو فردا به محضر ؟ و وجوه مردمان سزاوارتر است و چون شام بگستردند ابن‌مقفع برخوان هم به‌رسم مجوسان زمزمه گفت بانيت مسلماني نيز زمزمه آري ! گفت آري ! نخواهم شبي را بي اين بروز كردن » . ( به‌نقل از هيثم بن عدي )

روزبه چون عربي را به شيوايي به‌زبان مي‌آورد و مي‌نوشت شغل نويسندگي را به او دادند و وي دير زماني منشي افرادي سرشناس مانند مروان بن محمد آخرين خليفه اموي و عيسي بن علي بود .

ابن مقفع در 36 سالگي مورد غضب منصور واقع شد و به‌دست يكي از عمال پليد او يعني سفيان والي بصره به‌طرزي فجيع به‌قتل رسيد . گويند تنوري برتافتند و ابن مقفع را زنده زنده مثله كردند . اعضاي تن او را يك‌يك در آتش تنور انداختند تا اين‌كه تمام جسدش طعمه آتش گرديد .

اخلاق روزبه

روزبه از نظر ويژگي‌هاي اخلاقي نمونه بزرگواري ، گذشت ، دليري و انسان دوستي بود . « قدر دوستي را نيك مي‌دانست و نقش خود ر ا خوب تربيت مي‌كرد به حال زيردستان و زحمت‌كشان توجه كامل داشت . حال زبردستان و مالكين را هم اصلاح مي‌نمود . از نظر نيك‌خويي و رفتار اجتماعي بهترين ويژگي‌ها را داشت و با نرمي و خوش‌رويي و آداب دوستي رفتار مي‌كرد . و در خانه او باز و خوان او هميشه گسترده و خوراك او به‌همه كس مي‌رسيد . هر كس به او نياز داشت بي‌اندازه كمك و ياري مي‌ديد . از پيشكاري و انشا       داوود بن عمر ثروتي نصيبش شده بود كه با آن گروهي از اهالي بصره و كوفه را اداره مي‌كرد و به‌هر يك ماهانه پانصد الي دو هزار درهم مي‌داد .او با عبدالحميد كاتب دوست بود و روزي با هم نشسته بودند كه تني چند مامور كشتن عبدالحميد وارد شدند . آنها او را نمي‌شناختند از آن دو يار پرسيدند كدام يك عبدالحميد است ؟ هر يك از آنها گفت من هستم .

عبدالحميد ترسيد ابن مقفع را جاي او بكشند . گفت : شتاب مكنيد . چند نفر از شما نزد ما بمانيد و چند تن ديگر برويد علائم و نشانه‌هاي مرا بپرسيد مبادا دوست من به‌جاي من كشته شود و آنها چنين كردند .

آثار او

  1. الادب الصغير
  2. الادب الكبير
  3.  رساله الصباحه
  4. كليله و دمنه كه اين كتاب را از پهلوي ترجمه كرده است كه در اصل از يك كتاب هندي به‌نام Panchatantra  به‌پهلوي ترجمه گشته ، و در اين كتاب ابن‌مقفع وسيله‌اي براي انتقاد از بدرفتاري‌هاي حكام و نابساماني اوضاع روز و محيط فاسد خود پيدا كرده و از زبان حيوانات آن‌چه را كه به‌طريق عادي غير قابل اظهار بود بيان داشته است .

روزبه كتاب‌هاي زير را نيز از پهلوي ترجمه كرده است :

  1. كتاب التاج در سيرت انوشيروان
  2. كتاب خداي‌نامه درباره واقع تاريخي ايران .
  3. كتاب مُزدك دربتره تعاليم مزدك .

به‌علاوه روزبه در ميان مسلمانان نخستين كسي بود كه فن منطق را به عربي ترجمه كرده و مسايل برهاني را در اختيار مسلمان گذاشته است . كسي كه آثار او را بخواند يقين حاصل مي‌كند كه هر يك شخص تربيت شده ، ادب ، علم آموخته است و تهذيب پارسي را با ادب عربي مقرون كرده  و براي ملت خود يك تعصب قوي و احساس داشته است . ضمنا ناگفته نماند كه پسرش روزبه « حفين » نيز مانند پدرش مردي فاضل و دانشمند بود . و يكي از كتاب‌هاي معروف ارسطو Nichomacean Ethics را به‌عربي ترجمه كرد .

منبع :

كتاب فلسفه شرق اثر مهرداد مهرين ، چاپ ششم ، 1361

  

گرد‌آورنده : راشين جهانگيري

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم آبان 1384ساعت 23:11  توسط باربد  | 

نبرد قادسيه نخستين جنگ بزرگ ايران و عرب است

 

 

 



آغاز يك فاجعه:

 

 

نبرد قادسيه نخستين جنگ بزرگ ايران و عرب است كه در سال چهاردهم هجري بوقوع پيوست  قادسيه نام قريه اي بود كه در پانزده فرسنگي شهر كوفه در عراق قرار داشت.17

 فتحي كه بدينوسيله نصيب اعراب شد ، يك پيروزي قطعي بود و موجب گرديد تا ايرانيان بكلي روحيه ي نظاميگري خود را از دست بدهند. در اين نبرد درفش كاوياني  پرچم مشهور ايران بدست دشمن افتاد. بموجب روايتي ، ضرار بن الخطاب كه پرچم مزبور را بدست آورده بود آنرا به سي هزار دينار فروخت ، در صورتيكه بهاي واقعي گوهرهاي آن به يكصد و بيست هزار دينار سر مي زد.16 

سقوط نهاوند در سال 21 هجري ، چهارده قرن تاريخ پرحادثه و باشكوه ايران باستان را كه از هفت قرن پيش  از ميلاد و تا هفت قرن پس از آن كشيده بود و هزاران سال تاريخ استوره اي باشكوه و اسرار آميز ، پايان بخشيد. اين حادثه فقط سقوط دولتي باعظمت نبود ، سقوط دستگاهي فاسد وتباه بود. زيرا در پايان كار از پريشاني  و بي سرانجامي درهمه كارها فساد و تباهي راه داشت. جور و استبداد خسروان ، آسايش و امنيت مردم را عرضه خطر مي كرد وكژخويي و سست رايي موبدان اختلاف ديني را مي افزود.

در حادثه ي عظيم سقوط و اضمحلال ساسانيان  در واقع وضع اخلاق و دين به چنان پايه اي تنزل كرده بود كه جز سقوط و شكست انتظاري نمي رفت. در گيرودار عجيبي كه پس از دوران شيرويه در ايران پديد آمد ، ديگر ساسانيان چيزي نداشتند كه عامه را بخود دلبسته كند و يا كسي را بخاطر خود به فداكاري وا دارد. با سقوط پي در پي شاهان ، فره ايزدي به سستي گراييده و هيبت و ارج خود را از دست داده بود. آزمنديهاي حكام و فرمانروايان با فساد و اختلاف موبدان و روحانيان دست به دست هم داده ، علايق و عقايد كهن را به سستي كشانده بود. شاهان همواره  از استيلاي دشمنان پريشان خاطر بودند و از انديشه ي سقوط و بيم جان آرام و قرار نداشتند. فرمانروايان شهرهاي مرزي كه اميد به بقاي دولت مركزي را از دست داده بودند ، از ابراز نافرماني نسبت به آن دستگاه بيمي بخاطر

راه نمي دادند. تفرقه و تشتت اخلاقي ، بيشتر خردمندان و دورانديشان را نگران حادثه اي شگرف ساخته بود كه دير يا زود ميبايستي رخ نمايد و از پرده بدر آيد. 15

 ازيك سو سخنان ماني و مزدك در عقايد عامه رخنه مي انداخت و ازديگر سوي  نفوذ دين ترسايان در غرب و پيشرفت آيين بودا در شرق قدرت آيين زرتشت را مي كاست. و موبدان حكومتي اجازه هيچگونه اصلاحي در دين را نميدادند . كيش زرتشت از مسير اصلي خود منحرف شده بود ، ديگر اين آيين با آنچه كه اشو زرتشت گفته بود زمين تا آسمان فرق كرده است ، بيشتر از آنكه سخنان پيامبر آريايي ، زرتشت در آن ديده شود ، بنظر مي رسد كه سخنان پيامبران سامي نژاد تاثير بيشتري پيدا كرده . وحدت ديني دراين روزگار تزلزلي تمام يافته بود. ضعف و سستي نمي توانست در برابر هيچ حمله اي تاب بياورد.

دستگاهي پريشان و كاري تباه بود كه نيروي همت و ايمان ناچيزترين وكم مايه ترين قومي مي توانست آن را از هم بپاشد و يكسره نابود و تباه كند. بوزنطيه ـ چنان كه امروز مي گويند : بيزانس ـ كه دشمن چندين ساله ي ايران بود نيز از بس خود درآن روزها گرفتاري داشت نتوانست اين فرصت را به غنيمت گيرد و عرب كه تا آن روزها هرگز خيال حمله به ايران را نيز درسر    نمي پرورد جرات اين اقدام را يافت. خبرهاي راجع به ضعف و نابساماني داخلي و نبودن شاهان و فرمانروايان كار آزموده و كاردان پيوسته بگوش خليفه ي اول مي رسيد و او با جرات يافتن از اين مژده هاي اميد بخش ، بيش از پيش براي حمله بر متصرفات ايران اشتياق پيدا مي كرد و در اجراي اين مهم مصمم مي شد. 11

بدين ترتيب ، كاري كه دولت بزرگ روم  با آيين قديم ترسايي نتوانست درايران از پيش ببرد ، دولت خليفه ي عرب با آيين  نورسيده ي اسلام از پيش برد.

مسلمانان در اين نبرد ( عين التمر ) نيز چون جنگهاي پيشين پيروز شدند و هماورد انشان پاي به فرار نهاده در قلعه ي عين التمر موضع گرفتند و مدت چهار روز ايستادگي كردند. مهران (سردار ايراني ) پس از چهار روز مقاومت ، از خالد زنهار خواست. خالد قبول اين پيشنهاد را مشروط بدان دانست كه همه ي مردم قلعه بدون قيد و شرط تسليم مسلمانان شوند. مهران كه چاره اي جز پذيرفتن اين شرط نداشت ، با كسان خويش از قلعه بيرون رفت. خالد آن مردم را به بردگي گرفت و مسلمانان اموال و دارايي هاي آنانرا تصاحب كردند.14

خيانت نيز چنان بود كه دركنار فرات ، يك جا ،  گروهي ازدهقانان جسر ساختند تا سپاه ابوعبيده به خاك ايران بتازد ، و شهرشوشتر را يكي از بزرگان شهر به خيانت تسليم عرب كرد و هرمزان حاكم آن ، بر سر اين خيانت به اسارت رفت. در ولاياتي مانند : ري ، قومس ، اصفهان ، جرجان و طبرستان ، مردم جزيه را مي پذيرفتند اما به جنگ آهنگ نداشتند و سببش آن بود كه ازبس دولت ساساني دچار بيدادي و پريشاني بود كس به دفاع از آن علاقه اي و رغبتي نداشت .  ترس و وحشت از دژخيمي و وحشي گري عرب بي رحمي و شقاوت در كشتار خود وحشتي سخت در دل مردم ايجاد كرده بود . 

از جمله آورده اند كه مرزبان اصفهان  فاذوسبان نام مردي بود باغيرت ، چون ديد كه مردم را به جنگ رغبت نيست و او را تنها مي گذارند ، اصفهان را بگذاشت و با سي تن از تيراندازان خويش راه كرمان پيش گرفت تا به يزدگرد شهريار بپيوندد اما تازيان در پي او رفتند و بازش آوردند و سرانجام صلح افتاد ، برآن كه جزيه بپردازند و چون فاذوسبان به اصفهان باز آمد ، مردم را سرزنش كرد كه مرا تنها گذاشتيد و به ياري برنخاستيد سزاي شما همين است كه جزيه به عربان بدهيد. حتا از سوارن بعضي به طيب خاطر مسلماني را پذيرفتند و به بني تميم پيوستند . چنان كه سياه اسواري ، با عده اي از يارانش كه همه از بزرگان سپاه يزدگرد بودند چون كر و فر تازيان بديدند و از يزدگرد نوميد شدند به آيين مسلماني گرويدند و حتا در بسط و نشر اسلام نيز اهتمام كردند.

همين نوميديها و ناخرسنديها بود كه عربان را درجنگ ساسانيان پيروزي داد.

در واقع اين فتح نهاوند در آن روزگاران پيروزي بزرگ براي اعراب بود و سقوط شكست براي ايرانيان .

بايد دانست كه يكي از علل سقوط سريع حكومت ساسانيان ، نزديك بودن پايتخت آن دولت به جزيره العرب و سهولت دستيابي اعراب بر آن شهر با شكوه بود. يكي ديگر از اسباب اين سقوط خيانت بعضي از سرداران و بزرگان ايران به شاه مملكت بود. بنا بر نوشته ي بلاذري ، در جنگ قادسيه چهار هزار تن از ايرانيان تحت فرماندهي ديلم راه خيانت در پيش گرفته بي آنكه وارد جنگ گردند ، تسليم تازيان شدند. 18

مقاومتهاي كوچك :

اين مقاومتهاي محلي غالبا بيش از يك حمله ديوانه وار عصباني نبود. پس از آن سقوط مهيب كه دستگاه حكومت و سازمان جامعه ي ايراني را درهم فرو ريخت ، اين اضطرابها و حركتها لازم بود تابار ديگر احوال اجتماعي قوام يابد و تعادل خود را به دست آورد . ري پس از سقوط نهاوند به دست عربان افتاد . مردم چندين بار با فاتحان صلح كردند و پيمان بستند اما هر چندگاه كه امير تغيير مي يافت سر به شورش مي آوردند. ابوموسي وقتي به اصفهان رسيد مسلماني بر مردم عرضه كرد. نپذيرفتند ، از آنها جزيه خواست قبول كردند و شب صلح كردند اما چون روز فراز آمد غدر آشكار كردند و با مسلماني به جنگ برخاستند تا ابوموسي با آنها جنگ كرد.

ايستادگي و سختكوشي ايرانيان در اين نبرد (نبرد اليس) خالد ( سردار عرب) را چندان خشمگين ساخت كه سوگند ياد كرد كه چنانكه برآنان پيروز شود دست به غذا نبرد ، مگر آنكه نهري از خونشان جاري ساخته باشد. خالد براي راست آمدن اين سوگند دستور داد تا همه ي اسيرانرا بقتل رسانند ، و اينكار تا چند شبانروز ادامه داشت. 13

در سالهاي 28 و 30 هجري تازيان دو دفعه مجبور شدند استخر را فتح كنند. در دفعه ي دوم مقاومت مردم چنان با رشادت و گستاخي مقرون بود كه فاتح عرب را از خشم و كينه ديوانه كرد.

ميگويند خالد ( در نبرد ولجه ) عهد كرده بود كه تا هزار نفر را به هلاكت نرسانده باشد ، دست به غذا نبرد. وي هنگامي اقدام به خوردن غذا كرد كه مقصود و مرادش برآورده شده بود. اين نبرد در محلي بنام ولجه اتفاق افتاد و بهمين اعتبار به نبرد ولجه معروف گرديد. 12

عبد الله بن عامر وقتي دانست كه مردم بر ضد عربان به شورش برخاسته اند و عامل وي را كشته اند « سوگند خورد كه چندان بكشد از مردم استخر كه خون براند. به استخر آمد و به جنگ بستد و خون همگان مباح گردانيد و چندان كه ميكشتند خون نمي رفت تا آب گرم بر خون مي ريختند . پس برفت و عدد كشتگان كه نام بردار بودند چهل هزاركشته بود بيرون از مجهولان » مقاومتهاي مردم دلاور ايران با چنين قساوت و جنايتي در هم شكسته مي شد اما اين سخت كُشيها هرگز نميتوانست اراده و روح آن عده ي معدودي را كه در راه دفاع از يار و ديار خويش خون و عمر و زندگي خود را نثار   مي كردند يكسره خفه و تباه كند. هر شهر كه يكبار اسلام آورده بود و تسليم شده بود وقتي ناراضيان در آن شهر دوباره مجال سركشي مي يافتند در شكستن پيماني كه با عربان بسته بود ديگر لحظه اي ترديد و درنگ نمي كرد. در سال سي ام هجري مردم خراسان كه قبول اسلام كرده بودند مرتد شدند و عثمان خليفه ي مسلمان عبدالله بن عامر و سعيد بن عاص را فرمان دادكه آنان را سركوبي نمايند. براي دوم بار عربان مجبور شدند گرگان و طبرستان و تيمشه را فتح كنند.

قتل عمر:

توطئه قتل عمر كه بعضي از ايرانيان ساكن مدينه در آن دست اندركار بودند گواه اين دعوي است. ابولولو فيروز كه در سال پس از فتح نهاوند عمر بر دست او كشته شد از مردم نهاوند بود .

رفتار فاتحان:

هيچ چيز مضحك تر و شگفت انگيز تر و در عين حال ظالمانه تر از رفتار اين فاتحان خشن و ساده دل نسبت به مغلوبان نبود .

فاتح سيستان عبد الرحمن بن سمره سنتي نهاد كه «راسو و جژ را نبايد كشت » اما گويا سوسمار خواران گرسنه چشم از خوردن راسو و جژ نيز نمي توانستند خودداري كنند.

اما وحشي طبعي و تندخويي فاتحان وقتي بيشتر معلوم گشت كه زمام قدرت را در كشور فتح شده به دست گرفتند. اعرابيي را بر ولايتي والي كردند جهودان را كهدر ناحيه بودند گرد آورد و از آنها درباره ي مسيح پرسيد . گفتند او را كشتيم و به دار زديم. گفت آيا خونبهاي او را نيز پرداختيد؟ گفتند نه. گفت به خدا سوگند كه از اينجا نرويد تا خونبهاي او را بپردازيد. ابوالعاج بر حوالي بصره والي بود مردي را از ترسايان نزد او آوردند پرسيد نام تو چيست ؟مرد گفت « بنداد شهر بنداد » گفت سه نام داري و جزيه ي يك تن را ميپردازي؟ پس فرمان داد تا با زور جزيه ي سه تن از او بستاندند.

با اين همه ديري بر نيامد كه مقاومتهاي محلي نيز از ميان رفت و عرب با همه ناتواني و درماندگي كه داشت بر اوضاع مسلط گشت و از آن پس محرابها و منارهها جاي آتشكدهها و پرستشگاه ها را گرفت . زبان پهلوي جاي خود را به لغت تازي داد. گوش هايي كه به شنيدن زمزمه هاي مغانه و سرودهاي خسرواني انس گرفته بودند بانگ تكبير و طنين صداي موذن را با حيرت و تاثر تمام شنيدند.

كساني كه مدتها از ترانه هاي طُرب انگيز بارُبد و نكيسا لذت برده بودند ، رفته رفته با بانگ حدي و زنگ شتر مانوس شدند. زندگي پر زرق و برق اما ساكن و آرام مردم از غوغا و هياهوي بسيار آكنده گشت. به جاي باژ و برسم و كستي و هوم،  زمزمه نماز و غسل و روزه و زكوت و حج به عنوان شعائر ديني رواج يافت.

درباره اعراب از زبان شاهنشاه ايران چنين نقل شده است.“ خسرو پرويز “ مي گويد : «  اعراب را نه در كار دين هيچ خصلت نيكو يافتم و نه در كار دنيا. آنها را نه صاحب عزم و تدبير ديدم و نه اهل قوت و قدرت. آنگاه گواه فرومايگي و پستي همت آنان بس كه آنها با جانوران گزنده و مرغان آواره در جاي و مقام برابرند فرزندان خود را از راه بينوايي و نيازمندي مي كشند و يكديگر را بر اثر گرسنگي و درماندگي مي خورند از خوردنيها و پوشيدنيها و لذتها و كامرانيهاي اين جهان يكسره بي بهره اند. بهترين خوراكي كه منعمانشان مي توانند به دست آورد گوشت شتر است كه بسياري از درندگان ، آن را از بيم دچار شدن به سبب ناگواري و سنگيني نمي خوردند »

در برابر سيل هجوم تازيان شهرها و قلعه هاي بسيار ويران گشت. خاندان ها و دودمانهاي زياد بر باد رفت. نعمتها و اموال توانگران را تاراج كردند و غنايم و انفال نام نهادند. دختران و زنان ايراني را در بازار مدينه فروختند و سبايا و اسرا خواندند. مي گويند در يك روز بيش از 42 هزار زن ايراني در ميان اعراب به عنوان كنيز تقسيم كردند. و بيش از 40 هزار پسر نوجوان ايراني را با سوزن دوك اَخته كرده ( قدرت جنسي را از آنها گرفتند)  و به عنوان غلام چونان حيوان آنها را بكار گرفتند.  از پيشه وران و برزگران كه دين مسلماني نپذيرفتند باج و ساوگران به زور گرفتند و جزيه نام نهادند.    همه ي اين كارها را نيز عربان در    سايه ي شمشير و تازيانه انجام  ميدادند.  هرگز در برابر اين كارها هيچ كس آشكارا ياراي اعتراض نداشت . در مهاباد 70 هزار سرباز ايراني را در يك روز از بالاي پرتگاه به پايين فرستادند و همگي را به قتل رساندند. حد و جرم و قتل و حرق ،تنها جوابي بود كه عرب ، خاصه درعهد اُمويان به هرگونه اعتراضي مي داد. خشونت و قساوت عرب نسبت به مغلوب شدگان بي اندازه بود.آنها كه تعصب عربي خود را فراموش نكرده بودند ، حكومت خود را بر اصل  « سيادت عرب » نهاده بودند. عرب با خود پسندي كودكانه اي كه در هر فاتحي هست مسلمانان ديگر را موالي يا بندگان خويش ميخواند. تحقير و ناسزايي كه در اين نام ناروا وجود داشت ،كافي بود كه همواره ايرانيان را نسبت به عرب بدخواه وكينه توز نگهدارد.

در منظومه اي كه به خط پهلوي مربوط به سيزده قرن پيش بروي پوست آهو و در نزديكي شهر سليمانيه ( شهري در كردستان عراق ) بدست آمده و در آن هنگامي كه اعراب ستمگر به شهر “ زور “ حمله كرده بودند و آتشكده ها را ويران و مردان و زنان ايراني را قتل عام ميكردند چنين سروده شده :

هورمزگان رمان آتران كژان                

             ويشان شا ردو گوره گوره كان

  زور كار عارب كردن خاپور

                        گناي پاله هتا شاره زور

 و كنيكان و ديل بشينا

                         ميرد آزاتلي و روي هوينا

 رويشت زرتشت مانووه بي كس

                   بزيكانيكا هورمز و هيچ كس

ترجمه :

نيايشگاهها ويران شد، آتش ها خاموش گرديد

  بزرگ بزرگان خود را نهان كردنند

عرب هاي ستمكار خراب كردند روستاها را تا شهر زور

زنان و دختران به را اسارت گرفتند

 آزادمردان در خون خود غلتيدند

 كيش زرتشت بي ياور ماند

 اهورامزدا (هرمز) به هيچ كس مهر نورزيد.»

حكومت و قضاوت نيز همه جا مخصوص عرب بود و هيچ ايراني ولامسلمان هم به اين گونه مناصب و مقامات نمي رسيد.

 

نغمه هاي كهن :

درآن روزها كه باربد و نكيسا با نواي پهلوي و ترانه هاي خسرواني در و ديوار كاخ خسروان را در  امواج  لطف و ذوق فرو مي گرفتند ، زبان تازي دركام فرمانروايان صحرا از ريگهاي تفته ي بيابان نيز خشك تر و بي حاصل تر بود. در سراسر آن بيابانهاي فراخ بي پايان اگر نغمه اي طنين مي افكند ، سرود جنگ و غارت و نواي راهزني و مردم كُشي بود. نه پندي و حكمتي بر زبان قوم جاري بود و نه شوري و مهري از لبهاشان مي تراويد. شعرشان توصيف پشك شتر بود و خطبه شان تحريض به جنگ . به خلاف ايران كه زبان آن سراسر معني و حكمت بود. اندرزنامه هاي لطيف و سخنان دلپذير داشتند. كتابهاي ديني و سرودهاي آسماني زمزمه مي نمودند. داستانهاي شيرين از پادشاهان گذشته در خداينامه ها مي سرودند. هر طبقه را زباني و خطي جداگانه بود. در دربار شاهان زبانهاي خوزي و پارسي و دري هر يك جايي و مقامي داشت.  

زبان ايراني زبان شعر و ادب و زبان ذوق و خرد بود .زبان قومي بود كه از خرد و دانش و فرهنگ و ادب به قدركفايت بهره داشت. با اين همه اين قوم ، «كه به صد زبان سخن  مي گفتند » وقتي  ، با اعراب مسلمان روبرو گشتند « آيا چه شنيدند كه خاموش شدند؟»

زبان تازي پيش از آن ، زبان مردم نيمه وحشي محسوب مي شد و لطف و ظرافتي نداشت.

زبان گمشده:

آنچه از تامل در تاريخ بر مي آيد اين است كه عربان هم از آغاز حال ، شايد براي آن كه ازآسيب زبان ايرانيان درامان بمانند ، و آن را همواره چون حربه ي تيزي دردست مغلوبان خويش نبينند. در صدد بر آمدند زبان ها و لهجه هاي رايج در ايران را از ميان ببرند.

به همين سبب هر جا كه در شهرهاي ايران به خط و زبان و كتاب و كتابخانه برخوردند با آنها سخت به مخالفت برخاستند. وقتي قتيبه بن مسلم سردار حجاج بار دوم به خوارزم رفت و آن را بازگشود هر كس را كه خط خوارزمي مينوشت و از تايخ و علوم و اخبار گذشته آگاهي داشت از دَم تيغ بي دريغ درگذاشت و موبدان و هيربدان قوم را يكسر هلاك نمود و كتابهايشان همه بسوزانيد و تباه كرد تا آنكه رفته رفته مردم امي ماندند و از خط و كتاب بي بهره گشتند و اخبار آنها اكثر فراموش شد و از ميان رفت. اين واقعه نشان مي دهد كه اعراب زبان و خط مردم ايران را به مثابه ي حربه اي تلقي مي كرده اند كه اگر در دست مغلوبي باشد ممكن است بدان با غالب در آويزد و به ستيزه و پيكار برخيزد.

بهانه ي ديگري كه عرب براي مبارزه با زبان و خط ايران داشت اين نكته بود كه خط و زبان مجوس را مانع نشر و رواج قرآن مي شمرد. در واقع از ايرانيان حتا آنها كه آيين مسلماني پذيرفته بودند زبان تازي را           نمي آموختند و از اين رو بسا كه نماز و قرآن را نيز نمي توانستند به تازي بخوانند. نوشته اند كه « مردمان بخارا به اول اسلام در نماز قرآن به پارسي خواندندي و عربي نتوانستندي آموختن ».

 

 

كتاب سوزي :

بدين گونه شك نيست كه در هجوم تازيان بسياري از كتابها و كتابخانه هاي ايران دستخوش آسيب فنا گشته است.

براي عرب كه جز كلام خدا هيج سخن را قدر نميدانست كتابهايي كه از آن مجوس بود و البته نزد وي دست كم مايه ي ضلال بود چه فايده داشت كه به حفظ آنها عنايت كند؟

در دوره هايي كه دانش و هنر به تقريب در انحصار موبدان و بزرگان و دانشمندان بوده است از ميان رفتن اين دو طبقه ناچار ديگر موجبي براي بقاي آثار و كتابهاي آنها باقي نمي گذاشته است. مگر نه اين بود كه در حمله ي تازيان موبدان بيش از هر    طبقه ي ديگر مقام و حيثيت خويش را از دست دادند و تار و مار و كشته و تباه گرديدند ؟ با كشته شدن و پراكنده شدن اين طبقه پيداست كه ديگر كتابها و علوم آنها نيز كه به درد تازيان هم نميخورد موجبي براي بقا نداشت . نام بسياري از كتابهاي عهد ساساني در كتابها مانده است كه نام و نشاني از آنها باقي نيست .

گفته اند كه وقتي سعد بن ابي وقاص بر مدائن دست يافت در آنجا كتابهاي بسيار ديد. نامه به عمر بن خطاب نوشت و در باب اين كتابها دستوري خواست عمر در پاسخ نوشت كه آن همه را به آب افكن كه اگر آنچه در آن كتابها هست سبب راهنمايي است خداوند براي ما قرآن فرستاده است كه از آنها راه نمايان تر است و اگر در آن كتابها جز مايه ي گمراهي نيست خداوند ما را از شر آنها در امان داشته است. از اين سبب آن همه كتابها را در آب يا آتش افكندند.

گويند چنان كتاب از ايران بردند كه شش ماه حمام مصر را با سوزاندن كتابهاي ايران گَرم ميكردند.

به هر حال از وقتي حكومت ايران به دست تازيان افتاد زبان ايراني نيز زبون تازيان گشت.

آغاز سكوت :

در اين خموشي و تاريكي وحشي و خون آلودي كه در اين روزگاران نزديك دو قرن بر تاريخ ايران سايه افكنده است بيهوده است محقق در پي يافتن برگه هايي از شعر فارسي بر آيد. زيرا محيط آن زمانه هيچ براي پروردن شاعري پارسي گوي مناسب نبود. آنچه عرب در آن دوره از شعر درك مي كرد قصيده هايي بود كه عربان در ستايش و نكوهش بزرگان روزگار خويش   مي سرودند يا قطعه هايي كه به نام رَجَز ميگفتند و از شور و حماسه ي جنگي آكنده بود.

در آن روزگاران كه قوم ايراني مغلوب تازيان گشته بود و جز نقش مرگ و شكست و فرار در پيش چشم نداشت تا رَجَز بسرايد.

ستايش زن و شراب نيز كه ماده ي غزل ميتوانست باشد تجاوزي به حرمت و حرم مسلمانان بود و هرگز مورد اغماض تازيان واقع نمي گشت. هر اعتراض و هر شكايتي كه در چنان روزگاري به زبان يكي از ايرانيان برمي آمد به شدت خفه مي شد. خلفا مكرر شاعران و گويندگاني را كه به زبان تازي از مفاخر ايران و از تاريخ گذشته ي نياكان خويش سخن ياد       مي كردند آزار و شكنجه مي دادند.

فرياد خاموشان :

در برابر مظالم و فجايعي كه عربان در شهرها و روستاها بر مردم روا مي داشتند جاي اعتراض نبود. هر كس در مقابل جفاي تازيان نفس بر  مي آورد كافر و زنديق شمرده مي شد و خونش هدر ميگشت. شمشير غازيان و تازيانه ي حكام هرگونه صداي اعتراضي را خفه و خاموش مي كرد.

آهنگ پارسي :

بدين گونه زبان تازي با پيام تازه اي كه از بهشت آورده بود و با تيغ آهيخته اي كه هر مخالفي را به دوزخ بيم مي داد زبان خسروان و موبدان و اندرزگران و خنياگران كهن را در تنگناي خموشي افكند.

نبرد روشنايي :

نبردي كه ايرانيان درطي اين دو قرن با مهاجمان عرب كردند همه درتاريكي خشم و تعصب نبود. در روشني دانش و خرد نيز دوام داشت و بازار مشاجرات وگفتگوهاي ديني و فلسفي گرم بود.

آيين زرتشت :

مانند ديگر اديان روحاني آن قدرت را داشت كه عشق به نيكي و روشني را در دلها برانگيزد و غبار ريمني و اهريمني را از جانها بزدايد و محو كند گذشته از آن دين كار و كوشش بود و بيكارگي و گوشه نشيني و مردم گريزي را پاك و ايزدي      نمي شمرد .تكليف آدمي را آن مي دانست كه در زندگي با دروغ و زشتي و پستي پيكار كند و آن را در بند كند. فديه و قرباني و باده گساري را بيهوده ميشمرد و نمي پسنديد . زهد و رياضتي نيز كه در دينهاي ديگر هست در آيين زرتشت در كار نبود. در كشاكشي كه ميان نيكي و بدي هست ، تكليف آدمي را چنين مي دانست كه نيكي را در وجود هرمزد ياري كند. اين تكليف كه براي آدمي زاد مقرر بود از آزادي و اختياري كه انسان در كارهاي خويش مي داشت حكايت مي كرد. بنابراين جبر و سرنوشت نيز كه اسباب عمده ي انحطاط دينهاست در آيين زرتشت راه نداشت. انسان ياراي آن را نداشت كه نيكي را يا بدي را برگزيند و ياري كند. اين ديگر به اختيار او و  به خواست او بسته بود. رهايي و رستگاري او نيز به همين خواست و همين اختيار بستگي داشت. در چنين آييني كه آدمي مسئول كار و كردار خويش است ديگر جايي براي تقدير و سرنوشت نيست و كسي نمي تواند گناه كاهلي و كناره جويي خويش را بر گردن تقدير نامعلوم  بي فرجام بگذارد ديني كه چنين ساده و سودمند بود به خوبي مي توانست راه روشني و پاكي را به مردم نشان دهد و شوق به معرفت و عمل را در دلها برانگيزد.

اما چنين كاري دستگاه مرتبي مي خواست كه از فساد و آلايش فريبكاران دور بماند و چنين دستگاهي در پايان دوره ي ساساني در ايران نبود.

  آيين ماني “ :

آيين ماني نخستين بدعت ديني بود كه با سر و صداي بسيار ازين تصادم آرا و عقايد پديد آمد.

آيين ماني كه در واقع معجوني از عقايد و مذاهب متداول آن عصر بود نزد مغان بدعتي بزرگ تلقي شد و چنان كه در تاريخها آورده اند موبدان براي برانداختن آن جهد بسيار كردند.

در حقيقت ماني يك مصلح ديني بود كه براي اصلاح كيش زرتشت بپا خواسته بود.

  مزدك “ :

چندي پيش نيامد كه مزدك ظهور كرد و سخناني تازه تر آورد. اين مزدك چنانكه از اخبار برمي آيد خود از موبدان بود و آيين تازه اي هم كه آورد تاويلي از زرتشت به شمار مي آمد.

آيين مزدك پس ازسقوط ساسانيان باقي ماند و گاهي نيز بانام خرم ديني به معارضه ي مسلمانان برخاست.

يك دورنما ازآنچه گذشت:

نخست توفاني سهمگين و خروشان برآمد كه دولت ساساني و ايران را زيرورو كرد. شهرها تسخير شد و مالها به تاراج رفت . چندي بعد حجاج در عراق وقتيبه درخراسان و ديگر عربان در همه جا كشتارها و بيدادگريهاي سخت براه انداختند. ديري نيامد كه مغلوبان پيكاري سخت با فاتحان آغاز نهادند. ابومسلم و مقنع در خراسان ، و جاويدان و بابك درآذربايجان و سپهبد خورشيد و مازيار در طبرستان به كوشش برخاستند زيرا كه براي رهايي از خواريها و كوچك شماريهاي عربان ، مردم ايران جز رستاخيز چاره اي نمي ديدند .

 ديروز ، امروز و فردا

تاريخ زرتشتيان با پيدايش اشو زرتشت آغاز ميشود. در دوران پادشاهي گشتاسب كياني زرتشتيان افزايش       مي يابند. در دوران هخامنشي بيشتر پادشاهان و مردمان زرتشتي بودند بدون آن كه زرتشتي دين رسمي باشد. ساسانيان دين زرتشتي را دين رسمي كشور كردند. دين و حكومت تواماني هستند كه مي توانند به يكديگر نيرو دهند. ولي تاريخ نشان مي دهد  كه هر زمان كه دين سالاران با كشور مداران يكي   شده اند ، دين تحريف و حكومت فاسد شده است.

در دوران هخامنشي ، كه دين رسمي وجود نداشت و پادشاهان به ساير دين ها احترام ميگذاشتند ، ايران زمين مهد آزادي انديشه بود و آفريننده حقوق بشر شد. در دوران ساسانيان كه دين و حكومت يكي شد ، دين در خدمت سياست درآمد و خرابي دين و حكومت هر دو را باعث گرديد!

در سده هفتم ، تازيان ايران را گرفتند . گروهي از زرتشتيان ، زير فشار تازيان و تعصب ايرانيان تازه مسلمان ، تَركِ دين كردند و گروهي ، در سده نهم به هندوستان مهاجرت نمودند تا در محيطي آزاد ، فرهنگ ديني خود را پاسداري كنند و به آيندگان بسپارند. گروهي از زرتشتيان كه در ايران مانده بودند ، آتش عشق به دين بهي را در كانون سينه و خانواده خود گرم و پر فروغ نگاهداشتند.

يورش سخت تر در دوران استيلاي مغول و مغولان تازه مسلمان شده به زرتشتيان ، كليميان مسيحيان و مسلمانان شيعه وارد آمد. بسياري كشته شدند و گروهي به نقاط دور دست پناه بردند تا از ستم و تهديد مغولان بركنار مانند.

در زمان صفويان كه شيعه دين رسمي ايران شد ، فشار به غير شيعه از جمله زرتشتيان شدت گرفت و بار ديگر ، تعداد زيادي كشته شدند. اين وضع ناهنجار در زمان قاجار هم ادامه داشت.

در دوران سلطنت ناصرالدين شاه قاجار ، پارسيان هند كه از بيداد و فشار وارده به همكيشان خود در ايران آگاهي يافتند ، نماينده عالي رتبه اي به نام مانكجي ليمجي هاتريا  را به ايران فرستادند.  او نزد شاه شكايت برد و با پشتيباني حكومت هند (امپراتوري انگليس ) موفق شد ، از آن فشارها تا حد زيادي بكاهد.

از روي نامه هاي متبادله مانكجي و ناصرالدين شاه كه امروز موجود است ، فشار و تبعيض ظالمانه نسبت به زرتشتيان از جمله شامل موارد زير بود :

J        زرتشتيان مجبور بودند علامت مشخصه اي روي لباس خود بزنند تا از مسلمانان تميز داده شوند

J         زرتشتيان در موقع خريد ، حق نداشتند به اجناس مورد نظر و به ويژه اغذيه و ميوه دست بزنند. زيرا به عقيده مسلمانان آن مواد ، نجس مي شد !

J        زرتشتيان حق نداشتند در برابر آخوندهاي مسلمان ، سوار خر بمانند و يا در بازار سوار خر حركت كنند. (در آن زمان وسيله نقليه معمولي الاغ بود ).

J         زرتشتيان  روزهاي باراني نمي بايست بيرون بروند كه مبادا خيابان آلوده بشود.

J    
 اگر جواني زرتشتي مسلمان ميشد ، برادران و خواهران او ، از ارث والدينشان محروم ميشدند و همه ارث به جوان تازه مسلمان شده ميرسيد ( اين كار نسبت به يهوديان هم انجام مي شد و وسيله اي بود

       براي ترغيب و اجبار زرتشتيان و يهوديان به پذيرفتن اسلام ) .

J      هنگامي كه يك نفر زرتشتي به دست يك نفر مسلمان كشته ميشد ، مسلمان قاتل قصاص نمي شد و تنها مي بايست خون بها (ديه ) به وارث مقتول زرتشتي پردازد و به اين ترتيب مسلمانان از ريختن خون زرتشتيان ترس نداشتند. ( فلسفه زرتشت ، دكتر فرهنگ مهر ).

اما در جريان انقلاب مشروطه و پس از آن بسياري از اين قوانين مسخره ي هزار و چهارصدساله برداشته شد و زرتشتيان آزادي عمل بيشتري پيدا كردند و توانستند در مجلس ملي ايران نماينده داشته باشند . پس از استقرار خاندان پهلوي در ايران و سركار آمدن رضاشاه اوضاع و احوال زرتشتيان و ديگر اقليتهاي ديني بهتر شد و  آنان را گرامي داشتند . و از آن زمان تاكنون زرتشتيان نسبت به سابق آزادي نسبي بيشتري دارند و اكنون اين آزادي بيشتر ظاهري ست و در عمل زرتشتيان در تنگناهاي زيادي قرار دارند .

 به ياري اهوراي پاك روزي رسد كه تمام اين تنگناها و كاستي ها و تعصبها از ميان رود.


   منابع و ماخذ :

1 دو قرن سكوت ، دكتر عبدالحسين زرين كوب

2 ـ تاريخ ده هزار ساله ايران ، عبدالعظيم رضايي

3 ـ ديدي نو از ديني كهن ( فلسفه زرتشت ) ـ دكتر فرهنگ مهر

4 ـ ايران در زمان ساسانيان ، پرفسور آرتور كريستن سن

5 ـ ايران ( از آغاز تا اسلام ) ، پرفسور رومن گيرشمن

6 ـ تاريخ ايران (از سلوكيان تا فروپاشي دولت ساساني ) ،]  پژوهش دانشگاه كيمبريج [

7 ـ تاريخ طبري ، محمد بن جرير طبري

 

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم آبان 1384ساعت 20:48  توسط باربد  | 

زنان در ایران باستان

زنان در ایران باستان

از سخنرانی زنده یاد کورش آریامنش در جشنواره سیدنی (استرالیا)

 

 

ب – زن در وزیری 

بدبختانه دو تازش بزرگ و خردکننده: نخست اسکندر و سپس تازیان به ویژه٬ همه دستمایه و نشانه ها و ماندمانهای کشور ما را به نابودی کشاندند و در آتش سوزاندند و به آب دادند. از این رو کمتر یادمانهایی از گذشته به ویژه از زمان ماد و اشکانیان به جای مانده است که بتوان بر آنها تکیه نمود. ولی از آنچه که از گوشه و کنار بازمانده و به گونه پراکنده به دست رسیده است٬ نشان میدهد که زن ایرانی به والاترین پایه های گردانندگی کشور دست یافته و با پشتکار ستودنی و کاردانی به انجام کارها پرداخته است.

 

« آرتادخت» از زنانی است که وزیر دارایی « اردوان چهارم اشکانی» میشود و بی آنکه فشاری بر مردم بیاورد و باج و خراج را افزون نماید٬ کشور را به توانگری میرساند. چنانچه برآمده است٬ از کارهای بزرگ او در گردآوری دارایی کشور٬ یکی جلوگیری از هزینه های بیهوده به ویژه درباریان و دیگری گرفتن باج و خراج از درآمد توانگران بوده است.

 

پ – زن در سرداری و فرماندهی

زنان در هنر تیراندازی٬ اسب سورای٬ جنگاوری٬ نبرد .... فراوان آموزش میدیدند٬ به گونه ای که گاه کارکشتگی و بیباکیشان بدانجا میرسید که پوشاک فرماندهی و سرداری بر تن میکردند و به سپهسالاری و رهبری برگزیده میشدند. زنانی که در این راه  بسیار درخشیده و شکوهمندانه نامی از خود بر جای نهاده اند٬ کم نیستند. اینان نه تنها به شکار و تیراندازی میرفتند و گوی پیش بودن را از بسیاری از مردان می ربودند که همراه مردان در میدانهای جنگ٬ شاهکارهایی می آفریدند که مایه شگفتی و انگشت به دندان گرفتن مردان میشد. از این رو با شایستگی نشان دادن٬ خود به فرماندهی میرسیدند و همچون سرداران بی پروا٬ در رده جلوی سپاه٬ پرچم به دست میگرفتند و جنگها را  رهبری میکردند.

 

« آرتمیس» یا آرتمیز در چم راست گفتار بزرگ٬ فرمانده بزرگ نیروی دریایی خشایارشا در جنگ یونانیان بود که با خردمندی و کارآمدی بی همتایی٬ ‌کشتیهای جنگی دیو پیکر را رهبری کرد و با  فرماندهی درست بایسته خویش٬ ‌سپاه یونان را در هم شکست. این زن فرمانده از رایزنان جنگی خشایارشا نیز بود.

 

از سرداران سرشناس و بی پروا و کارآمد و برازنده دیگر٬ « گردیه» خواهر بهرام چوبین است که در دلاوری و جنگاوری بلندآوازه مبیاشد. او  پس از برادرش٬ فرماندهی را به دست میگیرد و در میدانهای نبرد٬ ‌آنچنان بیباکی و شایستگی از خود نشان میدهد که همگان را به ستایش وامیدارد. او در رده سپهسالاری سپاه برادر در جنگ تن به تن با « تور» فرمانده نیروی خاغان چین٬ او را  شکست میدهد و سپاهش را تار و مار میکند.

فردوسی در این باره چنین میسراید:

همـه لشـــگر چیـن بـر هـم شــکسـت

بسی کشت و افکند و چندی به خست

ســراســر همـه دشـت شـد رود خـون

یکــی بـی سـر و دیـگری سـرنـگـون

چــو پـیـروز شـد سـوی ایـران کشــید

بـر شــــــهریـــار دلـــیــــران کشــــید

بــه روز چـهـــارم بــه آمــــوی شــــد

نــدیــدی زنـی کـــو جـهـانـجـوی شــد

 استاد سخن از زبان سربازان «گردیه» که با شگفتی از دلاوریهایش٬ او را  ستودند٬ میسراید:

 نـه جـنـبـانـدت کـوه آهـن ز جـای

یلان را  به مردی تویی رهمنـای

ز مـرد خـردمـنـــــد بـیـــــــدارتـر

ز دســتــــور دانـنـده هـشـیـارتـر

هـمه کهتـرانـیـم و فرمان تراست

بـدین آرزو رای و پیمـان تراست

  « گردآفرید » زن جنگاور برجسته دیگری است که با سهراب پسر رستم٬ دست و پنجه نرم میکند و سپاهیان را به شگفتی وامیدارد. فردوسی از زبان سهراب هم آورد « گردیه » چنین میسراید:

 بـدانسـت سـهراب کـه دختـر است

ســر مـوی او ار در افســر اســت

شگفت آمدش گفت از ایران سپـاه

چـنـیـن دخـتـــر آیــد بــه آوردگــاه

ســــواران جـنــگی بـه روز نـبـرد

هـمـانـا بـه ایـــــــران درآرنـد گـرد

زنـانـشـان چـنـیـنـنـد ز ایـرانیــــان

چگـونه انـد گـردان و جنگ آوران

« بانو گشنسب» دختر رستم و همسر « گیو» نیز از زنان بیباک و رزمجویی بود که در شاهنامه فردوسی فراوان از او یاد شده است. چنین آمده است که او  به اندازه ای زورمند و دلیر بود که کمتر مردی توانایی رویارویی با او را داشته است.

 

« زربانو» دختر دیگر رستم میباشد که از سواران تیرانداز و جنگجو به شمار می آمده و با رزم دلاورانه خود زال٬ آذربرزین و تخواره را از زندان آزاد کرده است.

 

نام سرداران و جنگاوران زنی که از زمان مادها٬ هخامنشیان٬ ‌اشکانیان و ساسانیان به جا مانده اند ولی شوربختانه از کارهایشان هنوز آگاهی چندانی در دست نیست٬ چنینند ( امید آن است که با بررسیهای گسترده پیرامون آنها٬ ‌بتوان به چگونگی فرماندهیشان بیشتر آشنا شد):

 

-          « آپاما » دختر « سپیتمن » که خود از سرداران زمان هخامنشیان بود. چم این واژه گیرا٬‌ خوش آب و رنگ و زیبا میباشد.

-          « آذرنوش» در چم پرفروغ آتشین هم از شاهدختهای هخامنشی و هم سردار سپاه.

-          « آرتونیس» در چم راست و درست٬ دختر «ارته باز» که او خود نیز سردار بزرگ داریوش بزرگ بود.

-          « آریاتس» در چم آریایی پاک و درست از سرداران هخامنشی.

-          « آسپاسیا» در چم گرد٬ یل٬ دلیر و نیرومند٬ همسر کورش دوم که از سرداران او نیز بود.

-          « آمسترس » در چم هم اندیش و پشتیبان و یار٬ دختر داریوش دوم که پا به پای پدر در نبردها میجنگید.

-          « ابردخت» در چم دختر نیرومند و توانا و برتر٬ از سرداران ساسانی.

-          « استاتیرا» در چم آفریده ایزد تیر و اختران٬‌ دختر داریوش سوم هخامنشی.

-          « ُبرزآفرید» در چم آفریده شکوه و والایی٬ ‌از سرداران ساسانی.

-          « برزین دخت» در چم دختر آتشین و پرفروغ٬ از سرداران ساسانی.

-          « پریساتیس» در چم فرشته و زیبا٬ همسر داریوش دوم که پا به پای همسر و دختر به جنگها میرفت و پیکار میکرد.

-          « داناک » در چم باهوش و خردمند و فرزانه٬ از سرداران هخامنشی.

-          « سی سی کام» در چم کامروا و پیروز٬ ‌مادر داریوش سوم که هیچگاه در برابر اسکندر به زانو درنیامد و همچنان جنگ را دنبال نمود.

-          « سورا» در چم گلگون رخ٬‌ دختر اردوان پنجم اشکانی.

-          « گلبویه » از سرداران و جنگجویان ساسانی.

-          « ماه آذر» از سرداران ساسانی.

-          « مهر مس» در چم مهر بزرگ٬ ‌خورشید درخشان٬ از سرداران هخامنشی.

-          « مهر یار» از سرداران ساسانی.

-          « میترادخت» در چم دختر مهر٬‌ دختر خورشید٬ ‌از سرداران اشکانی.

-          « نگان» در چم کامروا و پیروزمند٬ از سرداران ساسانی که با تازیان دلاورانه جنگید و دلیریها بسیار شکوهمندانه از خود نشان داد.

-          «  ِورزا» در چم نیرومند و توانا٬ سرداری از هخامنشیان.

-          « وهومسه » در چم والاتبار و نیکزاده بزرگ٬ ‌از سرداران هخامنشی.

-          « هومی یاستِر»  در چم دوست و هم پیمان و پشتیبان٬ از سرداران هخامنشی.

-          « یوتاب» در چم درخشنده و بیمانند٬‌ خواسته و پرفروغ٬‌ خواهر « آریوبرزن»  سردار بیباک و دلیر داریوش سوم در جنگ با اسکندر. یوتاب فرماندهی بخشی ار سپاهیان برادر را داشت که در کوههای بختیاری راه را بر اسکندر بست و اگر یک روستایی٬‌ راهی دیگر را به اسکندر نشان نمیداد تا از آن جا شبیخون بزند٬ شکست خورده و سپاهیانش تار و مار شده بودند. یوتاب همراه برادر آن اندازه جنگید تا هر دو کشته شدند و نامی جاوید از خود به جای گذاشتند.

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم آبان 1384ساعت 0:19  توسط باربد  | 

سندباد

سندباد

مختصری از مقاومتهای مردم ایران در مقابل اعراب مسلمان.

 

از کتاب دو قرن سکوت نوشته دکتر عبدالحسین زرین کوب

 

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم آبان 1384ساعت 0:17  توسط باربد  | 

گفت وگو با استاد فريدون جنيدي (زبان شناس و محقق)

گفت وگو با استاد فريدون جنيدي (زبان شناس و محقق)
 
 
 
جايي كه نهنگ ها حركت مي كنند
• دقت كنند كه دير نشود اگر جوانان ما به طرف فرهنگ غربي گرايش پيدا كنند، همه چيز خراب خواهد شد. آن وقت ديگر هيچ راه برگشتي وجودندارد.
استاد فريدون جنيدي سالهاست كه بي هيچ ادعايي كار فرهنگي مي كند. با كوله باري از ترجمه و تأليف در باب زبانشناسي و فرهنگ و تاريخ هنوز به فردا چشم دارد. گفت وگو درباره اسطوره هاي ايراني با ايشان كه اصلاً اعتقادي به اين حرف ها ندارد خيلي مشكل است به هرحال در يك ظهر بهاري در «بنياد نيشابور» اين مشكل، آسان شد و آنچه پيش روي شماست حاصل اين گپ و گفت است.
067956.jpg
عكس : سعيد خامسي پور
** آقاي دكتر جنيدي. شما از انديشمنداني هستيد كه همانگونه در آثارتان متجلي است اعتقادي به اسطوره نداريد و تاريخ را جايگزين اساطير مي دانيد. در صورت امكان براي خوانندگان «ايران جمعه» كه بحث اسطوره ها را در گفت وگو با صاحبنظران دنبال مي كنند در اين باره توضيح دهيد.
* چون بحث درباره اسطوره هاست، بايد نخست به خاستگاه اسطوره ها نگاهي بياندازيم و در باب اسطوره هاي موجود در اروپا و هندوستان پيشگفتار كوتاهي بگوييم و بعد به تاريخ ايران بپردازيم.
اروپاييان پيشينه تاريخي خود را گم كرده اند. كهن ترين تاريخ اروپايي ۲۸۰۰ سال قدمت دارد و اين برمي گردد به زماني كه يونانيان وارد سرزمين اروپا مي شوند. بعد از تشكل يونان، روم پديد مي آيد و بعد از هزار سال كم كم كشورهايي مثل فرانسه وانگليس شكل مي گيرند.
اروپاييان نه تنها تاريخي كهن تر از ۱۸۰۰ سال ندارند بلكه آنچه كه از يونانيان نيز به يادگار دارند انديشه اي مه آلود و درآميخته با خيال و افسانه است و سرشار از خدايان دروغين و زندگي وهم آلود و اعتقاداتي كه از آن با نام اسطوره ياد مي كنند.
به همين دليل اروپاييان از خواب آلودگي ايرانيان كه بعد از حمله مغول تا همين اواخر ادامه داشت، استفاده كردند و با حيله سعي در ساختن تاريخي براي ايران كردند كه به همين اندازه قدمت دارد. همين بود كه حكومت مادها را سرچشمه تاريخ ايران معرفي كردند كه چيزي درحدود ۲۷۵۰ سال قدمت دارد.
ناچار تمام يافته هاي باستاني پيش از اين تاريخ را به اقوام ديگر نسبت دادند. اين دروغ تاريخي كه با دامن زدن صهيونيزم بين المللي رشد كرده است با هدف قطع حافظه تاريخي ايرانيان صورت گرفته است.
حالا اروپايياني كه حاضر به اقرار اين حقيقت نيستند كه پيش از آنها فرهنگ و تمدن عظيمي در ايران وجود داشته است بنابر اين از ديدگاه خود به تاريخ ما نگريسته اند كه يكي از اين ديدگاهها اسطوره است. زيرا اسطوره هاي آنان بسيار كودكانه و دروغين و در حقيقت ننگ آلوده وهمچنين غيرقابل باور است. به همين خاطر به تاريخ ما جلوه اي اسطوره اي داده اند.
ما كهن ترين تاريخ دنيا يعني همين شاهنامه را داريم. كهن ترين نوشته هاي دنيا را داريم. حالا اروپاييان مي آيند و اينطور حقيقت را لگدمال مي كنند.
** شاهنامه تاريخ محض است يا اسطوره اي كه به تاريخ نگاهي عميق دارد و يا اصلاً تاريخي است كه اسطوره را در خود جاي داده است؟
* ببينيد. تاريخ ايران از آفرينش آغاز مي شود. آفرينش از ديدگاه دانشمندان ايراني خيلي علمي است. يعني دانش امروز هم آن آگاهي كهن را تأييد مي كند. وقتي در شاهنامه به نام «كيومرث» (جان ميرا) برمي خوريم به اين درك عميق از آفرينش مي رسيم. جاني كه در ادامه آن مرگ است. درحالي كه اگر به اسطوره ها و ديدگاههاي كهن غربي ها درباره مرگ نگاهي بيندازيم، مي بينيم كه عقايد و گفتار آنان در اين باب بسيار كودكانه است. ما در ايران باستان آگاهي از گردي و گردنده بودن زمين را مي بينيم، اما در مثلاً هندوستان بانظريات خنده داري در اين باره روبرو مي شويم. براي مثال آنان زمين را مثل تخم مرغي مي دانستند كه نيمي خاك و دريا و نيم ديگر آن آسمان است واين تخم مرغ زرين هر روز از دريا بالا مي آيد. اين تفاوت تفكر ما و آنهاست.
** شما اسطوره ها را نفي مي كنيد. اما نگاه انسان معاصر به اسطوره، نگاهي جدي به اسطوره هاست. اين نفي اسطوره را چگونه توصيه مي كنيد؟ مثلاً همين اسطوره ليلي و مجنون. يا اصلاً گيل گمش.
* شما از كدام اسطوره حرف مي زنيد؟ ما نبايد از نظرگاه غربي ها نگاه كنيم. ديدگاههاي ما عميق تر و ژرف تر است. وقتي كهن ترين واقعه ها در جهان ما ديدگاه علمي دارد نبايد بگوييم در ايران اسطوره وجود داشته است.
اسطوره ويژه نگاه غربي هاست. اصلاً شما به چه حقي «ليلي ومجنون» را كه يك داستان عربي است، اسطوره مي ناميد؟ حالا ترجمه اين اثر توسط يك شاعر ايراني چه ارتباطي به زندگي ما دارد؟ اگر دنبال يك عشق عميق و عالي هستيد، عشق رودابه را به زال ببينيد، عشق تهمينه را به رستم ببينيد. اين عشق ها ريشه دارتر و باشكوه تر هستند. شما اگر «گيل گمش» را قديمي ترين اسطوره جهان مي دانيد بايد بدانيد كه اشتباه مي كنيد. براي اينكه ما از تشكل سومر اطلاع داريم. من از داستانهاي باستاني تر حرف مي زنم.
** متأسفانه گاهي پذيرش واقعيت سخت است. گاهي وقتها غربي ها در بحث اسطوره و نگاه به تاريخ از ما پيشروتر هستند. چرا سعي نمي كنيم از آنها نيز فرهنگ و تمدن شايسته اي را برداشت كنيم؟
* اروپا ۲۸۰۰ سال پيش موجوديت پيدا كرده است. آخر چطور مي شود قديمي تر از ايران باشد؟ من حرف شما را نفي نمي كنم. من اسطوره را نفي مي كنم نه تاريخ را. من دو سال پيش در شهري صحنه اي را در يك دندانپزشكي ديدم كه خيلي جالب بود. كسي آمده بود و از دندانپزشك خواهش كرد كه دندانش را بكشد. پزشك هم آمپول بي حسي را زد و از او خواست كه چند دقيقه اي بيرون بماند. در اين فاصله با شگفتي به پزشك گفتم آخر چرا به او نمي گوييد كه اين دندان قابل پركردن است. وي در پاسخ گفت. اينها از قديم شنيده اند كه دنداني را كه درد مي كند بايد كند و به دور انداخت. من هم اينقدر به اين آدمها گفته ام كه دندان قابل پركردن است ديگر خسته شده ام. اينها از بس زير نفوذ فرمان پيشينيان هستند كه نمي توانند علم روز را بپذيرند. شما نمي توانيد به تاريخ ما كه اين همه روشن و شفاف است رنگ اسطوره ببخشد.
** شما اسطوره را قبول نداريد و آن وقت از شاهنامه حرف مي زنيد. مگر نه اينكه قدرت رستم در شاهنامه يك قدرت اساطيري است؟ رستم، يك ايراني است و قابليت هايي دارد كه يك انسان معمولي از آنها برخوردار نيست. چون رستم نمي تواند يك نقش تاريخي را ايفا كند.
* نگاه شما به شاهنامه خيلي سطحي است. اگر شاهنامه را به شكل عميقي خوانده بوديد، اينطوري برداشت نمي كرديد. شما اگر به داستانهاي رستم توجه كنيد. درمي يابيد كه رستم بسيار باورپذير است. رستم مثل قهرمانان خارجي نيست كه با خدايان نبرد كند و مثلاً آنان را مغلوب كند. در آغاز شاهنامه دوبيت را شاهد اين حرف معرفي مي كنم.
«تو اين را دروغ و فسانه مخوان
به يك سان روش نه فسانه مدان
از او آنچه اندر خورد با خرد
دگر بر ره رمز معني برد
در شاهنامه بسياري از چيزها رمز است. مثلاً سيامك يعني دوره غارنشيني. درست است كه سيامك به عنوان يك شخص شناخته شده است اما در حقيقت اشاره به غارنشيني نياكان سفيدپوستان جهان است. رستم هم نشانه نيروي جنگي يستانيان است. در بسياري از جنگها ـ مثل نبرد كيخسرو ـ رستم حاضر نيست. اين به چه معناست؟ مگر رستم جهان پهلوان نيست؟ اينجاست كه ناگزير از پذيرش اين حقيقت هستيم كه رستم اگر رمزگشايي نشود، فقط يك شخص است. «ديوسپيد» همان دماوند است. فقط بايد رمز اين واژه ها را باز كنيم. اگر به آن طرف پوسته اين داستانها نگاه كنيم، تاريخ را مي بينيم. اسطوره ديده نمي شود.
** رمزگشايي درتاريخ چه معنايي دارد؟ تاريخ همانگونه كه اتفاق افتاده، موجوداست و ديگر به رمزگشايي نيازي ندارد. راز و رمز، خاص دنياي اسطوره هاست.
* اسطوره درعربي هست و جمع آن نيز اساطير است و درقرآن كريم نيز ديده مي شود. درفرانسه و انگليس هم هست. اما چون برگردان درستي به فارسي نشده است ما بايد در برابر آن بايستيم. ما درهزار و دويست سال پس از آشنايي با كتابهاي يونانيان آنقدر تفسير روي انديشه هاي بيگانه صورت داده ايم كه از حساب بيرون است اما يك بار نيامده ايم روي شاهنامه كار كنيم حالا حيف نيست اين تاريخ را با تصور اسطوره اي ، تصوير كنيم؟
** هنر امروز غربي ها، هنر اسطوره اي است. آنها با تكيه به غناي اسطوره ها آثار بزرگي به جهانيان معرفي مي كنند. درحالي كه ما در دهكده جهاني جايگاه تعريف شده اي نداريم. حالا ديگر بحث برسراسطوره يا تاريخ بودن شاهنامه نيست. صحبت برسر نبود رويكرد ما به گذشته است.
* قرار نيست ما به اسطوره هاي آنان تكيه كنيم. من هم متأسفم كه در سطح جهان حرف چنداني براي گفتن نداريم. البته دنيا برخورد شايسته اي با ما ندارد وگرنه حداقل مي بايست به علامه دهخدا جايزه نوبل مي دادند تا آن زمان كاري به اين وسعت و گستردگي درهيچ كجاي جهان صورت نگرفته بود.
** اگر قيد تعصب را برداريم شكي باقي نمي ماند كه با انديشه هاي روستايي نمي توان جهاني شد.
* با تأسف فراوان اين حرف را تأييد مي كنم. ما چند گسستگي تاريخي داشتيم كه كار ما را مشكل كرده است. خودفروختگي هاي تاريخي، انديشه ها را آشفته كرده است. اما بعد از انقلاب بهمن ۵۷ بيداري ها بيشتر شده است. چون همه در انقلاب شركت كردند، پس طبيعي است كه همه سهم بخواهند . بايد كم كم همه حرفها به كرسي بنشيند. در دوران پيش از انقلاب كسي به نبوغ ايراني اعتقاد نداشت. حتي همين پلهاي هوايي از خارج وارد مي شدند. اما وقتي صحنه عوض شد وكسي آمد و گفت كه من يك سيلي به آمريكا مي زنم كه صدايش برود به مسكو كم كم جوانان ايران بيدار شدند و خودشان را باوركردند. همين احساس در زمينه فرهنگ و هنر هم هست. اما نبايد شتاب كرد. نبايد فكر كرد كه يك شبه مي توان به هنر جهان غرب رسيد. ما مايه و پايه را داريم. دريك درياي عميق شناور هستيم . يكي از خاصيت هاي درياي عميق اين است كه درآن اعماق امواج بلندي است كه درآن نهنگ حركت مي كند. هرچند ظاهر آن چنين چيزي را نشان نمي دهد. ما به زمان و حوصله بيشتر احتياج داريم.
** ما مشكل زباني داريم. درآثار پديدآمده بيشتر بازيهاي زباني ديده مي شود با اين وضع چگونه به پيوستن به قافله جهاني خوشبين باشيم؟
* زبان فارسي ضعف ندارد. اين زبان بدون ابزارهاي خاص سياسي و اقتصادي درنقاط مختلف دنيا نفوذ كرده است. ما همين الآن در سطح وسيعي از چين خط و زبان فارسي داريم (سين جيان چين ) شاهنامه در چين و هندوستان خوانده مي شود، بزرگترين شرح مثنوي دريوگسلاوي ، توسط «سودي » انجام گرفته. اينها قدرت زبان فارسي نيست؟
البته ما خودمان را مهجور كرديم. درجزيره اي تك و تنها مانده ايم. ما بايد بيشتر از اينها كار مي كرديم كه نكرديم. ماخودمان را محصور كرديم. اما نه آنقدر كه شما فكر مي كنيد شما خيلي بدبين هستيد.
** يعني شما، اعتقاد داريد كه دنيا باهنر ما ارتباط برقرار كرده است؟
* من مي گويم بايد روابط خود را با جهان گسترده تر كنيم. آنها بايد با آثار ما آشنا شوند. ما مقصر هستيم اگر اينطور ناشناخته مانده ايم. ما خيلي كم كاري كرده ايم. حالا هم نبايد دست روي دست گذاشت. بايد روابط فرهنگي را با جهان برقرار كرد.
** افق روشني كه ترسيم مي كنيد چقدر با ما فاصله دارد؟ يعني براي «رسيدن» چقدر بايد راه برويم؟
* نيمي از راه را ما رفته ايم. لازم نيست راه رفته ما را برويد. ما پي اين ساختمان را ريخته ايم و حالا فقط كافي است كه شما ساختمان را بسازيد. نه منتي سرتان مي گذاريم و نه توقعي داريم همانطور كه پي ساختمان اصلاً ديده نمي شود. اما فقط انتظار داريم كه به بيراهه نرويد و قدرشناس اين موقعيت پيش آمده باشيد.
** اطمينان داشته باشيد كه جوانان ايراني قدردان زحمات نسل شما خواهند بود.
* حتماً اينگونه خواهد بود. اما اگر اين قدرداني هم در كار نباشد ما كار خودمان را انجام خواهيم داد. چون اين كارها به هر حال بايد انجام بگيرد.
** آشنايي ما با فرهنگ باستان مي بايست تاچه حدي باشد؟ يعني كار جدي زماني انجام مي شود كه زبان كهن را فرا بگيريم يا تنها آشنايي مقدماتي با اين زبان كافي است؟
* به هر حال آشنايي با زبان كهن ايراني لازم است. هيچ كس توقع ندارد كه همه ايراني ها اين زبان را ياد بگيرند. اما ما وظيفه داريم كه زبان فارسي را بخوبي فرابگيريم. ما رياضيدان هم لازم داريم. تكنيسين هم مي خواهيم. نبايد در آموزش زبان افراط كرد. اما يك تيم ورزيده زبان لازم است. ما الآن از دوران جاهليت عرب اشعار زيادي از بر هستيم كه اصلاً به ما ارتباطي ندارد، اما در مورد گذشته خود كمتر مي دانيم. البته كارهاي زيادي هم شده است كه نبايد از نظر دور بماند و براستي شايسته تقدير است. حالا همين حوزه هنري «شير علي اسپندار» بزرگترين «دونلي نواز» بلوچستان را به جهان معرفي كرد و حالا همه دنيا مي دانند كه اين مرد چه موسيقيدان بزرگي است. من كارهايي را كه صورت گرفته نفي نمي كنم. همه تكان خورده اند و دستگاهها هم كم كم به جلو مي آيند. اماخواهش من اين است كه كمي بيشتر تلاش كنند. دقت كنند كه دير نشود اگر جوانان ما به طرف فرهنگ غربي گرايش پيدا كنند، همه چيز خراب خواهد شد. آن وقت ديگر هيچ راه برگشتي وجودندارد.
** نگاه بدبينانه به «غرب» تاچه اندازه قابل توجيه است و شما دراين باره چگونه فكر مي كنيد؟ آيا به اعتقاد شما آنها قصد تخطئه و تخريب فرهنگ ما را دارند و قصد دارند توطئه اي را بر عليه ما شكل بدهند؟
* اين ناپسند است كه ما در هر زمينه اي از غربي ها نظرخواهي مي كنيم. يعني حتي درباره «قالي ايراني » آنها را صاحب نظر مي دانيم. آخر چرا آنها بايد به ما بگويند كه ما در موسيقي چه حرفي براي گفتن داريم. يك وقتي بايد از خواب بيدار شويم. هميشه كه نمي شود خوابيد. به هرحال اين اعتماد به نفس بايد از يك جايي شروع شود. دريچه اي كه اروپاييان از آن به تاريخ جهان مي نگرند كوتاه و حقير است و خيلي دورنگرانه نمي بينند و شايسته مردمي وكشوري مثل ايران وايراني نيست. ما در تپه هاي قزوين شمع سازي ۸هزارساله داريم. در دره هرسين كرمانشاه سفال ده هزارساله آفتاب پز داريم كه ۴۰۰۰سال بيشتر از سفال دره نيل قدمت دارد. حالا كشوري كه مي شود اين تاريخ هاي كهن را درباره اش گواه آورد شايسته نيست پيرو انديشه هاي كوتاه غربي ها باشد آن هم در پژوهش هايي كه مربوط به خودمان است.
عليرضا بندري

ایران و ایرانی میباید قدر مردانی چون استاد

فریدون جنیدی را بداند و به آن افتخار کنندفرزند

این کهن دیار که تمام زندگی خود را در راه آن و

برای سربلندی آن......

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم آبان 1384ساعت 19:43  توسط باربد  | 

اختراعات و ابتكارات ايرانيان در پهنه دريانوردي و نجوم

 

اختراعات و ابتكارات ايرانيان در پهنه دريانوردي و نجوم

نوشته: جعفر سپهري Jsepehri@Aeoi.Org.IR

بسياري از ابزارهاي دريانوردي و نجوم توسط ايرانيان اختراع شده است.

كهن‌ترين سند دريانوردي ايرانيان، مهري است كه در چغاميش خوزستان بدست آمده است. تاريخ تمدن ناحيه چغاميش به شش‌هزارسال پيش از ميلاد مي‌رسد. اين مهر گلين، يك كشتي را با سرنشينانش نشان مي‌دهد. در اين كشتي يك سردار پيروز ايراني، بازگشته از جنگ، نشسته، و اسيران زانوزده در جلوي او ديده مي‌شوند. در اين مهر يك گاو نر و يك پرچم هلالي شكل هم ديده مي‌شوند. نقش‌هاي برجسته پاسارگاد نمايانگر توانمندي دريايي ايرانيان و فرمانروايي ايشان بر هفت‌درياست.

قطب نما

در مورد اختراع قطب‌نما روايت‌هاي زيادي وجود دارد. تني چند از دانشمندان آن را به چيني‌ها و يا حتي ايتاليايي‌ها نسبت مي‌دهند. اما بيشتر دانشمندان متفق‌القولند كه قطب‌نما به وسيله ايرانيان ساخته شده است. قطب‌نماي ايراني برخلاف قطب‌نماي چيني كه 24 جهت داشت، داراي 32 جهت بوده‌است. عدد 32 علاوه بر نشان‌دادن دقت بيشتر قطب‌نماي ايراني، نمايانگر آشنايي ايرانيان با اعداد در مبناي 2 و دانش رياضي پيشرفته آنان است،‌كه خود بحث جداگانه‌ و بسيار مفصلي را مي‌طلبد. در افسانه‌هاي كهن ايراني آمده است كه اسفنديار رويين به هنگام حركت براي نبرد با اژدها از پيكاني آهنين سود مي‌جسته، كه همواره جهت ثابتي را به او نشان ميداده است. در دوران نخستين اسلامي، قبله‌نما توسط ايرانيان به قطب‌نما افزوده شد تا همواره و در هر وضعيتي بتوان جهت درست قبله را پيدا نمود. ايرانيان از اين اختراع استفاده كامل نموده و آن را به ديگر مسلمانان شناساندند. نام‌هاي فارسي اجزاي قطب‌نما در زبان عربي شاهد تاريخي مسلمي است كه كاربرد قطب‌نما از طريق ايرانيان به دست ديگر ملت‌هاي مسلمان رسيده است.

سكان

اختراع فرمان كشتي (سكان - سوكان) از سوي تمامي دانشمندان، بدون استثنا، به ايرانيان نسبت داده شده است. در روايت‌ها وداستان‌‌هاي ايراني چنين آمده است كه سندباد، ناخدا و دريانورد پرآوازه ايراني اهل بندر سيراف، سكان را اختراع كرده است. نامه‌اي نيز از معاويه، فرمانده نيروي دريايي مسلمانان در درياي مديترانه، به خليفه دوم بر جاي مانده كه در آن از مزاياي اين اختراع ايرانيان و برتري كشتي‌هاي ايراني داراي سكان به كشتي‌هاي رومي سخن گفته است. در اين نامه او از خليفه درخواست نموده كه كليه امور دريانوردي، كشتي‌راني و درياپويي به ايرانيان واگذار شود. ترجمه متن اين نامه در كتاب اسماعيل رايين، دريانوردي ايرانيان، آورده شده است.

ژرفناياب - عمق ياب

براي تعيين ژرفناي آب در دريا، به ويژه مناطق ساحلي درياي پارس و درياي مكران، ايرانيان ابزاري اختراع نموده و به كار مي‌بردند كه شباهت زيادي به شاقول بنايي داشته است. هرچند كه اختراع اين سوند باستاني به سندباد ناخداي پرآوازه ايراني نسبت داده شده است، اما اكتشافات اخير كشتي‌هاي غرق شده ايراني در درياي اژه، كه در يورش به يونان شركت داشته‌اند، نشان مي‌دهد كه از دوران هخامنشيان، ايرانيان اين ابزار را شناخته و به كار مي‌بردند.

مسافت ياب

دريانوردان ايراني، از زمان‌هاي باستان، ابزارهايي براي پيمودن مسافت‌هاي دريايي به كار مي‌برده‌اند.يكي از اين ابزارها ريسماني بوده كه به تدريج باز مي‌شده، كه پس از رسيدن به انتها، آن را مي‌پيچيدند و دوباره استفاده مي‌كرده‌اند.

رهنامه‌ها

راه‌نامه‌ها، نقشه‌ها و نوشته‌هايي بودند كه در آنها كليه اطلاعات مربوط به دريانوردي ثبت و مستند شده بود. ايرانيان از روزگار باستان، مبتكر و صاحب رهنامه‌هايي بوده‌اند و به كمك آنها دريانوردي و درياپويي مي‌كرده‌اند. رهنامه‌هاي ايرانيان، اطلاعات و آگاهي‌هايي در مورد بنادر و جزاير، گاه‌شناسي و جهت يابي، جريان‌هاي دريايي، جريان‌هاي هوايي، ابزارهاي دريانوردي و ... را در بر داشته‌اند. پس از اسلام، بسياري از رهنامه‌هاي دوران ساساني به عربي ترجمه شد و دريانوردان دوران اسلامي، بهره فراواني از آنان برگرفتند.

پيل الكتريكي

در سال 1330 خورشيدي، باستان شناس آلماني ويلهلم كونيك و همكارانش در نزديكي تيسفون ابزارهايي از دوران اشكانيان را يافتند. پس از بررسي معلوم شد كه اين ابزارها پيل‌هاي الكتريكي هستند كه به دست ايرانيان در دوران اشكانيان ساخته شده و به كار برده مي‌شده‌اند. او اين پيل‌هاي تيسفون را Baghdad Battery ناميد. جهت آگاهي بيشتر از اين پيل الكتريكي مي‌توانيد به سايت‌هاي با موضوع Baghdad Battery در اينترنت مراجعه نماييد.

اكتشاف اين اختراع ايرانيان به اندازه‌اي تعجب و شگفتي جهانيان را بر انگيخت كه حتي برخي از دانشمندان اروپايي و امريكايي اين اختراع ايرانيان را به موجودات فضايي و ساكنان فراهوشمند سيارات ديگر كه با بشقاب‌هاي پرنده و كشتي‌هاي فضايي به زمين آمده‌ بودند، نسبت دادند، و آن را فراتر از دانش انديشمندان و پژوهشگران ايراني دانستند. براي ايشان پذيرفتني نبود كه ايرانيان 1500 سال پيش از گالواي ايتاليايي(1786 ميلادي) پيل الكتريكي را اختراع نموده باشند. (براي آگاهي بيشتر مي‌توانيد به كتاب ارابه خدايان نوشته اريك‌فن‌دنيكن مراجعه كنيد).

ايرانيان از اين پيل‌هاي الكتريكي جريان برق توليد مي‌كردند و از آن براي آبكاري اشيا زينتي سود مي‌جستند. اما در پهنه دريانوردي ايرانيان از اين اختراع جهت آبكاري ابزارهاي آهني در كشتي و جلوگيري از زنگ زدن و تخريب آنها استفاده مي‌كردند.

كشتي‌سازي

فرهنگ فني و مهندسي ايرانيان از ديدگاه دريانوردي و كشتي‌سازي بسيار غني و پربار است. آب‌هاي نيلگون درياي پارس، درياي مكران (عمان)، و اقيانوس هند، همچنين رودخانه‌هاي جنوب‌غربي ايران، از ديرباز پهنه دريانوردي و درياپويي ايرانيان بوده است. در شاهنامه فردوسي، چندين بار، از كشتي‌سازي و كشتي‌راني ايرانيان، سخن رانده شده است. قدمت و پيشينه اين رشته از دانش و فن مهندسي ايرانيان را از سروده‌هاي فردوسي مي‌توان دريافت. فردوسي از جمشيد، پادشاه پيشدادي، به عنوان نخستين انساني كه هنر غواصي و صنعت كشتي‌سازي و دريانوردي را به ديگران آموخت، نام برده است. مي‌توان دريافت كه دانشمندان ايراني در دوره تابندگي نژاد آريا كه در شاهنامه فردوسي به نام دوره پادشاهي جمشيد نام برده شده است، موفق به اختراع كشتي و فنون دريانوردي و درياپويي شده‌اند.

كشتي‌راني در آب‌هاي ايران از ديرباز انجام مي‌شده و با توجه به اين سنت دريانوردي، نياز به كشتي‌سازي و سودجستن از ابزارهاي دريانوردي در ايران وجود داشته است. نخستين كشتي‌هايي كه در رودخانه‌هاي ميان‌رودان آمدوشد مي‌كردند، به شكل‌هاي گوناگون ساخته مي‌شدند و ابزار حركت دادن آنها پارو بوده است.

نبردناوهاي ايراني در زمان هخامنشيان، بزرگترين كشتي‌هاي جنگي زمان خود بودند كه سه رديف پارو زن و بادبان داشتند و با سرعت 80 ميل دريايي در روز حركت مي‌كردند. هر نبردناو شامل 200 جنگجو بود كه 30 نفر از آنها سربازان زبده فارسي، تكاور، بوده‌اند. نيروي دريايي ايران در زمان ساسانيان نيز، قدرت مطلق در درياي پارس و اقيانوس هند بوده كه زير بناي فرهنگ دريانوردي و درياپويي مسلمانان را تشكيل داد.

استرلاب

استرلاب astrolabe ، ابزاري بوده كه در جهان باستان براي تعيين وضعيت ستارگان نسبت به كره زمين به كار مي‌رفته است. استرلاب، در سه گونه استرلاب خطي، استرلاب صفحه‌اي و استرلاب كروي ساخته مي‌شده است. قطعات استرلاب نسبت به يكديگر حركت كرده و مي‌توانستند جهت ستارگان، ارتفاع جغرافيايي آنها و فواصل نسبي را مشخص نمايند. استرلاب در دريانوردي، براي جهت‌يابي به كار مي‌رفته است. استرلاب‌هاي ايراني از برنج و آلياژهاي ديگر مس ساخته مي‌شده‌اند. هرچند پاره‌اي مورخان اختراع اوليه استرلاب را به يونانيان و فنيقيان نسبت مي‌دهند، اما سهم انديش‌ورزان ايراني در اختراع انواع گوناگون استرلاب و تكامل و افزودن بخش‌هاي مختلف آن، انكارناپذير بوده و از سوي تمامي تاريخ‌نگاران ثبت شده است.

نقشه‌برداري

از دوران‌هاي پيشين در ايران‌زمين كارهاي مهندسي با سودجستن از ابزارهاي مساحي و پياده كردن نقشه انجام مي‌گرفته است. نقشه‌برداري از سواحل و تعيين مسيرهاي ايمن دريايي، به ويژه در نقاط كم‌عمق، از وظايف نيروي دريايي ايران بوده است.

ابزارهاي اندازه‌گيري

تراز (تئودوليت)

تراز شاهيني، كه نخستين نوع تئودوليت به شمار مي‌آيد توسط كرجي مخترع و دانشمند ايراني، اختراع شده است. اين دستگاه شامل صفحه‌اي مدرج بوده كه به وسيله زنجيري از ميله‌اي آويزان مي‌شده است. با تعيين امداد افقي مي‌توان مستقيم اختلاف ارتفاع بين دو نقطه را از روي درجه‌بندي آن تعيين نمود.

شاخص خورشيدي

پيشينه تعيين تغيير زمان از طريق اندازه‌گيري سايه آفتاب به زمان باستان برمي‌گردد. در آغاز، شاخص‌هاي خورشيدي، ويژه اندازه‌گيري زمان و حركت خورشيد، از سايه ساختمان‌ها و درختان تشكيل مي‌شده است. به‌تدريج، با گذشت زمان از ابزارهايي كه به صورت شاخص قائم بر روي صفحه‌اي قرار داده مي‌شده ساخته شدند. شاخص‌هاي آفتابي معمولا ارتفاع خورشيد و عرض جغرافيايي روزانه را مشخص مي‌نمودند. علاوه بر اين شاخص‌ها شواهدي هم در دست است كه ايرانيان از ابزارهاي آفتابي ديگري براي مشخص نمودن طول جغرافيايي و جهت سود مي‌جستند. در دوران اسلامي، دريانوردان ايراني، براي مشخص نمودن جهت مكه، جهت انجام وظايف مذهبي روزانه، در هر نقطه شاخص‌هايي ساخته بودند. در اين ابزار يك شاخص آفتابي قائم نصب شده كه زمان را مشخص مي‌كرده و آنگاه با گرداندن آن ابزار در امتداد مدار، جهت مكه كاملا مشخص مي‌شده است.

ابزار نمايش و پردازش حركت سيارات

از جمله ابزارهايي بوده كه ريشه‌هاي تاريخي آن را نياز به مطالعات ستاره شناسي و دريانوردي تشكيل مي‌دهد، اين ابزارها براي نمايش حركت سيارات، زمين و خورشيد و همچنين محاسبات زاويه‌اي و طولي به كار مي‌رفته است. اينكه ايرانيان، دست‌كم 1500 سال پيش از اروپاييان مي‌توانستند طول جغرافيايي را، به ويژه در دريا، از نصف‌النهار مبدا (نيمروز - سيستان) حساب كنند، از سوي بسياري از دانشمندان و تاريخ‌نگاران پذيرفته شده است. اين محاسبات و پردازش‌هاي پيچيده، بدون سودجستن از ابزارهايي كه در مثلثات و محاسبات زاويه‌اي به كار مي‌رود، غيرممكن بوده است. يكي از اين ابزارها كه در لاتين اكواتوريوم، ‌Equatorium، ناميده مي‌شود براي تعيين مدار خورشيد و سيارات به كار مي‌رفته است.

مواد نفتي

مواد نفتي به صورت‌هاي گوناگون در جهان باستان، ايران و ميان‌رودان، شناخته شده و به كار برده مي‌شده است. گذشته از استفاده‌هاي سوختي و گرمائي كه از آغاز عمل شناخت قير و برداشت‌هاي متافيزيكي از آتش و آتش‌جاويدان بوده، در دانش و فناوري استفاده مي‌شده است. كاربرد آن به صورت عامل چسباننده، عايق‌بندي كننده و ملات بوده است. ايرانيان، كف كشتي‌ها را قيراندود و نفوذ ناپذبر مي‌ساخته‌اند.

استفاده از آتش در صنايع نظامي

كاربرد آتش در جنگ، براي سوزاندن كشتي‌ها و تاسيسات دريايي دشمن، از دوران باستان معمول بوده است. در ارتش ايران، هم در نيروي زميني و هم در نيروي دريايي همواره گروهي به نام نفت‌انداز، نپتان يا نفات، با اونيفورم ويژه خود ماموريت پرتاب مواد قيري و نفتي را بر عهده داشته‌اند.

ساده‌ترين روش،‌پرتاب آتش با تير بوده است، اين روش سپس به صورت پرتاب ظرفي از آتش، نارنجك مانند، تكامل پيدا نمود. براي پرتاب ظرف‌هاي بزرگ از ابزارهاي مكانيكي، همچون منجنيق، سود مي‌جستند. نفت يا نپتا، كه در شاهنامه از آن تحت عنوان قاروره ياد شده است، تا مدتها جزو اسرار نظامي بود.

پروكوپيوس، Preoccupies، تاريخ نگار رومي در سده ششم ميلادي، از روغن مادها نام مي‌برد و مي‌گويد كه ايرانيان، ظرف‌هايي از روغن مادها و گوگرد را پر كرده و آنها را آتش زده و به سوي دشمن پرتاب مي‌كنند. پروكوپيوس مي‌گويد كه اين ماده در روي آب شناور مانده و به محض تماس، كشتي‌هاي دشمن را به آتش مي‌كشيده است.

خشاب (چراغ دريايي)

از دوران‌هاي پيشين در درياي پارس ساختمان‌هايي ساخته بودند كه بر فراز آنها آتش افروخته مي‌شد. اين ساختمان‌ها عمل برج‌دريايي و چراغ‌دريايي را براي راهنمايي دريانوردان و همچنين خبررساني انجام مي‌دادند. فاصله اين چراغ‌هاي دريايي چنان بوده كه باپديد شدن يكي، ديگري نمايان مي‌شده است.

برج‌هاي دريايي، با‌ آتشي كه بر فراز آنها افروخته مي‌شد، به چند دليل ساخته مي‌شدند.

نخست آنكه، با بالا آمدن آب در زمين‌هاي كم عمق اين خطر وجود داشته كه كشتي‌ها ندانسته به سوي آب‌هاي كم عمق رفته، به شن نشسته و نابود شوند.

دوم آنكه، با ديدن نور در تاريكي، كشتي‌ها، در تاريكي شبانگاه و هواي ابري راه و جهت خود را بيابند.

سوم اينكه، در صورت يورش دزدان و غارتگران دريايي، به پادگان‌هاي زميني و رزم‌ناوها خبر داده تا به سرعت جهت مقابله با آنها اقدام كنند.

دليل چهارم اين بوده است كه دريابان‌هاي مستقر در اين ساختمان‌ها، پديده‌هاي هواشناختي و درياشناختي را ثبت مي‌كرده‌اند. دريانوردان تازه‌كار ايراني از اين اطلاعات براي رويارويي با رخدادهاي هوا و دريا، به ويژه رخدادهاي چرخه‌اي و دوره‌اي استفاده مي‌كردند.

چكيده نويسي

در دربار پادشاهان ايراني، گروهي از دبيران وظيفه داشتند كه گزارش‌هاي رسيده از اطراف كشور را كوتاه‌نوشته كرده به مقامات بالاتر ارائه دهند. در امر دريانوردي و كشتي‌راني هم نياز دريانوردان ايراني در به همراه داشتن چكيده‌اي از سفرهاي پيشين ديگر درياپويان در مسيرهاي دريايي، باعث گسترش اين فن در ميان دريانوردان بوده است.

دوربين (تلسكوپ)

در تاريخ سلسله پادشاهي يوان در چين مندرج شده كه براي تاسيس رصدخانه پكن، به سرپرستي كوئوشوچينگ منجم دربار، تعدادي ابزارهاي رصدي از رصدخانه مراغه در ايران خريداري شده است. از جمله اين ابزارها ذات الحلق، عضاده (اليداد)، دو لوله رصد، صفحه اي با ساعتهاي مساوي، كره سماوي، كره زمين، توركتوم (نشان دهنده حركت استوا نسبت به افق) هستند. چينيان لوله رصد را وانگ-تونگ ناميده‌اند. به گفته تاريخ سلسله پادشاهي يوان ايرانيان از اين اختراع نه تنها براي رصد اجرام آسماني، بلكه براي مشاهده دوردست‌ها، به ويژه در دريا سود مي‌جسته‌اند.

پزشكي دريايي

در سفرهاي دريايي اكتشافي كه در زمان هخامنشيان انجام مي‌شد، همواره پزشكاني با كاروان‌هاي دريايي همراه بودند كه وظيفه مراقبت‌هاي بهداشتي دريانوردان را بر عهده داشته‌اند. در دانشگاه جنديشاپور، دوره ساسانيان، هم بخشي به گردآوري اطلاعات در باره بيماري‌هاي دريانوردان و راه‌هاي درمان آنها اختصاص داشته است.

اما نخستين كتابي كه در اين باره نوشته شد، بخشي از كتاب جامع ، فردوس الحكمه، است كه توسط علي‌بن‌ربان تبري (تبرستاني)، پزشك ايراني، گردآوري و تاليف شده است. ربان تبرستاني، يك پزشك بود كه در طي سفرهاي فراوان دريايي خود اطلاعاتي در باره بيماري‌هاي دريانوردان و درمان آنها گردآوري نمود. او يادداشت‌هاي ارزشمند خود را براي پسرش علي به ميراث گذاشت. علي‌بن‌ربان تبري نخستين كتاب جامع در پزشكي را نوشت كه بخشي از آن به بيماري‌هاي دريايي و درمان آنها اختصاص داشت. هم او بود كه در زمان اقامتش در شهر ري به آموزش پزشكي پرداخت و رازي پزشك نامدار ايراني و كاشف الكل، شاگرد او بوده و اصول علم طب را از وي فراگرفته بود.

ابوعلي‌سينا هم در بخش پنجم كتاب قانون، بيماري‌هاي كل بدن، فصلي را به بيماري‌هاي دريايي اختصاص داده است. علي بن عباس اهوازي نيز در دايره‌المعارف طبي خود در سده چهارم هجري در اين خصوص مطالبي را ارائه داشته است.

ستاره‌شناسي

ايرانيان نيز همچون ديگر تمدن‌هاي باستاني از دانش ستاره‌شناسي در دريانوردي و درياپويي سود مي‌جستند. اين موضوع به اندازه‌اي گسترده و با اهميت است كه در آينده، به اميد خدا، اين مطلب در مقاله‌اي جداگانه ارائه خواهد شد.

واينها خود گوشه كوچكي هستند از خدمات ارزنده‌اي كه انديشمندان دريانورد ايراني به جهان علم و دانش ارزاني داشتند. باشد كه ما ميراث‌داري آنان را سزاوار باشيم.

منابع، مراجع و ماخذ:

تاريخ مهندسي در ايران مهدي فرشاد

تاريخ علم در ايران مهدي فرشاد

تاريخ علم جورج سارتون

تاريخ صنعت و اختراعات موريس داماس

دريانوردي ايرانيان اسماعيل رايين

زندگي و مهاجرت نژاد آريا فريدون جنيدي
+ نوشته شده در  سه شنبه سوم آبان 1384ساعت 19:34  توسط باربد  | 

« رودکی‌ »

« هيچ گنجی نيست از فرهنگ به     تا توانی رو سوی اين گنج نه »

« رودکی‌ »

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم مهر 1384ساعت 2:20  توسط باربد  | 

نخستين گام برای از ميان برداشتن يک ملت

نخستين گام برای از ميان برداشتن يک ملت ؛ پاک کردن حافظه آن است . بايد کتابهايش را ؛ فرهنگش را ؛ تاريخش را از ميان برد . بعد بايد کسی را واداشت که کتاب تازه ای بنويسد . فرهنگ تازه ای را جعل کند و بسازد ؛ تاريخ تازه ای را اختراع کند . کوتاه زمانی بعد ملت انچه بوده را فراموش می کند ؛ دنيای اطراف نيز همه چيز را حتی با سرعت بيشتری فراموش می کند .

 

« ميلان کوندرا »

 

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم مهر 1384ساعت 7:12  توسط باربد  | 

زرتشت دين ايرانيان

زرتشت دين ايرانيان

 

دكتر اميرحسين خنجی

 

در زماني از تاريخ كه ايران در گيرودار زايش يك نوزاد تمدني بود كه قرار بود درآينده تمدن شكوهمند ايران هخامنشي شود «زَرَت‌اوشترَه پسر پوروش‌ اسپَه» از خاندانِ «اسپيتامَه» در خوارزم (شمال ازبكستانِ كنوني) ظهور كرد. زَرت‌اوشترَه بمعناي شتر زرين است. شتر در خوارزم و بيابانهاي آسياي ميانه يك حيوان بسيار مفيد به شمار ميرفت زيرا سواري بود، باركش بود، شير براي تغذيه ميداد، از گوشتش تغذيه ميشد، از پشمش پوشاك و چادر ساخته ميشد، و از پوستش فرش و سپر و ابزار ميساختند؛ و به اين علتها انسانها براي شتر ارج و منزلتي قائل بودند، و براي فرزندانشان اسم شتر را با پسوندهاي زيبا برميگزيدند، و يكي از اين نامها «زرت‌اوشتره» (شتر زرين) را پوروشاسپه براي فرزند خويش برگزيده بود. اسب نيز چون يك حيوان سودمند بود، نام فرزندانشان را به آن پيوند ميزدند. نامهائي كه پسوند «اسب» دارند (ويشت‌اسپه، اورونت‌اسپه، جام‌اسپه، پوروش‌اسپه، كرش‌اسپه)، همه منسوب به اسب هستند. براي گاو نيز آريائيان احترام خاصي قائل بودند، زيرا هم شير ميداد، هم زمين را شخم ميزد هم بار ميبرد هم ازگوشتش تغذيه ميكردند هم از پوستش پوشاك وكفش و فرش ميساختند. از اينرو براي انتخاب نام فرزندانشان انتساب به گاو نيز ميمون و خجسته تلقي ميكردند، و ما در ايران به نامهائي برميخوريم كه با نام گاو پيوند خورده است؛ از اين جمله است گائوماتا كه نام معروفترين اصلاح‌طلب تاريخ باستان است. گائومادپان نام يك ايراني نامدار مدينه دردههء سوم هجري است كه نامش را درجريان ترور خليفهء دوم- عمر- ميشنويم. چونكه سگ درميان ايرانيان يك جانور پسنديده بود برخي از نامهاي ايراني به اين جانور نيز منسوب است، و ما نام «اسپَكه» (سگ) را در ميان نامهاي فرمانروايان ايراني قبائل اشكيدا (اسكيت) در شمال آذربايجان مي‌يابيم. وقتي مجموعه‌ئي از اين نامها را در كنار يكديگر بگذاريم، ديگر ديدن اينكه نام زرتشت با شتر پيوند دارد هيچ شگفتي را براي ما ايجاد نميكند، و به راحتي ميتوانيم قبول كنيم كه زرت اوشتره به معناي شتر زرين است و معناي ديگري ندارد، و لازم نيست كه- همچون استادان پورداوود و آذرگشسپ- خيال كنيم كه چنين نامي نميتواند براي پيامبر بزرگ ايرانيان برازنده باشد، و بيهوده در تلاش برآئيم كه معناي ديگري را براي آن بيابيم. پژوهشگران تاريخ ايران باستان دربارهء تاريخ و محل ظهور زرتشت اتفاق نظر ندارند؛ گاه ويرا تا ششهزار سال ق‌م به عقب ميبرند، وگاه اورا معاصر داريوش بزرگ ميدانند. در اوستاي بازنويسي شده در عهد شاپور دوم ساساني (قرن چهارم ميلادي) زرتشت را بنا بر روايات مغان آذربايجان اهل آذربايجان دانسته‌اند و زمان او را قرن هفتم يا ششم ق‌م ذكركرده‌اند. البته اين روايت نميتواند درست باشد؛ زيرا بي‌ترديد زرتشت متعلق به دوراني بسيار دورتر ازاين تاريخ بوده و به زماني تعلق داشته كه هنوز مهاجرت آريائيان به درون ايران آغاز نشده بوده است. محققان عقيده دارند كه لهجه‌ئي كه گاتاي زرتشت به آن سروده شده از لهجه‌هاي دوران بسيار دورتر اززمان مادها است؛ و آباديها و وقايعي كه در گاتا ازآنها نام برده شده نشان ميدهد كه وقايع مربوط به زرتشت درشرق فلات ايران اتفاق ميافتاده است. ايرانيان از قرن نهم ق‌م به بعد در غرب فلات ايران با دولتهاي عيلامي و آشوري آشنائي داشته‌اند، و اگر آنگونه كه روايات مغان آذربايجان ادعا كرده زرتشت از اهالي آذربايجان ميبود، اصولا او نيز ميبايست از تمدن آشوري داراي اطلاع وافي ميبود، و در چنين صورتي حتما ميبايست اثر اين آشنائي در كتاب او بازتاب مي‌يافت. روايات مغ‌ها زمان زرتشت را تا قرن ششم ق‌م به جلو آوردند، و اين زماني بود كه دولت ماد در اوج شكوه بود، و زرتشت نيز بنا بر اين رواياتِ نادرست در سرزمين اصلي دولت ماد زندگي ميكرد. اگر چيزي از حقيقت در اين روايات نهفته بود اصولا ميبايست زرتشت در سروده‌هايش به دولت ماد و شاه ماد اشاره ميكرد؛ در حاليكه اصلا چنين چيزي وجود ندارد و درسخنان او هيچ نشانه‌ئي از تشكيلات سياسي زمان ماد به چشم نميخورد. زرتشت از حكومتگران ايراني با صفتهاي «كاوي» و «كرپن» و «اوسيج» ياد ميكند، و تنها فرمانرواي مقتدري كه او ازوي نام برده است ييما فرزند وي‌وَنگهان (جمشيد فرزند هوشنگ) است كه به دورانِ ماقبل مهاجرت آريائي‌ها به هند تعلق داشته است. او از ييما به گونه‌ئي ياد ميكند كه گوئي اندكي پيش از او مي‌زيسته و او خانواده‌اش را مي‌شناخته است. نام آبادي‌هائي هم كه زرتشت درگاتا آورده به هيچ‌وجه دررديف نامهائي كه درسلطنت مادها وجود داشت نميگنجد. روايات سنتي كه ميگويند كه زرتشت از آذربايجان به شرق كشور مهاجرت كرد ازنظر تاريخي هيچ اعتباري نميتواند داشته باشد. خود زرتشت تصريح دارد كه از آغاز كارش در خوارزم بوده و بعد هم به باختر (بلخ) رفته است؛ وچه گواهي بهتر ازگواهي خود زرتشت است؟. منطقهء ظهور زرتشت چنان از غرب ايران و از ميانرودان وآسياي صغير به دور بوده كه هيچ نامي از اقوامي كه در اين سرزمينها ميزيسته‌اند به آن منطقه نرسيده بوده است. در اواخر هزارهء دوم ق‌م تنها ارتباطي كه مردم نواحي غربي فلات ايران با شرق فلات داشته‌اند روابط عيلاميها با آن ناحيه بوده كه كاروانهاي بازرگاني‌شان تا دوردست‌ترين مناطق شرق فلات ايران ميرسيده و ساخته‌هاي تمدني آنها را به آن مناطق حمل ميكرده است. زرتشت حتي وقتي ميخواهد از كشور عيلام ياد كند از آن به عنوان «اقليم هفتم» و «خوانيرَث» نام ميبَرد و اشاره ميكند كه درآن سرزمين بي‌عدالتي حكمفرما است و فرمانش دردست انگره‌منيو است، و حاكمانش پيرو انگره‌منيو هستند. او كاويهائي كه درصدد تشكيل اتحاديه جنگها به راه مي‌افكندند را به شاهاني تشبيه ميكند كه در خوانيرث زندگي ميكردند و اهورامزدا را نمي‌شناختند و ديواپرست بودند: «شما ديواها ازجنس انگره‌منيوايد وكسانيكه ستايشگر شمايند نيز چنينند. شما ديرزماني است كه در خوانيرث دست به كارهائي ميزنيد كه برهمگان معلوم است. شما فرمان ميدهيد وآنها كه توسط شما قدر و منزلت يافته‌اند بد ميكنند و از فرمان اهورامزدا و درستكرداري دوري ميجويند. شما مردم را ازخوشبختي دور داشته‌ايد؛ زيرا كه انگره‌منيو شما وگرهماهاي فرمانبر شما را از نيكيها دور ميدارد و به سوي پيروي از دروغ ميرانَد تا بشريت را به نابودي بكشانيد». نام سرزمينهائي كه در اوستا آمده هيچكدام در اسناد تاريخي وجود ندارد و بي‌ترديد تا قرن ششم ق‌م اين نامها به مرور زمان تغيير يافته بوده است. حتي از اقوامي چون «سَكا» و «داهَه» كه در قرن هفتم ق‌م قبائل نيرومندي بودند كه اولي درناحيهء سيحون ودومي در غرب خوارزم و بيابانهاي شرق درياي خزر سكونت داشتند در سروده‌هاي زرتشت هيچ خبري نيست؛ و او به جاي سكاها از قوم «تورَهيا» (توران) سخن ميگويد. تورَهيا آن بخش از آريائيان بودند كه درقرنهاي بعدي قبائل سكائي ازآنها منشعب شدند، و بخشي ازآنها مدتها بعد به درون فلات ايران مهاجرت كردند و ناحيهء «سيستان» (سكستان) به نام آنها شناخته شد. روايتهاي عهد هخامنشي روزگار زرتشت را تا 6000 سال پيش از تشكيل دولت هخامنشي به عقب برده بوده‌اند. اين روايات را كه برخي از مورخين يوناني بنابر شنيده‌هايشان از ايرانيانِ آن زمان نقل كرده‌اند بهترين گواه بي‌اساس بودن روايت مغان ساساني است كه زرتشت را معاصر اواخر سلطنت ماد و اوائل سلطنت هخامنشي دانسته است. قابل قبولترين بررسيهائي كه در بارهء زمان زرتشت به عمل آمده، نشان ميدهد كه زرتشت در دوره‌ئي از قرنهاي 13/ 12 ق‌م درنواحي جنوبي درياچهء آرال درسرزمين خوارزم ظهور كرده است. يعني خاستگاه زرتشت در جنوب درياچهء آرال بوده و اوج فعاليتهاي تبليغيش در بلخ (شمال و شرق افغانستان كنوني) بوده است. ‎

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم شهریور 1384ساعت 7:42  توسط باربد  | 

درباره زرتشت

درباره زرتشت





زرتشت خويشتن را مبعوث اهورامزدا خواند و اعلام كرد كه خداي حقيقي جهان اهورامزدا است كه آفريدگار و پروردگار وكارساز و قادر متعال است، و ديگر هرچه خدا ناميده ميشود ديو و دشمن خدا است. او اعلام نمود كه اهورامزدا او را براي راهنمائي بشريت به سوي رستگاري برگزيده و به او مأموريت داده تا پيامهاي نجاتبخشش را به همهء مردم روي زمين برساند و راه هدايت را به همه نشان دهد، دشمنيها وجنگها و ويرانگريها و تجاوزها را ازجهان براندازد، و برادري وهمزيستي و صلح و امنيت وآرامش را در جامعه برقرار بدارد. او پيامهايش را بدين نحو به گوش مردم ميرساند:
«اينك من ميخواهم سخن بگويم. شما كه نزديكيد و شما كه دوريد، اگر خواهان تعليم گرفتن هستيد گوش فرادهيد و نيك بشنويد. اينك همهء شما اينها را كه من ميگويم به خاطر بسپاريد. ازاين پس بدآموزان و دروغپردازان هيچگاه با فسادكاريهاي گفتاري و عقيدتيشان حيات اخروي مردم را به شقاوت نتوانند كشيد.»
«من دربارهء آن دوگوهر همزادي سخن ميگويم كه درآغاز آفرينش پيدا شدند. آن يك كه فضيلت بود به ديگري كه دشمنش بود چنين گفت: انديشه و عقيده و آموزش و گفتار و رفتار و انفس و ارواح من و تو هيچگاه با هم توافق نخواهند داشت. من از چيزي سخن ميگويم كه اهورامزدا در اين زندگي به من آموخته است. هركه از شما آنچه را كه من ميانديشم واعلام ميدارم بهكار نبندد گرفتار درد و رنج خواهد شد. من ازچيزي سخن ميگويم كه براي زندگي بهترين چيز است … من ازچيزي سخن ميگويم كه آن ذات اقدس به من ياد داده است، و آن همانا سخني است كه سعادت جاويدان را براي انسانهاي ميرنده در بردارد. من دربارهء آن ذاتي سخن ميگويم كه برترين ذات است، و اورا ميستايم.»
اينك سخن ميگويم با كساني كه گوش شنوا دارند دربارهء آنچه كه انسان خردمند بايد به خاطر بسپارد، و اهورا و وهومنه را بستايد؛ ميخواهم دربارهء رحمتي كه مشمول فروغ ايزدي است سخن بگويم- آن رحمتي كه شامل حال كساني ميشود كه خردمندانه بينديشند و راستي پيشه كنند.»
بشنويد با گوشهايتان بهترين چيزها را. به آنها با ديدگان روشنبين ذهنتان بنگريد تا پيش از آنكه «فرجام بزرگ فرا رسد هركدامتان بتوانيد درانتخاب ميان دوراه، تصميم درست را اتخاذ كنيد وآن راهي را برگزينيد كه سعادت و خوشبختي درآن نهفته است.»
«اينك آن دوگوهر نخستين كه همزاد بودند و در درون انسان پديدار شدند يكي بهترين و ديگري بد بود در پندار و گفتار و رفتار. و بين ايندو آنكس كه خردمند است راستي را برميگزيند ولي آنكه نادان است چنين نميكند. و چون اين دوگوهر در آغاز به هم برآمدند، زندگي و مرگ را ايجاد كردند؛ سرانجام، بدترين حيات براي پيروان دروغ خواهد بود و بهترين منش براي پيروان راستي. از اين دوگوهر آن يك كه خواهان دروغ بود بدترين كردار را برگزيد؛ وآنكه بهترين گوهر بود و ازآسمانها جامهء نستوهي برتن داشت راستي را برگزيد- و چُنيناند همهء كساني كه با كردار شايسته خواهان خشنودي اهورامزدايند. درميان اين دوگوهر همزاد، ديواها (ديوان) راستي را برنگزيدند، زيرا وقتي با هم شدند به هوس هوشرُبا مبتلا گشتند و بدترين پندار را برگزيدند، و خشمگينانه جمعيت آراستند تا جهان بشريت را به تباهي و فساد بكشانند.»
زرتشت را درسرودههايش شخصيتي با يك مأموريت جهانشمول ميبينيم كه خود را نجاتبخش بشريت معرفي ميكند و به همهء اقوام جهان نظر دارد ....
«پروردگارا! به ما بگو و با زبان خودت به ما بفهمان كه فرجام نيكوكاران چه خواهد بود، تا من بتوانم همهء مردم روي زمين را به راه تو درآورم.»
«من كه قلبم را ناظر بر روح خويش قرار دادهام، و با نيكانديشي يكي شدهام، و به خوبي ميدانم كه هركار نيكي را اهورامزدا پاداش خواهد داد، هرچه در توان دارم را در راه آموزش به انسانها براي پيروي از راستي بهكار خواهم گرفت.»
«پروردگارا ! تو به نيكان گوهر فضيلت داده آنانرا به نيروي تقوا و راستي آراستهئي، ولي بدكاران را خوئي آتشين است و ايندو از يكديگر متمايزند. همهء كساني كه گوشي شنوا دارند، اين حقيقت را درك خواهند كرد و به راه تو در خواهند آمد.»
«پروردگارا ! آيا به زبان خودت و از عمق روح خودت به من ياد خواهي داد كه چگونه ميشود براي هميشه راه راست و نيكانديشي را در پيش گرفت؟.»
زرتشت را درخلال گاتا انساني مييابيم كه نه تنها به انسانها بلكه به همهء آفريدگان عشق ميورزد و نه تنها براي انسان بلكه براي همهء موجوداتِ روي زمين خواهان آسايش است. او انسان را موجودي خيرگرا و شرستيز ميداند و تصريح ميكند كه انسان ذاتا نيكانديش و عاشق راستي و عدالت است. زرئشت اساس تعاليمش را بر روي محبت به آفريدگان اهورامزدا قرار داد و مسئوليت اول وآخر انسان را همزيستي مسالمتآميز با هم و حمايت رودخانه وكشتزار و درخت و جانوران اهلي اعلام كرد، و بنابرآن هرگونه تعدي به انسان و حيوان و محصولات و آباديها را شديدا نكوهيده آنها را اعمال كساني ناميد كه از ديواها فرمان ميبرند تا خوشبختي را از مردم بگيرند و جهان را تخريب كنند....
به گفتهء او آنچه مردم را از فطرت خويش بيگانه ميسازد نيروي ديومنشي است كه به درون انسانهاي كجانديش حلول ميكند و آنها را به ديوهاي خشمآور و تبهكار وآزمند و كينهورز مبدل ميسازد. اين نيروي ديومنش كه «اَنگرَهمَنيو» (منش خبيث) نام دارد ازآغاز آفرينش با بشر زاده شده؛ همانگونه كه «سپَنتامَنيو» (منش مقدس) نيز با او زاده شده است. انگرهمنيو همواره انسان را به سوي بدي و فساد سوق ميدهد، و سپنتامنيو اورا به طرف نيكي و عدالت رهنمائي ميكند. انسان خردمندي كه از سپنتامنيو پيروي كند و نيكوكاري پيشه سازد و با كار وكوشش خود جهان را آباد كند، خدا ازاو خشنود ميشود و در زندگي اخروي خوشبختي ابدي به او عطا خواهد كرد؛ ولي بيخردي كه تابع انگرهمنيو شود و با پيروي از فرمان ديواها بدكرداري پيشه كند و امنيت وآرامش مردم را از بين ببرد، در آخرت به بدترين كيفرها و عذاب جاويدان گرفتار خواهد آمد....

خير و معروف- بنا بر تعاليم زرتشت- عبارتست از: عشق به خدا و ستايش او؛ دوست داشتن همهء آفريدگان اهورامزدا به ويژه انسانها كه بندگان اويند، و حتي محبت حيوانات اهلي و كشتزار و باغستان و رودخانه؛ تلاش براي آبادكردن جهان با كشاورزي و دامداري و خانهسازي و توليد مثل و آبادكردن شهرها و روستاها؛ همزيستي و صلح با همگان و خودداري ازخشم و جنگ و ستيز؛ راهنمائي وكمك به ديگران در انجام كارهاي نيك؛ تلاش خستگيناپذير براي نشر راستي و براندازي كژيها؛ وكوشش براي خوشبخت كردن ديگران.....
زرتشت به اين حقيقت توجه دارد كه خيروشر در اين جهان درهم آميختهاند وانسان همواره در معرض كجآموزي نفسِ اَماره است و درموارد بسياري براي انسانهائي كه بسبب كجرويهائي از فطرتشان بريدهاند تشخيص خير ازشر دشوار بنظر ميرسد. لذا به انسان تعليم ميدهد كه قلبش را ناظر بر اعمالش بگمارد و همواره خشنودي اهورامزدا را در مد نظر قرار دهد و جميع رفتارها و گفتارهاي خود را با ميزان راستي بسنجد و آنكه با راستي هماهنگ است انتخاب كند، و ديگري كه با راستي ناسازگار است فرونهد، و بداند كه تنها راه رستگاري آنست كه انسان همواره در هر عملي نيت خير (انديشهء نيكو) داشته باشد....


دين در تعاليمِ زرتشت مجموعهئي از اعمال و رفتارِ انساني درارتباط با انسانها و با پيرامون است، به گونهئي كه درجهت آبادسازي جهان وخوشبختي انسانها باشد. اين مجموعهء اعمال و رفتار را زرتشت در سه عبارت خلاصه كرده است: پندار نيك، گفتار نيك، كردار نيك (هرسه درجهت خوشبختي جامعهء بشري). كشاورزي و خانهسازي وآباد كردن جهان و اجراي عدالت درميان انسانها درتعاليم زرتشت ركن اصلي دين را تشكيل ميدهند. يعني دين عبارتست از مجموعهء كارهاي نيكو كه به خود و ديگران سود ميرساند و پرهيز از تمام كارها و گفتارهائي كه به خود و ديگران زيان ميرساند....
او... فضايل را به صورت ملكوتي مجسم ساخته است كه بارگاه اهورامزدا را احاطه كردهاند و ارادهء خدا را در جهان به اجرا در ميآورند. به اين فضايل- كه صفات ربوبياند- انسان ميتواند دست يابد و به وسيلهء آنها به كمال برسد. زرتشت اين فضايل را به گونهئي مطرح ساخته است كه گوئي ميخواهد مراحل طي طريق كمال را به انسان تعليم دهد. يعني تعليم ميدهد كه انسان اگر ميخواهد به رستگاري برسد بايد از صفاتي پيروي كند كه مخصوص خدا است، و بكوشد كه با پيروي از اين صفات، خودش را خداگونه سازد و در همهء امورش در پندار وگفتار و رفتار همچون خدا باشد. اين فضايل عبارتند از: وُهومنه ، اَشا ، خشَترَه ، آرمَئيتي ، هائوروَتات ، اَمِرتات ، و سراوشه .
1-وهومنه از «وهو» يعني خوب، و «منه» يعني منش تركيب يافته است؛ وميتوانيم آنرا «حق»، «نيت خير» و «منشِ نيكو» معنا كنيم. اين صفت، كه بعدها درآئين مَزدايَسنا بصورت اصل «پندار و گفتار و رفتار نيك» تعليم داده شد، سرآمد همهء فضايل است. وهومنه يعني انديشه و عمل نيكو، عشق به خالق و محبتِ مخلوق، مهرورزي و ايثار. اينها معناهائي است كه از مطالعهء گاتا قابل درك است. اگر بخواهيم معادل عربيِ وهومنه را بنويسيم واژهء «رحمان» دقيقترين معادل وهومنه است. وهومنه جلوهء رحمتي است كه شامل نيكان ميشود و هديهئي است كه اهورامزدا به نيكان عطا ميكند. كسيكه با جان و دل به وهومنه بگرود، هيچگاه ديوهاي رشك وخشم وآز و غرور و شهوت به او نزديك نخواهند شد. وهومنه سبب ميشود كه انسان انديشه وگفتار و رفتار وكردار نيكو پيشه كند و درهيچ شرائطي انديشهء بدي به ذهن خود راه ندهد. خلاصهء كلام آنكه هركس از وهومنه پيروي كند، هرچه بينديشد و انجام دهد حق است، و خودش نيز تجسم عيني حق خواهد بود.

2-اشا عدل و برابري ودرستي و راستي، و استواري درپيمان است. كسيكه نيكمنش باشد، در پاداش اين نيكمنشي از فضيلت اشا برخوردار ميگردد و به نيروي اشا بر بدي غالب ميآيد. اشا هميشه با وهومنه همراه است، و سبب ميشود كه انسانِ نيكمنش همهء اعمالش را با ميزان عدل بسنجد و جز راستي پيشه نكند. به همين خاطر انسان وظيفه دارد خودش را با اين صفت مُتَحَلي سازد و همواره دادگر و عادل باشد و در همهء كارهايش توازن داشته باشد تا از انحراف و ستمگري مصون بماند و بتواند به بهترين وجهي به انسانها خدمت كند وجهان را آباد سازد. ازطرف ديگر كسيكه از اشا پيروي كند و دادگر و درستكردار باشد خود به خود از وهومنه نيز برخوردار گشته نيكمنش خواهد شد.

3-خشتره عبارتست از ثبات و استواري درانجام كارهاي نيكو و رهبري ديگران بسوي خير و كمالات انساني. اگر بخواهيم امروز عبارتي معادل خشتره را در فرهنگ خودمان بيابيم، اين واژه دقيقا معادل «ولايتِ الهي» است. خشتره هميشه با وهومنه و اشا همراه است؛ يعني رهبري و حاكميت بايد مبتني بر خيرخواهي و انساندوستي و عدالت باشد. يكي از معناهاي خشتره سلطنت بمعناي سلطه برخويشتن و بر جهان است. همين صفت است كه برخي ازكاويهاي درستكردار باستان بر خودشان اطلاق كرده بودهاند، و ما برخي از شاهان باستان را با همين صفت ميشناسيم. اين لفظ است كه بعدها درپي تحولاتي به شكلهاي «خشتريته» و «خشايتيه» و «خسرو» و «اخشيد» و «افشين» درآمد، و عامترين تلفظي كه از آن شده است و تاكنون هم ميشود، «شاه» است؛ وچنانكه ميدانيم همهء اين واژهها در فرهنگ ايراني ايحاكنندهء تقدسي آسماني است. درگاتا آمده است كه به ياري خشتره و وهومنه انسان با دروغ ميجنگد و آنرا نابود ميسازد. يعني اين فضيلت باعث ميشود كه انسان درراه اجراي خواست خدا و آبادكردن جهان و خوشبخت كردن انسانها و مبارزه با ديوان، ترديد به خود راه ندهد و سست نشود و از ناملايمات نهراسد، و با يقين به درستي راه خويش استوارانه پيش رود. كسيكه از صفت خشتره برخوردار گردد ميكوشد كه نيروي خويش را در راه اصلاح ديگران بهكار گيرد و با بدي بستيزد و زمينههاي خوشبختي و آسايش و آرامش همگان را در جهان فراهم سازد. اينكه درفلسفهء سياسي ايران باستان دين و دولت را دوهمزاد ميدانستهاند كه هيچكدام بدون ديگري نتوانست بود از همين اصل نشأت گرفته است. يعني خير و صلاح وآسايش وآرامش و برادري و صلح كه هدف كلي دين است زماني تحقق خواهد يافت كه يك حاكميت پارسا و خيرانديش و درستكردار و دادگر برسر كار باشد و مردم را از بدي بازدارد و به سوي نيكي سوق بدهد.

4-آرمَئيتي خصلت فروتني و پارسائي، و رهائي ازتعلقات دنيوي است. كسيكه ازآرمئيتي پيروي كند و با او وحدت يابد، چون در راه خدا به كاميابي برسد، فريفتهء موفقيتهاي خود نگردد، و خودبين و خودپسند نشود، وهمهء توان خويش را ايثارگرانه درراه خدمت به خلق بهكار گيرد. يكي از معناهاي آرمئيتي، اطمينان خاطر و رضايت كامل است. اين اطمينان به معناي آرامش وجدان، قناعت مطلق، آزادي از تعلقات دنيائي، وآرميدگي- به مفهوم فروتني و افتادگي و خاكينهاد بودن- است. همهء اين خصلتها را انسان از آرمئيتي به دست ميآورد. آرمئيتي به انسان كمك ميكند كه در انتخاب راه درست از تزلزل و دودلي بيرون آيد و براي اتخاذ راه درست تصميم درست را اتخاذ كند.

5-هائوروَتات سلامت رواني و جسمي است. انسان مؤمن بايد بكوشد تا ازآن برخوردار باشد تا بتواند با نيروي كافي با بدي بستيزد و نيكي را گسترش دهد؛ زيرا انسان ناسالم قادر نخواهد بود درست فكر كند و درست عمل نمايد. اينكه عقل سالم در بدن سالم است به صورت يك مثل همهفهم و همهجائي در ميان همهء اقوام و ملل وجود دارد. تصميم درست اتخاذ كردن و درست عمل كردن تنها در صورتي براي انسان ميسر است كه از سلامت جسمي و روحي برخوردار باشد. اين صفت را هائوروتات به انسان ميدهد. ازاين جنبهء تعليم زرتشت نتيجه ميشود كه انسان مؤمن بايد همواره مواظب سلامت جان و تن خويش باشد تا بتواند با بديها مبارزه كند و در راه گسترش نيكيها و رضاي خدا حركت كند.

6-سراوشه به معناي الهام غيبي، نداي وجدان، دلآگاهي و روشني قلب است. اين عبارت امروز به صورت «سروش» تلفظ ميشود. كسيكه از فضايل بالا پيروي كند و با آنها يكي شود دلش به نور حق روشن ميگردد و حقايق را به درستي درك ميكند و از الهام غيبي حق برخوردار ميگردد و بندگان خدا را به بهترين نحوي به سوي سعادت راهنمائي ميكند. با اين تعبير، سراوشه فضيلتي است كه سبب عصمت انسان در برابر بدي ميشود؛ و به تعبير ديگر، نوري است كه همواره روشنگر راه انسان درراه رسيدن به نيكيها است؛ و وجدان بيدار وآگاه انسان نيكانديش است كه همواره راهنماي او درراه نشر نيكيها و مبارزه با بديها است، و به او كمك ميكند كه در هرلحظه بدي و نيكي را به درستي تشخيص بدهد و به اشتباه نيفتد و وظيفهاش را به درستي انجام دهد.

7-امرتات كمال وجاودانگي و بيمرگي و ابديت است. كسيكه نيكانديش و نيكمنش و خدادوست و مردمدوست و دادگر و راستكردار و نستوه و استوار و پارسا و فروتن و مهرورز و ايثارگر باشد دلش از نور خدا مالامال است، و ذات كاملي است كه سزاوار برترين مقامها در سراي آخرت و همنشيني با اهورامزدا است. انساني كه پندار وگفتار وكردارش نيك باشد، زماني به بيمرگي و جاودانگي ميرسد كه از اين زندان خاكي برهد و به عالم ملكوت رهسپار گردد. انسانهائي كه از صفات ملكوتي برخوردار باشند پس از اين زندگي در جوار اهورامزدا در سعات جاويدان خواهند زيست و هيچ مرگي نخواهند داشت. چون فرجام همه مرگ است، انسان بايد بكوشد كه با برخورداري از همهء صفات عالي ربوبي، خودش را خداگونه سازد تا شايستگي جاويدان شدن و همنشيني با اهورامزدا در سراي آخرت را پيدا كند. در گاتا تصريح شده است كه زندگي جاويد و بهترين پاداشها از آن كسي است كه از وهومنه، اشا، خشتره، و آرمئيتي پيروي كند.

درميان فضايل ملكوتي، وهومنه سرآمد همه و «اُم الفَضائل» است. اهميت اين فضيلت بقدري است كه در موارد بسياري در گاتا همراه با اهورا ذكر شده است، و اين بدان مفهوم است كه همانگونه كه اهورامزدا خير محض است، وهومنه نيز خير محض است. اين صفت درعربي معادل «رحمان» است كه يكي از نامهاي خدا است، وهمانگونه كه «رحمان» از الله جدا نيست، وهومنه نيز نزد زرتشت از اهورامزدا جدا نيست. در برابر وهومنه، دروج (دروغ/ بدخواهي) قرار دارد كه سرآمد همهء رذيلتها و «اُم الر َذائل» و شر محض است و همهء بديها از آن سرچشمه ميگيرد. دروغ در گاتا با ديوا مترادف آمده است، و زرتشت ميخواهد تعليم بدهد كه دروغ يك ديو پليد است كه باعث همهء بدبخيتهاي بشري است. چونكه استقامت جامعه منوط به استقامت رهبري است، وقتي رهبري نيكمنش نباشد و پيرو دروغ باشد، جامعه را به فساد و تباهي ميكشاند و براي مردم بدبختي و درد و رنج ميآورد؛ زيرا كارهائي را كه انجام ميدهد با دروغ و فريب، براي عوام نادان زيبا جلوه ميدهد و با ادعاي اينكه هدفش خوشبختي مردم است، مردم را به اطاعت از خود ميكشاند، ولي او درواقع خواستار متاع دنيا و جمع ثروت است، و در اين راه از انجام هر جنايتي دست برنميدارد، و همواره مردم را در رنج ميدارد....

زرتشت در سالهاي فعاليتش مريدان و شاگردان و ياران مخلصي را پرورده بود ... اين شاگردان پس از او سرودههاي آسمانيش را كلمه به كلمه و حرف به حرف ازبر كردند و مجموع آنها را گاتا نام دادند....
گروههاي انساني اسكانيافته دردرون فلات ايران كه به تعاليم زرتشت ميگرويدند، بسياري از باورهاي ديني كهن خود را حفظ كردند و با تعاليم زرتشت درآميختند و به آنها نام دين زرتشت دادند. تا حوالي قرن ششم قم در ايران يك دين همگاني شكل گرفت كه نام زرتشت را در سرلوحهء خويش داشت، و دين مَزدايَسنا (مزداپرستي) نام گرفت. اين دين كه مايههاي اصليش را از تعاليم زرتشت گرفته بود، شاخ و بالش را عناصر عقيدتي اديان كهن ايراني تشكيل ميداد. رهبران ديني ايران (مغان)، به مرور زمان آموزشهاي تازهئي برتعاليم زرتشت افزودند و به مَزدايَسنا غنا بخشيدند.
آموزشهاي مغان كه به زرتشت منسوب ميشد و تعاليم آسماني تلقي ميگرديد، به تدريج به گاتاي زرتشت افزوده شد، و يك مجموعهء واحدي را به وجودآورد كه اَپَستاك (اصول مقدس) ناميده شد. اپستاك كه بعد به صورت
لفظهاي ابستا و اويستا و اَوِستا درآمد، اساس دين ايراني را تشكيل داد و كتاب مقدس ايرانيان درطول تاريخ شد.

( تلخيص از مقاله دكتر امير حسين خنجي )

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم شهریور 1384ساعت 5:48  توسط باربد  | 

متن معاهده ننگین گلستان توسط قاجار وطن فروش

متن معاهده گلستان

 

 

 

اعليحضرت قضا و قدرت، خورشيد رايت، پادشاه جم جاه و امپراطور عالي دستگاه ممالك بالاستقلال كل ممالك آمپيريه روسيه و اعليحضرت قدر قدرت، كيوان رفعت، پادشاه اعظم سليمان جاه، ممالك بالاستقلال كل ممالك شاهانه ايران به ملاحظه كمال مهرباني و اشفاق عليٌتين كه در ماده اهالي و رعاياي متعلقين دارند رفع و دفع عداوت و دشمني كه بر عكس رأي شوكت آراي ايشان است طالب و به استقرار مراتب مصالحه ميمونه و دوستي جواريت سابقه مؤكده را در بين الطرفين راغب مي باشند، با حسن الوجه رأي عليٌتين قرار گرفته در انجام اين امور نيك و متصوٌبه از طرف اعليحضرت قدر قدرت پادشاه اعظم بالاستقلال كل ممالك روسيٌه به عاليجاه معلٌي جايگاه جنرال ليوتنال سپهسالار روسيٌه و مدير عساكر ساكنين جوانب قفقازيٌه و گرجستان، ناظم امور و مصالح شهريه ولايات غوبرناي و گرجستان و قفقازيٌه و حاجي طرخان و كارهاي تمامي ثغور و سرحدات اين حدودات و سامان، امرفرماي عساكر سفاتين بحر خزر، صاحب حمايل الكساندر نويسكي ذي حمايل مرتبه اولين آنٌاي مرتبه دار رابع عسكريه مقتدره حضرت گيوركي، صاحب نشان و شمشير طلا المرقوم به جهت«رشادت و بهادري» نيكلاي رتيش چف اختيار كلي اعطا شده و اعليحضرت قدر قدرت والا رتبت، پادشاه اعظم، مالك بالاستقلال كل ممالك ايران هم عاليجاه معلي جايگاه، ايلچي بزرگ دولت ايران كه مأمور دولتين روم و انگليس بودند، عمده الامرا و الاعيان، مقرب درگاه ذي شأن و محرم اسرار نهان و مشير اكثر امور دولت عليٌه ايران از خانواده و دودمان وزارت و از امراي واقفان حضور در مرتبه دويم آن، صاحب شوكت عطاياي خاص پادشاهان خود از خنجر و شمشير و كارد مرصع و استعمال ملبوس ترمه و اسب مرصع يراق ميرزا ابوالحسن خان را كه در اين كار مختار بالكل نموده اند حال در معسكر روسيه و رودخانه زيوه من محال گلستان متعلقه ولايات قراباغ ملاقات و جمعيت نمودند. بعد از ابراز و مبادله مستمسك مأموريت و اختيار كلي خود به يكديگر و ملاحظه و تحقيق امور متعلق به مصالحه مباركه به نام پادشاهي عظام قرار و به موجب اختيار نامجات طرفين، قيود و فصول و شروط مرقومه را الي الابد مقبول و منصوب و استمرار مي داريم:

فصل اول- بعد از اين، امور جنگ و عداوت و دشمني كه تا حال در دولتين عليتين روسيه و ايران بود به موجب اين عهدنامه الي الابد مقطوع و متروك و مراتب مصالحه اكيد و دوستي و وفاق شديد در بين اعليحضرت قضا قدرت، پادشاه اعظم امپراطور مالك بالاستقلال كل ممالك روسيه و اعليحضرت خورشيد رايت، پادشاه دارا شوكت ممالك ايران و وارث و وليعهدان عظام و ميانه دولتين عليتين ايشان پايدار و مسلوك خواهد بود.

فصل دويم- چون پيشتر به موجب اظهار و گفتگوي طرفين قبول و رضا از جانبين دولتين شده است كه مراتب مصالحه در بناي اسطاطوسكوادپريز نديم يعني طرفين در هر وضع و حالي كه الي قرارداد مصالحه الحاليه بوده است از آن قرار باقي و تمامي الكاي ولايات خوانين نشين كه تا حال در تحت تصرف هر يك از دولتين بوده كماكان در تحت ضبط و اختيار ايشان بماند، لهذا در بين دولتين عليتين روسيه و ايران به موجب خط مرقومه ذيل سنور و سرحدات مستقر  تعيين گرديده از ابتداي اراضي آدينه بازار به خط مستقيم از راه صحراي مغان تا به معبر يدٌي بلوك رود ارس و از بالاي كنار رود ارس تا ايصال و الحاق رودخانه كپنك چاي به پشت كوه مقري و از آن جا خط حدود سامان ولايات قراباغ و نخجوان از بالاي كوههاي آلداگوز به دره لكر مي رسد و از آنجا به سرحدات قراباغ و نخجوان و ايروان و نيز رسدي از سنور گنجه جمع و متصل گرديده، بعد از آن حدود مزبوره كه ولايت ايروان و گنجه و هم حدود قزاق و شمس الدين لو را تا به مكان ايشيك ميدان مشخص و منفصل مي سازد و از ايشيك ميدان تا بالاي سر كوههاي طرف راست طرق و رودخانه هاي حمزه چمن و از سر كوههاي پنبك الي گوشه حدود محال شوره گل و از گوشه شوره گل از بالاي كوه برفدار آلداگوز گذشته از سر حد محال شوره گل و ميانه حدود قريه سدره وارنيك به رودخانه آرپه چاي ملحق و متصل شده معلوم و مشخص مي گردد و چون ولايات خوانين نشين طالش در هنگام عداوت و دشمني دست به دست افتاده، لهذا به جهت زياده صدق و راستي حدود ولايات طالش مزبوره را از جانب انزلي و اردبيل بعد از تصديق اين صلحنامه از پادشاهان عظام، معتمدان و مهندسان مأمور كه به موجب قبول و وفاق يكديگر و به معرفت سرداران جانبين، جبال و رودخانه ها و درياچه و امكنه و مزارع طرفين تفصيلاً تجديد وتميز و تشخيص مي سازند آن را نيز معلوم و تعيين ساخته آنچه در تحرير اين صلحنامه در دست و در تحت تصرف جانبين باشد معلوم نموده، آن وقت خط حدود ولايت طالش نيز بر اسطاطوسكوادپريز نديم مستقر و معين ساخته هر يك از طرفين آنچه در تصرف دارد بر سر آن باقي خواهد ماند و همچنين در سرحدات مزبوره فوق اگرچيزي از خط طرفين بيرون باشد معتمدان و مهندسان مأموره طرفين هر يك طرف موافق بيرون باشد معتمدان و مهندسان مأموره طرفين هر يك طرف موافق اسطاطوسكوادپريز نديم رضا خواهد داد.

فصل سيم- اعليحضرت قدر قدرت، پادشاه اعظم مالك بالاستقلال كل ممالك ايران به جهت ثبوت دوستي و وفاقي كه به اعليحضرت خورشيد رتبت، امپراطور كل ممالك روسيه دارند به اين صلحنامه به عوض خود و وليعهدان عظام تخت شاهانه ايران ولايات قراباغ و گنجه كه الآن موسوم به اليزابت پول است و الكاي خوانين نشين شكي، شيروان، قوبٌه، دربند، بادكوبه و هر جا از ولايات طالش را با خاكي كه الآن در تحت تصرف دولت روسيه است و تمامي داغستان، گرجستان، محال شوره گل، آچوق باش، كورنه، مينگرلي، آبخازي و تمامي الكا و اراضي كه در ميانه قفقازيه و سرحدات معينه الحاله بوده و نيز آنچه از اراضي درياي قفقازيه الي كنار درياي خزر متصل است مخصوص و متعلق به ممالك آمپيريه روسيه مي داند.

فصل چهارم- اعليحضرت خورشيد رايت، امپراطور قدر قدرت، پادشاه اعظم ممالك ايران به جهت اثبات اين معني كه بنابر همجواريت طالب و راغب است كه در ممالك شاهانه ايران مراتب استقلال و اختيار پادشاهي را در بناي اكيد مشاهده و ملاحظه نمايند، لهذا از خود و از عوض وليعهدان عظام اقرار مي نمايند كه هر يك از فرزندان عظام ايشان كه به وليعهدي دولت ايران تعيين مي گردد هر گاه محتاج به اعانت و امدادي از دولت روسيه باشد مضايقه ننمايد، تا از خارج كسي نتواند دخل در مملكت ايران نمايد و به امداد و اعانت روس دولت ايران مستقر و محكم گردد، و اگر در سر امور داخله مملكت ايران فيمابين شاهزادگان مناقشتي دولت روس را در آن ميانه كاري نيست، تا پادشاه وقت خواهش نمايد.

فصل پنجم- كشتيهاي دولت روسيه كه براي معاملات بر روي درياي خزر تردد مي نمايند به دستور سابق مأذون خواهند بود كه به سواحل و بنادر جانب ايران عازم و نزديك شوند و زمان طوفان و شكست كشتي از طرف ايران اعانت و ياري دوستانه نسبت به آنها بشود. كشتيهاي جانب ايران هم به دستور سابق مأذون خواهند بود كه براي معامله روانه سواحل روسيه شوند و به همين نحو در هنگام شكست و طوفان از جانب روسيه اعانت و ياري دوستانه درباره ايشان معمول گردد. كشتيهاي عسكريه جنگي روسيه به طريقي كه در زمان دوستي و يا در هر وقت كشتيهاي جنگي دولت روسيه با علم و بيدق در درياي خزر بوده اند حال نيز محض دوستي اذن داده مي شود كه به دستور سابق معمول گردد و أحدي از دولتهاي ديگر سواي دولت روس كشتيهاي جنگي در درياي خزر نداشته باشد.

فصل ششم- تمام اسرايي كه در جنگها گرفته شده اند يا اينكه به اهالي طرفين اسير شده از كريستيان و يا هر مذهب ديگر باشند مي بايد الي وعده سه ماه هلالي بعد از تصديق و خط گذاردن در اين عهدنامه از طرفين مرخص و رد گرديده هر يك از جانبين خرج و مايحتاج به اسراي مزبوره داده به قرا كليسا رسانند و وكلاي سر حدات طرفين به موجب نشر اعلامي كه در خصوص فرستادن آنها به جاي معين به يكديگر مي نمايند اسراي جانبين را باز دريافت خواهند كرد و آنانكه به سبب تقصير يا خواهش خود از مملكتين فرار نموده اند، أذن به آن كساني كه به رضا و رغبت خود اراده آمدن داشته باشند داده شود كه به وطن خود مراجعت نمايند، و هر كس از هر قومي چه اسير و چه فراري كه نخواسته باشد بيايد كسي را با او كاري نيست و عفو و تقصيرات از طرفين نسبت به فراريان اعطا خواهد شد.

فصل هفتم- علاوه از قرار و اظهار مزبوره بالا رأي بيضا ضياي اعليحضرت كيوان رفعت، امپراطور اعظم روسيه و اعليحضرت قدر قدرت، پادشاه اعظم ممالك ايران قرار يافته كه ايلچيان معتمد طرفين كه هنگام لزوم مأمور و روانه دارالسلطنه جانبين مي شوند بر وفق لياقت رتبه امور، كليه مرجوعه ايشان را حاصل و پرداخت و سجل نمايند و به دستور سابق وكلايي كه از دولتين، بخصوص حمايت ارباب معاملات در بلاد مناسبه طرفين تعيين و تمكين گرديده زياده از ده نفر عمله نخواهند داشت و ايشان به اعزاز شايسته مورد مراعات گرديده و به احوال ايشان هيچ گونه زحمت نرسيده، بل زحمتي كه به رعاياي طرفين عايد گردد و به موجب عرض و اظهار وكلاي مزبوره رضاي ستمديدگان جانبين داده شود.

فصل هشتم- در باب آمد و شد قوافل و ارباب معاملات در ميان ممالك دولتين عليتيٌن اذن داده مي شود كه هر كس از اهالي تجٌار بخصوص به ثبوت اينكه دوست رعايا و ارباب معاملات متعلقه به دولت بهيه روسيه و يا تجار متعلق به دولت عليٌه ايران مي باشند، از دولت خود يا از سر حدٌداران تذكره و يا كاغذ راه در دست داشته باشند، از طريق بحر و بر به جانب ممالك اين دو دولت بدون تشويش آيند و هر كس هرقدر خواهد ساكن و متوقف گشته به امور معامله و تجارت اشتغال نمايند، و زمان مراجعت آنها به اوطان خود از دولتين مانع ايشان نشوند. آنچه مال و تنخواه از امكنه ممالك روسيه به ولايات ايران و نيز از طرف ايران به ممالك روسيه برند و به معرض بيع رسانند و يا معاوضه با مال و اشياء ديگر نمايند، اگر در ميان ارباب معاملات طرفين بخصوص طلب و غيره شكوه و ادعايي باشد به موجب عادت مألوفه به نزد وكلاي طرفين يا اگر وكيل نباشد نزد حاكم آنجا رفته امور خود را عرض و اظهار سازد تا ايشان از روي صداقت، مراتب ادعاي آنها را مشخص و معلوم كرده، خود و يا به معرفت ديگران قطع و فصل كار را ساخته نگذارند تعرٌض و زحمتي به ارباب معاملات عايد بشود.

در باب تجٌار طرف ممالك روسيه كه وارد ممالك ايران مي شوند مأذون خواهند بود كه اگر با اموال و تنخواه خودشان به جانب ممالك پادشاهانه ديگر كه دوست ايران مي باشند بروند از طرف دولت ايران بي مضايقه تذكرات راه به ايشان بدهند و همچنين از طرف دولت روس در ماده تجارت اهالي دولت ايران كه از خاك ممالك روسيه به جانب ساير ممالك پادشاهانه كه دوست دولت روسيه باشند مي روند، معمول خواهد شد.

وقتي كه از رعاياي دولت روسيه در زمان توقف و تجارت. در ممالك ايران فوت شده باشد اموال و املاك او در ايران بماند چون مايعرف او از مال رعاياي دولت دوست است، لهذا مي بايد اموال مفوت به موجب قبض الوصول شرعي رد و تسليم ورثه مفوت گردد و نيز اذن خواهد داد كه املاك مفوت را اقوام او بفروشند، چنانكه كه اين معني در ممالك روسيه و پادشاهان ديگر دستور و عادت بوده متعلق به هر دولت باشد مضايقه نمي نمايند.

فصل نهم- باج و گمرك اموال تجار طرف دولت بهيه روسيه كه به بنادر و بلاد ايران مي آورند از يك تومان پانصد دينار در يك بلده گرفته از آنجا با اموال مزبوره به هر ولايت ايران بروند چيزي مطالبه نكرده و همچنين از اموالي كه از ممالك ايران بيرون مي آورند آن قدر گرفته زياده به عنوان خرج و توجيه و تحميل و اختراعات چيزي از تجار روسيه با شرٌ و شلتاق مطالبه نشود و به همين نحو در يك بلده باج و گمرك تجٌار ايران كه به بنادر و ممالك روسيه مي آورند و يا بيرون مي برند به دستور گرفته، اختلافي به هيچ وجه نداشته باشند.

فصل دهم- بعد از نقل اموال تجٌار به بنادر كنار دريا و يا آوردن از راه خشكي به بلاد سرحدات دولتين اذن و اختيار به تجٌار و ارباب معاملات طرفين داده شده كه اموال خودشان را فروخته و اموال ديگر خريده و يا معاوضه كرده، ديگر از امناي گمرك و مستاجرين طرفين اذن نخواسته باشند، زيرا كه بر ذمٌه امناي گمرك و مستأجرين لازم است كه ملاحظه نمايند تا معطٌلي و تأخير در كار ارباب معاملات وقوع نيافته، باج خزانه را از بايع يا از مبيع (يا از مشتري) هر نوع با هم سازش مي نمايند بازيافت دارند.

فصل يازدهم- بعد از تصديق و خط گذاردن در اين شروط نامه، وكلاي مختار دولتين عليٌتين بلاتأخير به اطراف جانبين اعلام و اخبار مي نمايند و امر اكيد بخصوص بالمرٌه ترك و قطع امور عداوت و دشمني به هر جا ارسال خواهند كرد. شرط اين شروط نامه الحاله كه بخصوص استدامت مصالحه دائمه طرفين مستقر و دو قطعه مشروحه با ترجمان خطٌ فارسي مرقوم و محرٌر و از وكلاي مختار مأمورين دولتين عليٌتين مزبوره بالتصديق و با خطٌ و مهر مختم گرديده و مبادله با يكديگر شده است مي بايست از طرف اعليحضرت خورشيد رتبت. پادشاه اعظم، امپراتور اكرم، مالك كل ممالك روسيه و از جانب اعليحضرت قدر قدرت، پادشاه والا جاه ممالك ايران به امضاي خطٌ شريف ايشان تصديق گردد و چون اين صلحنامه مشروحه مصدٌقه مي بايد از هر دو دولت پايدار به وكلاي مختار برسد، لهذا از دولتين عليٌتين در مدت سه ماه هلالي وصول گردد.

تحريرآ في معسكر روسيه در رودخانه زيوه من محال گلستان متعلٌقه قراباغ به تاريخ بيست و نهم شهر شوال المكرم سنه يك هزار و دويست و هشت هجري نبوي مطابق دوازدهم ماه اكتوبر سنه يك هزار و هشتصد و سيزده عيسوي سمت تحرير رفت. 

منبع: معاهدات و قراردادهاي تاريخي در دوره قاجاريه،به كوشش غلامرضا طباطبايي مجد، صفحات 77 تا 84.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم شهریور 1384ساعت 21:14  توسط باربد  | 

بوریحان بیرونی ابن سينا

بوریحان بیرونی
پدر جغرافیای نوین و دانش تجربی (آزمایش)



ابوریحان بیرونی خوارزمی نابغه‏ی بزرگ ایرانی ، همان کسی است که سده‏ها پیش، پدران اروپاییان به هنگامه‏ی نوزایی(رنسانس)، او را به انگیزه‏ی بهره‏مندی از نگرش‏های دانشی‏اش گرامی داشته اند.
این شگفت ترین مرد روزگاران، به گونه‏ی چشمگیری بر تمامی دانش‏های دانشگاهی روزگار ما همچو: تاریخ، ادبیات، فلسفه، طبیعیات، ریاضیات، هندسه و ستاره شناسی چیرگی داشته است.

«
بیرونی بزرگترین نابغه‏ای است که تاریخ نشان داده است.» (ادوارد زاخاو- Edvard saxchau)

1-
از هم میهنان بیرونی چه کسی او را می شناسد؟!

ابوریحان محمد پوراحمد بیرونی خوارزمی (362-440ه) نابغه‏ی بزرگ «ایرانی» و نه عرب!، همان کسی است که سده‏ها پیش، پدران اروپاییان به هنگامه‏ی نوزایی(رنسانس)، او را به انگیزه‏ی بهره‏مندی از نگرش‏های دانشی‏اش: «استاد بیرونی» = «maitr ALbiron» می خواندند. و دیدگاه‏هایش را رای پایانی هر گفتگو کارشناسی در اروپا به شمار می بردند. و سال‏ها پیش از آن که ما در این جستار به شناسایی او برای فرزندان امروزیش بپردازیم، تمامی پژوهش‏هایش را با اشتهایی سرشار می بلعیدند؛ و پس از پشت سرگذاشتن دادگاه‏های کلیسیای (انکیزیسیون)، اندیشه‏هایش را دوای توشه‏ی بی خردی و یک‏سونگری (تعصب) می ساختند!

او که در شهر «بیرون» (از بخش‏های خوارزم) دیده به دیدار گشوده بود، شاگردی و پژوهش را در خوارزم به انجام رساند و به گفته‏ی نامه‏ی دانشوران: در تمام مدت تحصیل و تعلیم، نه زبانش از بیان فراغت یافت و نه دستش از قلم. ابوریحان از آموزشدیدگان راستین آموزه‏های ابونصر پور علی پور عراق ریاضی دان نامبردار زمان خود بود. و پس از چندی به دربار شمس المعالی قابوس پور وشمگیر رفته و در نزد او جایگاه ویژه‏ای یافت و نگارش: «آثارالباقیه» را که بسیار از آن خواهیم گفت به نام او (به سال 391) ساخت.

گفته‏اند سالی نیز به همراه محمود غزنوی به دیار هندوستان شد.
نگارنده، درباره‏ی سفر فرزانه‏ی پژوهنده‏ی خوارزمی به هندوستان گمانی ندارم، اما این که در ملازمت محمود نادان ترک نژاد بسر می برده، سخت بیمناکم.
درهرروی، بی‏گمانیم که سرگذشت و پژوهش‏های شگفت ابوریحان در میان هندوکان و بررسی جهانبینی‏های ایشان و آموختن و بررسی سنسکویت، سبب نگارش شاهکاری شگفت آور به نام «تحقیق مااللهند» می گردد؛ که از چگونگی آن نیز خواهیم گفت.
در سرتاسر سرگذشت زندگی ابوریحان بیرونی سخن از پژوهش و سفرو آزمایش است و سخن از چگونگی پژوهش و آزمایش‏های او ورخنه‏ی شگفت انگیزش بر دانش امروز بیشتر از روایت همیشگی فراز و نشیب زندگانی او، شایسته‏ی ارزشی امروزی است.
تردید نکنید!، بیرونی مرد امروز است، نه مرد دوران محمودی.


2-
دیدگاه‏های ابوریحان بیرونی :

این شگفت ترین مرد روزگاران، به گونه‏ی چشمگیری بر تمامی دانش‏های دانشگاهی روزگار ما همچو: تاریخ، ادبیات، فلسفه، طبیعیات، ریاضیات، هندسه و ستاره شناسی چیرگی داشته است.
«
وی معتقد بوده است که همراه با هر گونه استدلال علمی، آزمونی نیز بایستی انجام شود تا درستی یا نادرستی نقل قول‏ها و برداشت‏ها و استدلال‏ها معلوم گردد به کار گرفتن روش‏های تجربی در علوم که از نوآوری‏های ابوریحان بیرونی است، چندین سده بعد در اروپا توسط دانشمندان دیگری چون بیکن و دِکارت پیشنهاد شد و شالوده‏ی روش علمی امروزی را تشکیل داد.

ابوریحان بیرونی صاحب متجاوز از 113 کتاب و مقاله است که در زمینه‏های علم هیئت، نجوم، فیزیک، دستگاه‏های علمی، گاه شماری، ادبیات و مذهب و غیره نوشته است.»(1)
بیرونی در پژوهشی بسیار ارزشمند با نام «لمعات» (در علم مناظر) در زمینه‏ی دانش نورشناسی (Optic)، به ویژه ساختار نور، بررسی‏های بسیار گرانسنگی را بر دوش دارد.
ابوریحان در چگونگی دیدن اجسام به وسیله‏ی چشم، برابر با نگره‏ی ابن هیثم است که: پرتو نور از جسم دیده شده(مرئی) به چشم باز می گردد. و نکته‏ی شگفت انگیز این که در این بررسی بیرونی سرعت نور را پیش از شتاب آوا(صدا) دانسته که دانش غربی چند سده پس از ابوریحان بدان دست یافت.
او گونه‏ی بالارفتن آب‏ها را از فواره‏ها و چشمه‏ها بیان کرده و روشن کرده است که چگونه چشمه‏ها جوشان می‏شوند و چگونه می توان آب‏ها را از ژرفای چاه‏ها و چشمه‏ها به قلاع و منارها جریان داد.

او برابری و ترازمندی خط روی دریاها و آب‏های زیرزمینی را با اندازه‏ی روی زمین در کانون‏های گوناگون بررسی کرده است.
او اندازه‏ی روی زمین رابه دست آورده و در بخش پایانی کتاب «اسطرلابات» معادله‏هایی برای اندازه گیری نیمکره‏ی زمین آورده که دانشمندان غربی این معادله‏ها را به نام او نوشته‏اند.
او ماه و سال و روزهای هفتگانه را در میان اقوام و تمدن‏های گوناگون بیان کرده و تاریخ بسیاری از کشورها را گزارش داده و درازای سرزمین‏های گوناگون را از روز کسوف ماه و دیدن آن در سرزمین‏های دیگر به دست آورده است.
<