تبليغاتX
تاریخ ایران باستان

تاریخ ایران باستان

به نام نیک اهورایی مینویسم که ایرانم را آفرید و تو را ای کهن بوم و بر دوست دارم.

 

"ائو وپنتايو اشاهه"

 

 

"راه در جهان يکی و آن راه راستی است"

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

از:  دکتر سهراب خدابخشی

ویراستار: مسعود لقمان

 

پادزهر

 پادزهر يکی از واژه های باستانی است چنان که «پاد» به معنی «ضد» در اوستا پائينی و در زبان پارسی باستان پاتی ناميده شده است و «پادزهر» يعنی «ضد زهر» که يونانی ها «ترياک» و تازيان «ترياق» نامند. افيون از آن روی ترياک ناميده شده که در ترکيب بيشتر ترياق ها به کار می رفته، ترکيبات پادزهر از ۶۰جزء گياهان گوناگون بوده که پسين تر به بيست و ده و حتا سه جز رسيده، در ايران باستان برای دفع سموم،کانی، حيوانی و گياهی، پادزهر به کار می بردند چنان که در فرودين يشت بند ۱۳۱آمده: «فروهر فريدون (ترای تئونا) پور آبتين را درود می فرستيم از برای پایداری بر ضد جرب، لرزه تب، نائزه و اورشه از برای پایداری بر ضد آزار مارگزيدگی».

 در «تاريخ بلعمی» آمده: «نخستين کسی که در اخترشناسی نگريست و ترياق اختراع کرد و در دانش پزشکی رنج برد فريدون بود». از گذشته نگاران بيگانه، پلی نيوس می نويسد: «ملن مديکا بالنک ايرانی دارويی ست که برگ آن مانند برگ تمشک و دارای چند خار است و آن را برای پادزهر به کار می برند و در سرزمين ماد بزرگ می رويد اگر ميوه پخته آن را در دهان گيرند تنفس را آسان نمايد».

در زمان ساسانيان هنگامی که دانشکده ی پزشکی گندی شاهپور در اوج بود برزوی پزشک و پزشکان ژوهنده ی ديگر در جستجوی گياهان پادزهری بوده اند. در شاهنامه آمده است:

 

پزشک پژوهـنده آمـد بـه کـوه               بيـاورد با خویشتن آن گروه

زدانيی او را فـزون بـود بـهـر              هـمی زهر بشناخت از پادزهر

گيـاهـان کوهـی فـراوان درود              بيفکند از آن هرچه بيکاره بود

از آن پاک ترياک ها بـرگـزيـد             بيامیخت دارو چنان چون سزيد

 

پادزهـر مهردادی

 مهرداد ششم ( ۱۳۱ تا ۶۳ پ م) شاهنشاه اشکانی از هماوردان سرسختِ دولت روم بود و از آن جايی که در زندگی، سيار محتاط بود از آن بيم داشت که روزی يکی از سرداران يا نزديکانش به فريب دشمنان، وی را مسموم سازند. بنابراين انگيزه بر آن شد که خود را کم کم به زهرهای گوناگون خو و عادت دهد. نخست از اندازه های کم آغاز کرد و کم کم بر اندازها افزود تا هنگامی که ديگر اندازه های کشنده نيز در وی اثر نداشت.

سرانجام هنگامی که اين پادشاه در جنگ با رومی ها در «پونتس» شکست خورد. آن ننگ بر او ناگوار آمد و خواست خودکشی کند ولی چون هيچ گونه زهر کشنده ای در او کارساز نشد به يکی از نزديکان خود دستور داد تا با زخم دشنه زندگی وی را پايان بخشيد.

 اين روش يعنی به کار بردن اندازه کم کم زهر در بدن، و خود را بدان عادت دادن در روم و يونان به نام يادگار مهرداد، مهرداديسم يا ميتراداتيسم ناميده شد گرچه مهرداد در ايران باستان با اين روش به راستی پادزهر طبيعی در بدن پديد آورد ولی دو سده پس از زمان وی جالينوس ترياقی ساخت به نام «ترياک ميتراداتوس».

 

 ابوريحان بيرونی می‌نويسد:

«ترياق در روزگار ما چنان است که

هر دارويی که مضرت زهرها را دفع کند آن را به ترياق تعریف کنند و

 شريف ترين گونه های ترياق ها، ترياق فاروق است

که به کلمه ی يونانی، ترياک مثريد وتوس خوانند.

 فاروق به معنی جدا کننده‌ی ميان خون و زهر و نجات دهنده‌ است مر تن را از مضرات زهر».

 

 پورسينا در کتابِ «قانون» آورده است:

«ترياق مثريد توس را جالينوس يونانی ساخت و

 برای رفع بيشتر زهرها برای تمام اندام به کار می‌رود».

 

 معجون اين ترياق را به گونه ای که شمردم از سی جزء فزون است ولی به گونه ای که پورسينا ياد می کند اين ترياق پسين تر بدست پزشک ايرانی به نام شاهپور سهل (پزشک گندی‌شاهپور) کم تر شد و جزء‌های مهم را برگزيد و ترياقی ساخت مرکب از ۱۲گياه که پسين تر ابن صرافيون از وی پيروی کرد. بنابراين ترياق «مثريد توس» بر پايه نسخه‌ی شاهپور سهل بنا به گفته پورسينا آمده در «قانون» چنين است:

 «علک البطم ۲۴درهم ـ خرومرفس ۱۲درهم ـ زبيب ۴درهم ـ دارچين، مقل ارزق، اطفارالطيب، سنبل رومی، سليخه، اکليل الملک، حب‌ الفارمن هر کدام ۳درهم، زعفران ۱درهم، قفراليهود ۵/۲ درهم».

 

 

گياه هئوما

اين گياه در اوستا هئوما و در سانسکريت سوما و در پارسی هوم ناميده می‌شود. در ايران باستان از ديد سپنتايی، مينويی به نام ايزد هئوما را پاسبان اين گياه پنداشته‌اند و از گفته های کهن برمی‌آيد که پزشکی به نام هئوما آن را کشف نمود.

جايگاه و رستنگاه نخستين آن در زمان باستان بنابر نوشته های يسنا ۱۰بند ۱۱بخشی از کوه های هندوکش و البرز شرقی پنداشته‌اند. امروز نيز اين گياه بيشتر در فلات افغانستان و تبت و کشمير و دامنه‌های هندوکش می‌رويد. در يسنا ۹بند ۱۶آمده است:

 

«درود به هئومای نيکو،

 نيک آفريده شده،

 راست آفريده شده،

 نيک درمان دهنده،

 خوش‌اندام، نيک کنش پيروزگر،

 زردگون و نرم تاک،

 چون خورندش از همه بهترين،

از برای روان راه جوی‌ترين است».

 

 پراهوم

افشره‌ی اين گياه را پراهوم می‌ناميدند و با صفت دور "انوشه" (جاويدان) ار آن ياد شده است. برای تهيه آن تشريفاتی با همراهی 7 تن داشتند. به دست آوردن افشره و مراسم اش بدين گونه بود:

يک تن زوت بود و اوستا می‌خواند.

دومی هوم را می‌کوبيد به نام هاونان.

سومی نگهبان آتش بود به نام آتره‌ وخش.

چهارمی آب می‌آورد به نام آبرت.

پنجمی پراهوم را از صافی می‌گذرانيد به نام آسنه ‌تار.

ششمی پراهوم را با نام شير درهم می‌نمود به نام رئت ويشکرا.

و

هفتمی بازرس و نگهبان کارهای آن ها بود به نام سر شاورز.

 

 همه‌یِ آن ها ماسک های ويژه‌ای به نام پنام را بر چهره داشتند. پنام، گونه، بينی و دهان را می پوشانيد

 ايرانيان خواص «بهی بخشی» و بهبود دهندگی فراوانی برای هوم باور داشتند، چنان که در يسنا ۱۰بند ۶ و ۷ آمده است:

«کمترين خورش و فشرده هئوما، از برای نابودی بيماری و عيب های فراوان بسنده است،

نابود شود هر آن آلودگی که به وجود آمده باشد

از آن خانه ای که هئوما در آنجا آورند، درمان پديدار کند و چاره‌بخشی نمايد».

 

پژوهش درباره هئوما

 گياه‌شناسان ايرانی کم و بيش از اين گياهِ باستانی ياد نموده‌اند؛ چنان که در «تحفه المؤمنين» حکيم مومن آمده است:

«هوم المجوس گياهی است ساقش يک عدد و باريک، صلب،

گلش زرده تيره، همانند ياسمن و برگش ريز،

ظاهراًَ از جنس ارغوان زرد است ولی نزد برخی «بخور مريم» و نزد برخی «مرانيه» مراد است. خشک اين گياه کوچک با ساقه‌های بی‌برگ و پرگره می ماند به ساقه رَز (انگور) و

 در قُطر و رنگ همانند کاه گندم».

 

گياه‌شناسان و خاورشناسان باختر زمين درباره‌ی اين گياه گفتگوهای بسياری کرده‌اند و شماری مانند دکتر اچينسون گياه‌شناس سرشناس، آن را «افدرا و وولگاريس» دانسته است. در آزمايشگاه گياه شناسی دانشکده پزشکی تهران آن را، «اريکا اکيستفرميس» يا «افدرااکيستفرميس» تشخيص داده شد از تيره‌ی «ژنه‌تاسه» و آن ها را «رزين دومر» می‌نامند که برگ های آن به فلس های کوچکی تبديل شده، از ميان رفته، اندازه ی ميان گره‌ای آن کمابيش دراز و گل های نر آن خيلی بسيار است،

افشره ی اين گياه به رنگ کم وبيش قهوه‌ای است، دارای مزه گس مانند و خواص افدرين به فرمول C10H13NO می‌باشد.

 کاربرد

 فشرده‌ی آن در آسم و تنگی نفس سودمند است، تپش و ريتم قلب را نيرو می‌بخشد.

 

۲ـ کارد درمانی

چنان که همه گواه هستيم، امروزه نزديک به نيمی از بيماری هايی که با دارو، درمان نمی‌پذيرند، عمل جراحی، آن را درمان‌پذير ساخته است. هنگامی که جراحی متديک و کلاسيک روی کار آمد و به ويژه با تکميل ابزارهای گوناگون بی هوشی و پش از آن پديدآوردن و ساختنِ ابزارهای پلشت‌بری و گند زدايی،  گام های کارسازی در درمان بسياری از بيماری ها برداشته شد. اما نبايد پنداشت که درمان ها ديرين و با تنگنای ابزاری، جراحی يا کارد درمانی، ماربردی نداشته است.

در ايران باستان و در اوستا از واژه‌ی «کارد درمانی»، به گونه ی، " کره‌تو بئيشه زو" بارها ياد شده است و آن را پس از «گياه درمانی»، و پا‌يه ی دوم بر می شمرده اند. شماری از پژوهندگان، "خشتره وئيريا"، مينو‌ی نگهبان ابزار را، نگهبان «کارد درمانی» پنداشته‌اند.

در دينکرت ۴ آمده است که اگر پزشکی نخست با روش گياه درمانی، برای درمان بيماری کوشيد و سودی نگرفت. چنان چه آزموده باشد می‌تواند از برای درمان زخم ها، غده‌ها، قطع اندام و مفاصل از کارد ياری گيرد.

پيش از مکتب مزديسنا، کسانی بودند که بدون داشتن آزمون و گواهينامه، دست به جراحی بيماران زده، بسياری از آنان را به کام مرگ می‌کشاندند و می‌توان گفت پايه و رسم و روشی برای اين کار بنيان نهاده نشده بود. ولی با روی کار آمدن مکتب مرديسنا و بنابر باورها آن مکتب، يک تن جراح هنگامی می‌توانست يک مزداپرست را عمل نمايد که نخست سه بت‌پرست را به شايستگی و نيکی عمل کرده بود و گرنه جز اين گناهی که مرتکب شده‌ بود همانند گناه زخم عمدی و سزاوار کيفر می‌ شد. در وندیداد پرگرد ۷ ند ۳۶تا ۴۰ آمده است:

«ای پاک دادار دو گيتی اگر مزداپرستان بخواهند عمل کنند نخست هم نوع خود مزداپرست را بيازمايند يا بت‌پرست؟ اهورامزدا فرمود: اگر وی نخست يک بت پرست را عمل کرد و مرد، دوم بار بت پرست را عمل کرد و مرد، سوم بار بت پرست را عمل کرد و مرد، آنگاه خواهان عمل تا جاودان ناآزموده است. پس نبايد يک مزداپرست را در عمل زيان رساند. اگر چنين کرد بايد زيان ديده را با دريافت کيفر از برای گناه عمدی جبران نمايد، اگر او نخست يک بت‌پرست را عمل کرد و تن درست در آمد دوم بار بت پرست را عمل کرد و تن درست درآمد سوم بار بت پرست را عمل کرد و تن درست در آمد پس او جاودان آزموده است و به دلخواه می‌تواند، چون پزشکی آن ها را بيازمايد، به دلخواه يک مزداپرست را عمل کند، به دلخواه يک مزداپرست را درمان نمايد».

در ميان ايرانيان تريتا نخستين کسی بود که در جراحی دست داشته است چنان که در بندهش آمده است:

«اهورامزدا کاردی زرين به تريتا بخشيد تا با آن کارد درمانی کند و بيماران را با آزمود‌گی درمان نمايد».

پسين تر در کتاب ها پهلوی، "سئنامرو"، که در کنار درخت "ويسپوبيش"، می‌زيسته است را به نام جراح چيره دست شناسايی کرده است که پسين ترک و در پارسی به چهره ی سيمرغ حکيم درآمد و کارهای شگفت‌آور نمود.

 

 بی هوشی

آشکار است که عمل جراحی در صورتی امکان دارد که ابزار بی هوشی در دسترس باشد. اگر يک عمل سطحی کوچک بدون بی هوشی وآن هم به سختی انجام گيرد، برای شکاف های بزرگ شدنی نيست.

در ايران باستان « می» يا شراب، يکی از ابزارهای بی هوشی بوده است يعنی به راستی کار «نارکوز» را انجام می‌داده است. امروز در اثر آزمايش و بررسی پی برده ايم که می يا شراب به گونه ميانگين، در بر دارنده ی ۳۰ درسد الکل است و همچنين ثابت شده است هنگامی که ميزان الکل در يک ليتر خون به سه سانتيمتر مکعب برسد در فرد نشانه تحريک شادی و غم پديد می‌آيد ولی اگر ميزان الکل خون بالا تر رود و به ۵ سانتی‌متر مکعب در يک ليتر برسد. مستی کامل و خواب ‌آورد است ولی گمان می رود که برای جراحی بسنده نباشد و در ايران باستان داروی بی هوشی نيز وجود داشته است.

در اوستا از گياهی به نام بنگ که در زبان پهلوی به گونه منگ در آمده، نام برده شده که معنی نام آن «بی هوشی» است. چنان که در "ارتای ويراف نامک"، باب ۲بند ۳ آمده است:

«هنگام شاهنشاهی اردشير بابکان

موبدان موبد ارتای ويراف در

 اثر نوشيدن چند جام پياپی می‌ آميخته با منگ

 شتاسپان به خواب و بی هوشی گراييد و به گردش مينوی پرداخت».

 از اين گياه بنگ، گذشته نگاران بيگانه نيز ياد نموده‌اند؛ هردوت در سده پنجم پيش از ميلاد می‌نويسد:

«نژاد سکيت‌‌ها تيره‌ای از ايرانيان، از گياه کانابيس دانه برگيرند و به زير چادرهای نمدی خود خزند و آن را روی سنگ گداخته ريزند آن چنان که دود از آن ها برخيزد و به اندازه‌‌ای بخار پراکند که بخار هيچ گرمابه‌ای به پای آن نرسد. سکيت ها در اثر اين بخار به خروش و شادمانی آيند و از هر گرمابه‌ای برای آن ها بهتر است».

در سده نخست ترسايی پلی نيوس يکی ديگر از گذشته نگاران يونانی می‌نويسد:

«در بلخ و کرانه رود بوريس، "تنس" گياه شگفت‌آوری است که اگر آن را با مرمکی و شراب آميزند چون خورند چيزهای شگفت‌آميز به تصور آن ها آيد و از خود بی خود شوند تا اين که معجونی از ميوه کاج و فلفل آميخته با شراب خرما و عسل بخورند و به حال آيند».

به گمان بسيار گياه شگفت‌آميز پلی نيوس همان «کانابيس» باشد که هردوت از آن ياد کرده است. گياه «کانابيس» دو تيره‌ی مهم دارد: يکی «کانايس آنديکا» و ديگری «کانابی ساتيوا» که اين دومی همان «کنف»است که تخم‌ آن را شاهدانه گويند و در پهلوی شهدانک شده و سکرآور است.

 به دو انگيزه «کانابيس» همان بنگ اوستايی است:

 ۱ـ تخم «کانابيس»، شهدانه نيز سکرآور است و در تازی بذرالبنج، يا تخم بنج يا بنگ گويند.

 ۲ـ اين که لفظ«کانابيس» در زبان های اسلاو تقليدی از سکيت ها همانند بنک است چنان که در روسی، پنکه و در لهستان، پينکا و در چک اسلواکی، پنک گويند و همه يادآور واژه بنگ اوستايی است. پس بنگ همان است که در خداینامک بارها به نام داوری بيهوشی ياد شده چنان که فردوسی آورده است:

 

بفـرمـود تـا داوری هـوش  ‌بـر              در افکنـده در جام می چـاره‌گـر

بدادند و چون خورد بی هوش گشت             تو گفتی که بی ‌جان و بی‌توش گشت

 

همچنين در شاهنامه از گياه بنگ نامبرده شده است چنان که فردوسی آورده است:

 

به افسون سبک سوسن تيـز چـنگ               بـه جام می‌افکند يک پـاره بنگ

چون آن جام را خورد شد مست مـرد              ورا بنگ و می سخت بی هوش کرد

 

 شکاف رستمی

 بنا بر نوشته های خداینامک، چون باروری رودابه زن زال ـ سپهدار زابل ـ به ۹ماهگی رسيد و از درد فراوان رنج می برد، سئنامرو فرمان داد تا رودابه را با جام های پياپی از می (شراب) خواباندند و با دشنه‌‌ای تهيگاه او را شکافته، کودک را بيرون آوردند و سپس جايگاه زخم را دوخته و آميخته‌ای از گياه و شير و مُشک را بر آن نهاده و بستند، چنان که فردوسی آمده است:

 

چنين گفت سيمرغ  کاين غم چراست         به چشم هژبر  اندرون نم چـراست

از اين سـرو سيميـن بر مـاهروی         تـو را کودک آيـد يـکی نامجوی

نيـايد بــه گيتـی ز راه رهــش          بـه فـرمـان دادار نيـکی دهش

بيـاور يکـی دشـنـه آبگـــون         يکـی مـرد بينـا دل پر فسون

نخستيـن به می ماه را مست کــن        ز دل بيم و انديشـه را پست کـن

تو بنـگر کـه بينـا دل افسون کـنـد        ز پهـلوی او بچـه بيـرون کنـد

شـکـافـد تـهـی‌گـاه سرو سـهـی         نـباشـد مـر او را زدرد آگهـی

وزو بچـه ی شيـر بيـرون کشـد        همـه پهلـوی ماه در خون کـشـد

وزان پس بدوزد کجا کـرد چـاک       ز دل دور کن ترس و تيمار و باک

گياهی که گويم با شيـر و مشـگ      بکوب و بکن هر سه در سايه خشک

بـسـای و بـپـالـای بر خستگيش       ببينـی هـم انـدر زمـان رستگيش

بر آن مال زان پس يکی پر من            خـجـستـه بـود سـايـه و فـر من

...

بيامد يکی مـوبـد چيـره دسـت        مر آن ماهرخ را به می‌کرد مـسـت

شکـافيد بی رنـج پهـلـوی مـاه          بتـابيـد مـر بـچـه را سـر ز راه

چـنـان بی‌گزندش بـرون آوريـد          که کس در جهـان اين شگفتـی نديد

دو دستش پر از خون ز مادر بـزاد           نـدارد کــی ايـن چنين بچه ياد

شبان روز مادر ز می خفـتـه بـود         ز می خفته هم دل زهُش رفـته بود

همان زخمگـاهش فرو دوخـتـنـد         بـه دارو هـمـه درد بـسپـوختنـد

 

گفتگو در پیرامون شکاف رستمی

بنابر باور ايرانی، سئنامرو (سيمرغ)، دستور داد شکم رودابه را باز کرده زهدان را بشکافند و رستم بدين گونه به گيتی پا نهاد و اين شکاف به نام «شکاف رستمی» ناميده می‌شود ولی باور اروپايی متفاوت است:

۱ـ الهه پزشکی يونان به نام آپولون شکم کرنی را باز کرد و پدر پزشکی يونان آسکلپسيوس از وی زاده گرديد يعنی به وسيله‌ی «شکاف اسکلپيسن».

 ۲ـ‌ ژوليس سزار فرمان داد پس از ده دقُقه از مرگ مادران بارور شکم آن ها را شکافته کودک را نجات دهند و به شکاف «سزارُن» سرشناس شد.

 ۳ـ خود ژولس سزار بدين‌وسيله از مادر زاده شده بود.

باور نخست و سوم اروپايی درستی ندارد چه نخست «شکاف اسکلپسين» به وسيله‌ی يک الهه روی زهدان الهه‌ی ديگر به عمل آمده است و موهومی بيش نيست، دوم اين که اگر ژولس سزار خود به وسيله‌ی «شکاف سزارين» زاده شده بی شک پس از مرگ مادرش بوده و حال آن که در هنگام گشایش کشور «گل» مادر سزار زنده بوده است بنابراين، اين گفته درست نيست. تنها «شکاف رستمی» و «شکاف سزاری» را می‌توان درست دانست. اينک در چگونگی «شکاف رستمی» گفتگو می‌نماييم:

 

 ۱ـ بی هوشی

 به گونه ای که در «شکاف رستمی» اشاره شد بی هوشی به ياری مِی‌ انجام گرفته و امروز می‌دانيم که می به انگيزه داشتن الکل، مستی، سستی و گيجی می‌آورد ولی توانايی ندارد حس درد را از ميان ببرد و يک چنين شکافی بی‌گمان همراه با داروی بی هوشی ايران باستان يعنی آميخته‌ای از شراب و بنگ بايد صورت گرفته باشد که در اين جا از بنگ اشاره‌ای نرفته است.

 ۲ـ دوختن

آيا دوختن زهدان ممکن بوده است؟ برابر اسناد و تاريخ، در سده شانزدهم در فرانسه و در سده هفدهم در آلمان چنين مرسوم بود که زهدان را ندوخته داخل شکم می‌کردند و برآيند، اين که مادر هم فوت می‌کرد. ولی در سال ۱۸۷۶پرو باور داشت بايد پس از بيرون آورد کودک، زهدان و لوله و تخمدان را بردارند. کوتاه آن که، نخستين کسی که زهدان را دوخت کهرر بود و سپس لمبر روش دوختن را تکميل ساخت يعنی در دوختن، زهدان و پرده‌ی «صفاق» را جداگانه شرط کاميابی دانست و این کار هم در سده نوزدهم اجرا شد.

 ۳ـ ابزارهای پلشت‌بری و ابزار گوناگون عمل

 در امکان وجود يا نبود آن جای گفتگو و درنگ است. چون تاريخ درباره‌ی هر دو شکاف يعنی رستمی و سزارين تاکنون حکمی نداده و آغاز هر دو از داستان است. بهتر است ما ايرانيان داستان ملی خود را پذيرفته، در برابر شکاف سزارين از شکاف رستمی بهره بريم[7].

 

 4 ـ مانتره درمانی

 تلقين در درمان برخی از بيماری های روانی هوده ای نيکو بخشيده است و بايد با برپايی يک پيرامون آرام وآسوده با کوشش در همدردی و آرامش روحی همراه باشد تا بر اراده‌ی بيمار چيرگی يابد. البته از تلقين منفی بايد دوری جست، تلقين بايد مثبت باشد يعنی از درد و بيماری سخن گفته نشود بلکه از به دست آوردن تن درستی نويد داده شود و هوده‌ای که از آن گرفته شده در بيماری های روانی است که خود در اثر انديشه نادرست در بيمار پيدا شده است. مانند اين که شخص بيمار نيست و خود را بيمار می‌خواند و سرچشمه‌ی اين انديشه و تلقين بر وجدان خودِ وی هم نا آشکار و به راستی غيرارادی است.

 در ايران باستان تلقين با نيايش نيز همراه بوده است و آن را روی هم رفته مانتره می‌ناميدند و اين روش درمان را مانتروبئشه‌زو يا «مانتره درمانی» می‌ناميدند. در مکتب مزديسنا باور داشتند آن که از «گياه درمانی» و «کارد درمانی» هوده نگرفته است بايد با ايمانی پاک از مانتره درمان جويد و مانتره پزشک مهم تر از همه است. در ارديبهشت يشت بند ۶آمده است:

«از اشا (پاکی و راستی) درمان جوييد، از داد درمان جوييد، از گياه درمان جوييد، از کارد درمان جوييد، از مانتره درمان جوييد که درمان دهنده، درمان دهنده‌تر، درمان دهنده‌ترين است».

 مانتره در ديدِ آريايی

 آرياييان می‌پنداشتند که در شماری از واژه های مانتره که به زبان رانده می‌شود، در برخی واژه های گفتاری نيرويی نهفته است که خدايان را به همراهی می‌‌کشاند و انسان را توانا می‌سازد که بر دردها و آسيب‌ها پيروز شود. بنابراين مانتره ترفندی کارساز و نيرومند بود که در برابر آن ها به کار می‌رفت ولی باور نخستين آرياييان در برابر اثر مانتره ساده بود پس باورهای آن ها بخردانه به شمار می‌رفت ولی پسين تر کم کم به خرافات آلوده شد و انديشه کردند مانتره می‌تواند برخی از کسان آدمی را که دارای توانايی  ويژه هستند به هر امری توانا سازد و با سخن مانتره مينو‌ی ايريامن را از خود خشنود سازند. چنان که در ونديداد پرگرد ۲۰بند ۱۰ـ۱۲ آمده است: «با همه دردها، آسيب‌ها، مرگ‌ها، نظرهای ناپاک رويارويی می‌نمايم، بشود که ايريامن ارجمند بپسندد تا به ياری مردان و زنان، برای ياری از منش پاک به سوی ما‌ آيد، با پاداش گران بهايی که در خور باور است، من از او پاداش دلخواه دادگری را خواستارم، بشود که ايريامن اراده کند براند همه دردها، آسيب ها، مرگ ها، نظرهای ناپاک».

 مانتره در مکتب مزديسنا

هنگامی که يونانيان از آپولون خدای دارو و درمان، بابلی ها و آشوريان، از بت ها و الهه‌ها درمان می‌جستند و برخی مانند کلدانيان با اوهام و خرافات دست به دامان جادوگران می‌زدند، ايرانيان اهورا مزدا را بئشه‌زه يعنی «آسيب‌زدا»، بئشه زيوتمه يعنی «درمان‌بخش‌ترين» و پشوتنا يعنی «نگهدارتن» می‌‌خواندند و در هنگام بيماری در اثر باور از وی درمان می خواستند و باور داشتند زمزمه‌ی سخن مانتره از همه برتر است. چنان که در هرمزد يشت بند  ۱ـ ۴ آمده است:

«پرسيد زرتشت از اهورامزدا کدام سخن از پاک مانتره بزرگوارتر است که سراينده را زور و نيرو افزايد که در دل و نفس وی آشکار شود، کدام نيرومندترين، پاکی افزاینده‌ترين، تن درستی بخش‌ترين، چاره‌بخش ترين، انگره مينو و دُرج زادترين است؟

اهورامزدا فرمود:

«ای اسپيتمان زرتشت! نام من و سخن مقدس من نيرومندترين، پاکی افزاينده‌ترين، تن درست‌ بخش‌ترين، چاره‌بخش ترين انگره‌مينو و دروج زداترين است .

 کسی که نام مرا زمزمه کند، سخن مانتره را زمزمه کند مانند جشون پشت، زره پيش سينه، به ضد انگره‌مينوی نابکار بکار رود نه درد به وی رسد نه آسيب، قدرت اين سخن چنان است که گويی هزار مرد يک مرد را نگهبانی کند».

و هم‌چنين در ارديبهشت يشت بند ۷־۹آمده است:

«ای بيماری‌ها نابود شويد، ای مرگ نابود شو، ای آسيب رسانندگان نابود شويد، ای پتيارگان نابود شويد، ای آزار رسانندگان نابود شويد، ای تب نابود شو، ای پليدترین تب نابود شو، ای مايه‌ی درد و رنج و بيماری نابود شو، ای ترومتی نابود شو، ای پئيری ميتی نابود شو ای بد نظر نابود شو، ای جهی کا نابود شو، ای باد طرف شمال، ای بادی که از سوی پليدی ها می‌آيی نابود شو».

 

 مانتره در مکتب اکباتان

 گذشته نگاران بيگانه نيز از اين روش درمان در ايران باستان نام برده‌اند چنان که پلوتارک در سده ششم پيش از ميلاد می‌نويسد:

«سردار يونانی تمستوکلس که در مکتب اکباتان راه يافته بود

پزشکان مغ را ديده بود که با نيروهای فرا گيتی بيماران را درمان می‌کردند

و آن را دانش مغی می‌گفتند و کمتر به بيگانگان ياد می‌دادند و جزو دانش های پنهانی بود».

 

راهکار نفسانی در دانشکده‌ی گندی شاهپور

 پزشکان دانشکده پزشکی گندی‌شاهپور در درمان برخی از بيماری ها «راهکار نفسانی» به کار می‌برند چنان که جبرئيل پوربوخت ایشو در سال ۲۱۳هجری از گندی‌شاهپور به دربار هارون‌الرشيد فراخوانده شد. هارون از وی خواست يکی از نديمه‌ها را که به فلج دستِ راست دچار شده بود درمان بخشد. جبرئيل بوخت ایشو دستور داد نديمه را آوردند و به هنگام ديدن وی بدون سرآغاز چنان دست پيش برد که انگار می‌خواهد وی را از ستر عورت بيندازد. کنيزک بی‌درنگ چنان دست پيش برد و بر دست جبرئيل زد که هارون شگفت زده گرديد.

 

 ابسرواسيون

 در ميان زرتشتيان هنوز به پيروی از باورها مکتب مزديسنا روش درمان با مانتره رواج دارد و اين برابر درمان کليسايی اروپاييان در سده های گذشه به نام «اگزرسيسم» می‌باشد.

اين گونه درمان که به حقيقت بايد آن را «درمان مذهبی» ناميد بدين‌ گونه اجرا می‌شود:

 بيمار را شستشو داده صمغ ها و گياهان ويژه، مانند صندل، کندر و عود را در مجمری روی آتش می‌ريزند و سراينده‌ی مانتره با گفتار زير و بم با يک آهنگ ويژه موسيقيايی اين تلقين و نيايش را برای بيمار می‌سرايد و کم و بيش يک نوع پسيکوموزيکوتراپی انجام می‌گيرد و اثر آن به گونه ناآشکار روی دستگاه روانی و عصبی يک نوه عمل تورپياژ محسوب می‌شود زيرا بيماران در پايان اين مراسم يک نوع حالت شعف و اميدواری در خود حس می‌نمايند. در باره ی کارايی و چگونگی عمل مانتره می‌توان باورها دارمستتر را در زير بازگو داشت:

«دعای آدمی معمولاً‌ برابر با گيتی است، انسان نيازهای ساده‌ی خود را در برابر هر چيزی به هنگام نبود آن ضمن نيايش می‌خواهد چنان چه برابر مقررات گيتی همان مقصود بايد موجود شود، بنابراين انسان می‌بيند که دعای او برآورده می‌گردد.

 

از اين موضوع چنين هوده می‌گيرد که نيايش هوده مند است و به شُوند(دليل) نابی نيت و باور و سادگی طبع در هر چيزی،

شُوند فرا گيتی را بر شُوند طبيعی برتری می‌دهد،

همين رسيدن به هدف، باور ايرانيان را درباره کارايی مانتره راسخ‌تر می‌سازد».

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم آبان 1384ساعت 19:24  توسط باربد  | 

فردوسی و اهميت شاهنامه


محمدعلی فروغی

شاهنامه فردوسی هم از حيث کميت هم از جهت کيفيت بزرگترين اثر ادبيات و نظم فارسی است، بلکه ميتوان گفت يکی از شاهکارهای ادبی جهان است، و اگر من هميشه در راه احتياط قدم نميزدم، ميگفتم که شاهنامه معظمترين يادگار ادبی نوع بشر است

تاريخ ملی ايرانيان
نخستين منت بزرگی که فردوسی بر ما دارد احيا و ابقای تاريخ ملی ماست. هرچند جمع آوری اين تاريخ را فردوسی نکرده و عمل او تنها اين بوده است که کتابی را که پيش از او فراهم آمده بود بنظم آورده است وليکن همين فقره کافيست که او را زنده کننده آثار گذشته ايرانيان بشمار آورد. چنانکه خود او اين نکته را متوجه بوده و فرموده است: " عجم زنده کردم بدين پارسی " و پس از شمارهء اسامی بزرگانی که نام آنها را ثبت جريدهء روزگار ساخته می گويد
چون عيسی من اين مردگان را تمام ـ سراسر همه زنده کردم بنام

ايرانی بی شاهنامه: چرخ چنبر
اگر فردوسی شاهنامه را نظم نکرده بود اين روايات بحالت تاريخ بلعمی (ترجمه و تلخيص تاريخ محمدبن جريرطبری) و نظاير آن در ميآمد که از صدهزار نفر يک نفر آنها را نخوانده بلکه نديده است، و شکی نيست در اينکه اگر سخن دلنشين فردوسی نبود، وسيلهء ابقای تاريخ ايران همانا منحصر بکتب امثال مسعودی و حمزه بن حسن و ابوريحان ميبود که همه بزبان عرب نوشته شده و اکثريت عظيم ايرانيها از فهم آن عاجزند. شاهنامه فردوسی از بدو امر نزد فارسی زبانان چنان دلچسب واقع شده که عموما فريفته آن گرديده اند. هرکس خواندن ميتوانست، شاهنامه را ميخواند و کسی که خواندن نميدانست در مجالس شاهنامه خوانی برای شنيدن و تمتع يافتن از آن حاضر ميشد. کمتر ايرانی بود که آن داستانها را نداند و اشعار شاهنامه را از بر نخواند و رجال احيا شدهء فردوسی را نشناسد. اگر اين اوقات ازين قبيل مجالس نمی بينی و روايت آن اشعار را کمتر ميشنوی، از آن است که شدايد و بدبختيهای عصر اخير محور زندگانی ما را بکلی منحرف ساخته و بقول معروف چرخ ما را چنبر کرده بود

وظيفه هر ايرانی
بعقيدهء من وظيفه هر ايرانی است که اولا خود با شاهنامه مانوس شود، ثانيا ابناء وطن را بموانست اين کتاب ترغيب نمايد و اسباب آن را فراهم آورد. مختصر، فردوسی قباله و سند نجابت ملت ايران را تنظيم فرموده، و همين کلمه مرا بی نياز ميکند از اينکه در توضيح مطلب و پافشاری در اثبات مقام فردوسی از اين جهت بطول کلام بپردازم

وقايع تاريخی و اعتقاد به حقيقت
بی موقع نميدانم که جواب اين اعتراض را بدهم که: غالب رواياتی که فردوسی در شاهنامه نقل کرده، يا تمام عاری از حقيقت است يا مشوب بافسانه ميباشد و درين صورت چگونه ميتواند سند تاريخ ما محسوب شود؟ غافل نبايد شد از اينکه مقصود از تاريخ چيست و فوايد آن کدام است. البته در هررشته از تحقيقات و معلومات حقيقت بايد وجهه و مقصود باشد و خلاف حقيقت مايهء گمراهی است. اما در اين مورد مخصوص، مطابق واقع بودن يا نبودن قضايا منظور نظر نيست. همه اقوام و ملل متمدن مبادی تاريخشان مجهول و آميخته بافسانه است و هراندازه سابقهء ورودشان بتمدن قديمتر باشد اين کيفيت در نزد آنها قويتر است، زيرا که در ازمنهء باستانی تحرير و تدوين کتب و رسائل شايع و رايج نبود، و وقايع و سوانحی که بر مردم وارد ميشد فقط در حافظهء اشخاص نقش ميگرفت و سينه به سينه از اسلاف باخلاف ميرسيد و ضعف حافظه يا قوت تخيل و غيرت و تعصب اشخاص، وقايع و قضايا را در ضمن انتقال روايات از متقدمين به متاخرين متبدل ميساخت و کم کم بصورت افسانه در می آورد. خاصه اينکه طبايع مردم عموما بر اين است که در باره اشخاص يا اموری که در ذهن ايشان تاثير عميق می بخشد افسانه سرايی ميکنند، و بسا که بحقيقت آن افسانه ها معتقد و نسبت بآنها متعصب می شوند

مايهء اتحاد: يادگار گذشته
حاصل اينکه تاريخ باستانی کليهء اقوام و ملل بالضروره افسانه مانند است. هر قومی برای اينکه ميان افراد و دسته های مختلف او اتفاق و اتحاد وهمدری و تعاون موجود باشد، جهت جامعه و مابه الاشتراک لازم دارد؛ و بهترين جهت جامعه در ميان اقوام و ملل، اشتراک در يادگارهای گذشته است، اگر چه آن يادگارها حقيقت و واقعيت نداشته باشد. چه شرط اصلی آنست که مردم بحقيقت آنها معتقد باشند، و ايرانيان همواره معتقد بوده اند که پادشاهان عظيم الشان، مانند جمشيد و فريدون و کيقباد و کيخسرو داشته و مردان نامی مانند کاوه و قارن و گيو و گودرز و رستم و اسفنديار ميان ايشان بوده که جان و مال و عرض و ناموس اجدادشان را در مقابل دشمنان مشترک مانند ضحاک و افراسياب وغيره محافظت نموده اند. به عبارت اخری، هر جماعتی که کاوه و رستم و گيو و بيژن و ايرج و منوچهر و کيخسرو و کيقباد و امثال آنان را از خود ميدانستند، ايرانی محسوب بودند و اين جهت جامعه، رشتهء اتصال و مايهء اتحاد قوميت و مليت ايشان بوده است

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم آبان 1384ساعت 23:27  توسط باربد  | 

"ابوالفضل ایلچی بیگ"! نفرت ايرانيان و خيانت و رسوايي .... جوانان ايران بدانيد
در طول سده ی گذشته،برخی از سیاستمداران و رهبران بیگانه، به دلیل اقدامات و توطئه هایی که بر ضد منافع ملت ما انجام داده اند مورد نفرت و نفرین ایرانیان واقع گشته و چهره هایشان در حافظه ی تاریخی ما همچون اهریمنانی بدکردار و دژخو نقش بسته است:

-کلنل لیاخوف روسی: عامل به توپ بستن مجلس دموکراتیک ملت ایران

-وینستون چرچیل انگلیسی: مسبب اصلی اشغال نظامی ایران در شهریور ۱۳۲۰ و همچنین کودتای استعماری مرداد ۱۳۳۲

-ژرژ استالین گرجی-روسی: عامل کشتار و تبعید دهها هزار ایرانی ساکن قفقاز،از رهبران کشورهای اشغالگر ایران در شهریور ۱۳۲۰ و سیاه تر از همه،مسبب اصلی قائله ی منحوس فرقه ی دموکرات آذربایجان در سالهای ۱۳۲۴ و ۱۳۲۵

-جمال عبدالناصر مصری: رهبر و تئورسیون جنبش ضدایرانی پان عربیسم و مخترع واژه ی جعلی "خلیج عربی"

-ژنرال هایزر آمریکایی: مامور اجرای پروژه ی استعماری تسلیم ارتش ایران به کارگزاران جمهوری اسلامی

-صدام حسین عراقی: عامل کشتار و تبعید صدها هزار ایرانی شیعه و کرد ساکن عراق و آغازگر و تحمیل کننده ی جنگ ویرانگر هشت ساله بر ملت ما

هر یک از این تبهکاران به سهم خود، کم یا بیش در ناکامی ها و ناخوشی هایی که ملت ما در قرن اخیر داشته است،نقش ایفا نموده اند.اما در این میان،نام یک اهریمن دیگر که می بایست دقیقا در کنار این نامهای نفرت انگیز قرار بگیرد،سخت خالی به نظر می رسد:

"ابوالفضل ایلچی بیگ"!


ایلچی بیگ،در ۷ ژوئن سال ۱۹۳۷ در روستای "کلکی" نخجوان زاده شد.وی در کودکی پدرش را که سرباز ارتش شوروی در جنگ با آلمان نازی بود،از دست داد.نام اصلی خانوادگی او "قادوروقلو اوغلو علی اف" بود که بعدها این نام را به دلیل تمایلات شووینیستی اش به "ایلچی بیگ" تغییر داد.استدلال وی برای این تغییر نام این بوده که بدلیل عربی بودن واژه ی ملت،،بر آن شده تا از واژه ی ترکی-مغولی "ایل" بهره ببرد تا بتواند به جای "ملیتچی" (ملی گرا/ناسیونالیست)،"ایلچی" خوانده شود! از آنجایی که در روستای وی،مدرسه ای نبوده است،ایلچی بیگ کلاس های اول تا هفتم را در روستای مجاور "اونوس" گذراند.به گفته ی خود ایلچی بیگ،وی وقتی هشت ساله بوده است،شاهد "فاجعه" ی آذربایجان جنوبی (؟!) بوده.وی در این باره با لحنی حزن آلود،ماجرای گریز بزدلانه ی چند صد هوادار خودفروخته ی دارودسته ی پیشه وری - همانهایی که شعار "مرگ هست و بازگشت نیست" شان،گوش فلک را کرده بود!- به اران را چنین روایت می کند:

" من نمی دانستم که این فاجعه در چه سالی روی داد.بعدها فهمیدم که در سال ۱۹۴۶ روی داده است.مردان،زنان و دختران،با شیرجه زدن به درون رود ارس در نیمه شب،خودشان را به شمال رسانده و به روستای ما می آمدند.آنها شبانه بر در خانه هایمان می کوبیدند و ما هم عادت کرده بودیم که در را به رویشان بگشاییم...مردمی که همه ی انواع درد و رنج را تحمل کردند."

پس از ورود به دانشگاه باکو در سال ۱۹۵۷،به دلیل گرایشهای متعصبانه ی مذهبی،به تحصیل در رشته ی عربی شناسی دانشکده ی مطالعات شرقی این دانشگاه مشغول شد و در سال ۱۹۶۲ فارغ التحصیل شد و پس از آن به عنوان کارمند سفارت جمهوری سوسیالیستی آذربایجان شوروی به مصر اعزام شد.در بازگشت،ایلچی بیگ به عنوان استاد در دانشگاه دولتی باکو مشغول به کار شد.او که ناسیونالیستی متعصب محسوب می شد، حتی در اوج دوران قدرت کمونیست ها به سخنرانی های ضدروسی-ضدکمونیستی در دانشگاه مبادرت می کرد و به همین دلیل در 15 ژانویه ی 1975 به زندان افتاد و یکسال و نیم را در حبس کمونیستها به سر برد..وی پس از آزادی از زندان،رهبری یک سازمان زیرزمینی به نام "وارلیق" را در دهه ی ۱۹۸۰ بر عهده گرفت.ایلچی بیگ، رهبری "جنبش آزادی ملی" را در سال ۱۹۸۸ و "جبهه ی خلق" را در ۱۹۸۹ به عهده گرفت و سرانجام با کوشش های همین جبهه،اران (آذربایجان شمالی) را به یک واحد سیاسی مستقل تبدیل کرد.در نخستین انتخابات پس از استقلال،ایلچی بیگ با کسب حدود ۶۰ درصد آرا به عنوان رئیس جمهور آذربایجان انتخاب شد.

با به قدرت رسیدن ایلچی بیگ،پان ترکیست های افراطی محور باکو-آنکارا عملا قدرت را در جمهوری آذربایجان به دست گرفتند.برای مثال،"اسکندر حمیداف"،رهبر شاخه ی آذربایجانی جنبش فاشیستی "گرگهای خاکستری" (بوزقوردلار)،توسط ایلچی بیگ به منصب مهم و حساس وزارت امور داخله ی این کشور گماشته شد و به زودی سیل شبه نظامیان تبهکار ترکیه روانه ی اران شدند.گرگهای خاکستری با استفاده از موقعیت بدست آمده به درون تشکیلات امنیتی جمهوری آذربایجان رخنه کرده و کنترل بخشهای حساس و کلیدی آن را در دست گرفتند.از این پس آنها می توانستند در اجرای آدمکشیهای وحشیانه شان،از آزادی عمل کامل برخوردار باشند.آنها همچنین با همکاری سرویسهای اطلاعاتی ترکیه،شبکه ی تروریستی بنیادگرایان افغانی و شبه نظامیان تروریست چچنی،اقدام به سازماندهی یک شبکه ی بزرگ آدمکشی در منطقه نمودند که در جریان جنگ چچن،نقشی بسیار مخرب در ایجاد تنش و کشتارهای خونین در چچنستان و سپس در خود آذربایجان و بر ضد اقلیتهای مسیحی این کشورو بویژه ارمنی هاایفا نمود.در واقع،کشتارهای خونینی که در سال ۱۹۹۲ بر ضد ارامنه صورت گرفت و منجر به بسیج عمومی ارمنی های درون و بیرون قراباغ،برای جلوگیری از وقوع یک ژنوساید دیگر شد،دقیقا بدست همین فاشیستهای عمدتا ترک تبار گرگ های خاکستری و همپالکی های عرب-افغانشان صورت گرفت.

برای نمونه،در تاریخ ۱۰ آوریل ۱۹۹۲،شبه نظامیان گرگ های خاکستری همراه با یگان هایی از ارتش آذربایجان،روستای ارمنی نشین "ماراغار" را در شمال شرقی قراباغ مورد یورش قرار دادند.آنها با اره سر ۴۵ روستایی را از بدن جدا ساخته و پس از به اسارت گرفتن ۱۰۰ زن و کودک بیگناه و غارت و تاراج دارایی های اهالی ده،همه ی خانه های آن را به آتش کشیدند.و البته این تنها مشتی از خروار بود و دهها مورد این چنینی در دیگر مناطق ارمنی نشین جمهوری آذربایجان،به ویژه در "سومقیت" به دست نژادپرستهای خونخوار ترک صورت گرفت.برای آنکه تصویر بهتری از ژرفای دیدگاههای شووینیستی ایلچی بیگ به دست آوریم،بهترین سند،یعنی سخنرانی شخص وی را در سال ۱۹۹۲ درباره ی مسئله ی ارامنه با هم مرور می کنیم:

"اگر یک ارمنی تا اکتبر امسال در باکو باشد،آذریها {منظور دارودسته ی فاشیست گرگهای خاکستری است!} او را در میدان مرکزی باکو حلق آویز خواهند نمود."

در جریان جنگ قراباغ/ارتساخ،ایلچی بیگ ضمن عقد قراردادهای نظامی با ترکیه و دریافت تسلیحات و افسران آموزش دهنده از این کشور،از همه روشهای غیرانسانی برای شکست دشمن بهره برد.بمباران روستاهای بی دفاع،موشکباران شهرها،کشتار کودکان،منفجر کردن لوله های گاز،....اما هیچ یک از این روشها سودی نبخشید و ارتش آذربایجان که دارای شمار معتنابهی سربازان کرد،تالش و لزگی تبار-که قطعا خواستار شکست شووینیستهای ترک بودند- بود،به دلیل تفرقه ی حاکم و مدیریت بسیار ضعیف دولت ایلچی بیگ،دچار شکستهای سنگین شد و کل منطقه ی قراباغ کوهستانی،به همراه بخشهای وسیعی از سرزمینهای اطراف آن به تصرف نیروهای ارمنی درآمد.


وی حتی با مردم هم تبار خویش نیز رفتاری مستبدانه و ستمگرانه داشت و صدها تن از مخالفان سیاسی اش را به زندان ها و سیاهچاله های مخوف افکند،به طوری که در زمان زمامداری اش،دولت آذربایجان هدف دهها مورد اتهام درباره ی نقض حقوق بشر از سوی سازمانهای بین المللی فعال در این زمینه قرار گرفت.

در زمینه ی مسائل اقتصادی نیز،دولت ایلچی بیگ،چنان کشورش را به مهلکه ی افلاس و ورشکستگی انداخته بود که پدر را وادار به فروش دخترش در قبال یک بسته ماکارونی می کرد! همین فقر و تنگدستی شدید بود که منجر به ایجاد یکی دیگر از موارد سیاه کارنامه ی دولت مستعجل ایلچی بیگ،یعنی گسترش فاجعه آمیز فحشا و تجارت سکس در جمهوری آذربایجان شد که عمدتا به دست بنگاه های ترک صورت می گرفت. فیروز هاشم اوف روزنامه نگار و تاریخ شناس برجسته جمهوری آذربایجان پیرامون این مسئله چنین می گوید:

"دار و دسته ابوالفضل ایلچی بیگ آذربایجان را مرکز فاحشه، به دنیا معرفی کردند و نه تنها وطن، بلکه ناموس آذربایجان را نیز فروختند."

سیاستهای ضدایرانی ایلچی بیگ

به عنوان یک پان ترکیست دوآتشه،ایلچی بیگ همواره نسبت به مناطق آذری نشین ایران که از پگاه تاریخ،جزئی جدایی ناپذیر از این خاک مقدس بوده اند،چشمداشتهای توسطه طلبانه و تجاوزکارانه داشت.وی در دوره ی پیش از استقلال اران،با جدایی خواهان خودفروش آذری نما،رابطه ی سیاسی محکمی داشت و بویژه در مقطع فروپاشی حکومت شاهنشاهی،مشوق بازگشت فرقه چی ها و دیگر پان ترکیستها به ایران و تبلیغ برای "وحدت" (بیرلیک) دو آذربایجان،یا به عبارت بهتر آذربایجان و اران،بود.در مقطع پس از استقلال،وی به عنوان رئیس جمهور آذربایجان،علنا و رسما،سخن از "آزادسازی آذربایجان جنوبی" زده و لاف و گزافهای معمول پان ترکیست ها را در مصاحبه های متعددی مطرح می نمود.وی در حالی که نیروهای تحت فرمانش در ارتش آذربایجان،یا در حال فرار بزدلانه از برابر ارمنی های چندین بار ضعیفتر بودند و یا همچون برگ خزان بر زمین می ریختند،سخن از "خواب" هایی که شبها از تبریز می بیند،می کرد و مبتکر بازیهای ضدایرانی ای همچون کنگره ی آذربایجانی های جهان و یا مطرح کردن آذریها به عنوان ملتی تقسیم شده و معرفی دولت ایران به عنوان "اشغالگر"! آذربایجان جنوبی شد.در دوران ریاست جمهوری وی،دهها کتاب و صدها مقاله به دستور مقامات پان ترکیست دولت تحت فرمانش،به منظور تحریف هدفمند تاریخ آذربایجان و نیز سرقت مفاخر علمی،ادبی و فرهنگی و حتی تمدن ها و اقوام ایرانی چاپ شدند و رسانه های گروهی این کشور نیز به طور سازماندهی شده،به سمت ارائه ی اخبار،گزارشها و تحلیلهای غیرواقعی و نادرست از وضعیت آذریهای جنوب ارس،به منظور تحریک حس کینه توزی ارانیها بر ضد ایران و ایرانی هدایت شدند.همچنین فشارها،سرکوبها و تضییقات بر ضد اقلیتهای ایرانی و انیرانی جمهوری آذربایجان همچون تالشها،کردها،تاتها و لزگی ها شدت گرفت که در نهایت منجر به شورش این اقوام و تشکیل حکومتهای خودمختار تالشها در جنوب و لزگیها در شمال این کشور شد.

ایلچی بیگ که در نتیجه ی شورشهای قومی داخلی و شکستهای نظامی خارجی،مجبور به کناره گیری از قدرت و فرار به زادگاهش در نخجوان شد،حتی در تبعید هم دست از سیاستهای ابلهانه ی ضدایرانی اش نکشید.وی در نخستین سفرش به ترکیه پس از برکناری از قدرت،خواستار ایجاد کنفدراسیونی با ۱۱۰ میلیون جمعیت توسط ترکیه و آذربایجان شد.او در جریان یک کنفرانس خبری در آنکارا چنین گفت:

"۴۰ میلیون ترک آذری و ۷۰ میلیون ترک آناتولیایی می بایست به یکدیگر پیوسته و یک کشور ۱۱۰ میلیونی ایجاد کنند.پس از ایجاد چنین کشوری،ما بایست به جهان اعلام کنیم که هیچ امری در این منطقه بدون موافقت این کشور غول آسا نمی تواند انجام شود."

ایلچی بیگ که در سال ۱۹۹۷ به باکو بازگشت،دوباره رهبری سازمان افراطی "جبهه خلق" را به عهده گرفته و این بار با تاکید بیشتر بر ماهیت الحاق گرایانه و پان ترکیستی آن،توطئه های ضدایرانی خود را از سر گرفت.ایلچی بیگ،صریح ترین،گستاخانه ترین و بی شرمانه ترین سخنان ضدایرانی اش را در سخنرانی اش در جریان برگزاری "قورولتای" جبهه ی خلق در روز ۱۱ مارس سال ۱۹۹۸ ابراز داشت:

"ایجاد جمهوری دموکراتیک آذربایجان در آذربایجان شمالی در بخشی از سرزمین های سرزمینهای آذربایجانی در سال های ۱۹۱۸ تا ۱۹۲۱ و استقرار مجدد آن به عنوان جمهوری آذربایجان در سال ۱۹۹۱ به این معنی نیست که جنبش آزادی ملی آذربایجان به پایان رسیده است...مرحله ی جدید با ایجاد و یا استقرار مجدد دولت یک آذربایجان متحد پایان خواهد یافت...
...اگر به نقشه نگاه کنیم،آشکارا پیوندهایی را که راه حل مشکل قراباغ را به مسئله ی جنوب و با مسئله ی نخجوان،و به طور کلی به تهاجم ارمنی ها مربوط می کند،مشاهده خواهیم نمود.اگر بخواهیم دقیقتر صحبت کنیم،این غیرممکن است که بتوانیم یک راه حل جامع را برای این مسائل،به ویژه مشائل منتج از تهاجم ارمنیها،بدون حل مسئله ی جنوب بیابیم.شکستهایی که ما در نبردمان با ارمنی ها در دهه های ۸۰ و ۹۰ متحمل شدیم،به دلیل تقسیم شدن آذربایجان بوده است.
البته مسلما مسئله ی جنوب،تنها مسئله ی {چگونگی مواجهه با} ارمنی ها نیست.این مسئله ی سرنوشت ما به عنوان یک ملت است. متحدشدن و یگانه شدن،حق طبیعی ملت ماست.این حقی است که خدا آن را اعطا نموده است.این یک رویا،یک آرزو و یک آرمان است که از هستی ملی مان ناشی می شود.با همه ی وجودمان آرزو می کنیم که این مسئله تحقق یابد.
...این پاسخ ماست به کسانی که می گویند:" ما نتوانستیم قراباغ را باز پس بگیریم اما شما سخن از برافراشتن پرچممان بر فراز تبریز می زنید؟.":
ما اگر می خواهیم قراباغ را آزاد کنیم،بایست تبریز را آزاد کنیم.برای نجات قراباغ،نخجوان،زنگیلان،کلب اجار ،قبادلی،آغدام،فیضولی و جبرالی،ما می بایست تبریز را نجات دهیم.شما بایستی این پیوستگی ها را ببینید.جبهه ی خلق نمی تواند موضوع آزادی را فراموش نکند و هیچگاه فراموش نخواهد کرد....در حال حاضر سازمان هایی {در ایران} وجود دارند که یگانه هدفشان استقلال ترک های آذری است."

وقتی گزافه گویی های ایلچی بیگ را درباره ی پیوستگی مسئله ی "جنوب" با مسئله ی قرباغ،کنار سخنان دقیقا مشابه "محمودعلی چهرگانی"،رهبر گروهک پان ترکیستی "گاموح" قرار می دهیم،ارتباط فعال و ارگانیک دارودسته ی ایلچی بیگ با جدایی خواهان آذری نمای ایرانی بیشتر و بیشتر روشن می شود.در واقع به جرئت می توانیم ادعا کنیم که حتی در حال حاضر،"میراث ایلچی بیگ"،یک عنصر اساسی در جنبش منحوس "بیرلیک" پان ترکیستها بوده و با تکیه بر این میراث شوم است که گروههای تجزیه طلب فعال در ایران،مناسباتشان را با اربابان و آموزگارانشان در آنسوی ارس تنظیم می کنند.

ایلچی بیگ که در سالهای پس از بازگشت به باکو،رهبری به اصطلاح اپوزیسیون ناسیونالیست رژیم علی اف ها را به دست گرفته بود،دچار بیماری صعب العلاجی شد و در جولای ۲۰۰۰ برای درمان،به "وطن دوم" اش یعنی ترکیه رفت و این آغازی بود بر پایان سریع عمر یک سیاست پیشه ی رومانتیک و نابخرد! سه شنبه ۲۲ آگوست سال ۲۰۰۰،سال صفر،ابوالفضل ایلچی بیگ،در حالی که همچنان خواب تبریز و زنجان و قراباغ و خوجالی و ... را می دید و در حالی که نفرت و نفرین سرد ملیونها ایرانی و آذری را برای سفر به دیار عدم توشه ی خود ساخته بود،چشم از جهان فرو بست و راهی همان جایی شد که پیش از او،انور پاشا،گوک آلپ،تکین آلپ،پیشه وری، و تورکش بدان سفر کرده بودند! ...

...و اما "میراث شوم ایلچی بیگ" هنوز وجود دارد و البته این وظیفه ی ماست که روح پلید ایلچی بیگ را نیز همچون جسمش،با درهم شکستن توطئه های پان ترکیست های میهن فروش،به جهنم واصل کنیم!

برخی منابع:

http://www.network54.com/Forum/message?forumid=13181&messageid=956002918
+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم آبان 1384ساعت 10:5  توسط باربد  | 

 

مروري بر زندگي‌نامه روزبه پارسي

روزبه پارسي پسر دادويه معروف به عبدالله بن مقفع كه يكي از مترجمان برجسته و دانشمندان بنام ايران در قرن دوم هجري است ، در فيروزآباد پارس به‌دنيا آمد . او در بصره به‌عنوان مولب در خاندان « آل هاشم » پرورش يافت و در اثر آميزش با تازيان زبان عربي را به‌خوبي فراگرفت و در آن به‌مرحله استادي رسيد و از فصحا و عربي‌نويسان دهگانه درجه اول دوران خود شد . وي زبان پهلوي را به‌خوبي مي‌دانست .

پدرش زردشتي و از نژاد اصيل ليراني بود . روزبه اگرچه ظاهرا مسلمان شد اما تا پايان عمر زرتشتي باقي ماند . شرح زير دليلي بر آن‌است كه روزبه پارسي كيش اجداد و نياكان خود را هرگز ترك نكرد :

« ابن‌المقفع نزد عيسيي بن علي شد و گفت مسلماني در دل من راه كرد و خواهم به‌دست تو مسلماني گرفتن . عيسي گفت اسلام آوردن تو فردا به محضر ؟ و وجوه مردمان سزاوارتر است و چون شام بگستردند ابن‌مقفع برخوان هم به‌رسم مجوسان زمزمه گفت بانيت مسلماني نيز زمزمه آري ! گفت آري ! نخواهم شبي را بي اين بروز كردن » . ( به‌نقل از هيثم بن عدي )

روزبه چون عربي را به شيوايي به‌زبان مي‌آورد و مي‌نوشت شغل نويسندگي را به او دادند و وي دير زماني منشي افرادي سرشناس مانند مروان بن محمد آخرين خليفه اموي و عيسي بن علي بود .

ابن مقفع در 36 سالگي مورد غضب منصور واقع شد و به‌دست يكي از عمال پليد او يعني سفيان والي بصره به‌طرزي فجيع به‌قتل رسيد . گويند تنوري برتافتند و ابن مقفع را زنده زنده م